دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢
 

برمی گردم

می نویسم


 
 
شور رجز خوانی مستضعفین
نویسنده : سعیده - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤
 

روح خدا در تن تبدار دین
شور رجز خوانی مستضعفین
خیز و نگر حی علی انقلاب
گشته ز نو زمزمه ی مسلمین


 
 
 
نویسنده : سعیده - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤
 

من دارم برای یه زندگی جدید آماده میشم با کلی نقشه های جدید

از گردابی که توش گیر کردم کج دار و مریز دارم خودمو می کشم بیرون

گریه ها کمتر شده، تنفرها کمتر شده، زندگی داره روال عادیشو طی میکنه

برای پول نقشه دارم، برای دوستی های جدید، کارهای جدید

میخوام نقاشی کنم، شعر بگم


 
 
پیتزا
نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

غذای ما شده هر وعده، پیتزا
چه آورده سر این معده، پیتزا
چه پنهان از شما سیرم از این شام
بفرمایید یه قاچ گنده، پیتزا


 
 
از بی سر و ته شاعری کردن های این روزها
نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

به هر در می زنم شاید مرا باشد هماوردی
میان بوته ای شاید گلی نه شاخه ی زردی
نه می فهمم چه می خوانم نه می دانم چه می گویم
پریشان دیو تنهایی چه کاری با دلم کردی

دلم از دوری و غربت هوایی می شود سید
و سهمم از همه عالم جدایی می شود سید

هوا دارد دلم پر وا کند زین جا
و می ترسم دلم پروا کند زین جا

میان مزرع گندم زمانی شاعری کردن
برای قلب این مردم زمانی شاعری کردن

پریدن تا سر آن کوهسارانی که می دانی
و دشت واژه گونی لاله زارانی که می دانی

ز هم وا کردن آغوش بر چمران
دیار آخرین همراهی انسان

ز کوی یار اگر آیی نسیم باد نوروزی
بگو بی اعتنا یارا چرا جان و دلم سوزی

بماند از من نم اشکی که او تبخیر خواهد شد
همین فردا همین فردا برایم دیر خواهد شد

ببخش ار حرفهایم را برایت می زنم سید
به دل افتاده افسوسی که من جان می کنم سید

به یادت باشد ای جانان غریبان را میازاری
غریبان بی کسان خلوت نشین مردان بیداری

غریبانی که از راز درون بر خویش می لرزند
و از نامردی نامحرمان بسیار می ترسند

حریفم گر نبودی یک از این شاید نمی گفتم
نبود آن روز کز نامردمی در خود نیاشفتم

الا با من بگفتی چون تویی هر دم کنار او
بگو شمعی شود جانم بسوزد در مزار او؟

سه رنگ پرچم غربت به روی گور بیداری
بگو چمران من شاید از این بیگانه بیزاری؟

نمی سازد غزل دیگر سعیده
هم امشب موسم مرگش رسیده

برفته یار دیرین از بر او
غباری مانده باز از پیکر او

دو بالم را بدیدم رفت سید
به خون دل تپیدم، رفت سید

برفت احسان رب ماه و خورشید
که درد و اشک هایم را نفهمید

و هر شب می شوم زخمی تر از پیش
که رفت از من همه جان و خود و خویش

چه دام و دانه؟ بی او مرگ بهتر
خزانی شاخه ها بی برگ بهتر

خدا را هر نفس زخمی ترم من
خزانی شاخه های بی برم من

ولیکن راز دل با خویش گفتن
به از گل های حرمت را شکفتن

همین بهتر که ابیات نهانی
برای غیر و نامحرم نخوانی


 
 
نامت به سرخی می زند...
نویسنده : سعیده - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢
 

نامت به سرخی می زند
در قلب سنگ روزگار

خون می شود از یاد تو
دشت شقایق در بهار

بر آستانت خفته صد
حلاج های سر به دار

می خواند از داغ رخت
آواز محزون سه تار

فارغ چو رودی از من و
این شعرهای خنده دار

من مثل سیبی می روم
با رود، با این چشمه سار

شعر شما می شوید از
قبر دل و جانم غبار

راز زبان وا کردن
نو شاعران تازه کار

تسبیح نامت می کند
یاقوت های هر انار

نامت به سرخی می زند
شیدا شهید ای زنده یار...


 
 
شنبه امتحان هواشناسی دکتر ناظم السادات !!!
نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
 

پیش بینی نموده ام که هوا
امشب آرام و آفتابی نیست

جبهه ی گرم بچه های بسیج
میوزد، سمت شرق خالی نیست

ای دریغا که قلب پر سودا
آسمانش همیشه آبی نیست

لحظه ای هم بنام پاک شهید
عکس تو توی هیچ قابی نیست

***
پیش بینی نموده ام امشب
آسمان دلم پر از ابر است

اشک و باران گریه می گوید
دل دیوانه سخت بی صبر است

رختخواب سپید من امشب
بیشتر شبیه یک قبر است

راحتی های روز من انگار
چشم های گرسنه ی ببر است

***
بادها میوزد ز جبهه ی شرق
شور و حال کمیل در طوفان

امشب آرام و آفتابی نیست
آسمان وجود یک انسان

می سراید بدون وقفه کسی
ببر و ابر و بسیج یا باران!!!

و گرفته است آسمان دلش
بی خود و بی پناه و بی سامان


 
 
آخرین سخنرانی حجت الاسلام پناهیان در نوروز 90
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳
 
دومینوی منتهی به ظهور و راهکار زدن شبکه بین‌المللی ظالمان با استفاده از آیه "قل انما اعظکم بوحدة..."
 

 

برای منتظران قیام آقا امام زمان عجل‌الله تعالی فرجه الشریف هیچ مطلبی زیباتر از این نیست که در مورد زمان، شرایط و چگونگی قیام حضرت سخن گفته شود. هرجایی در عالم حرکتی رخ می‌دهد، منتظران حضرت، این حرکت را در ارتباط با قیام مورد محاسبه قرار می دهند که  انشاءالله این اتفاق‌های عالم، بد و خوب و تلخ و شیرین همه این مقدمات عاجل باشد و طبیعی هم هست، امتی که 1400 سال منتظر بوده، خیلی مراقب اوضاع عالم هست تا ببیند چه زمانی مولای او، که منجی عالم است، ظهور خواهد کرد.

اما برای نزدیک بودن ظهور، دو نوع دلیل وجود دارد که یکی از این دو نوع، حوادثِ در آستانه ظهور هستند، حوادثی که در عالم رخ می دهند و در روایات هم این حوادث ذکر شده است، ما با آن حوادث در این جلسه زیاد کاری نداریم و آن حوادث زیاد تکلیفی برای انسان روشن نمی‌کند، حوادثی هستند که باید رخ دهند و یا بعضا مبهم هستند و یا ممکن است حتی این حوادث رخ ندهد و ظهور رخ دهد، کما اینکه این مطلب در روایات تصریح شده است، ما به حوادث کاری نداریم، سیل‌ها و زلزله‌ها باید این‌گونه باشند، تعداد کسانی که به مرگ طبیعی و غیرطبیعی می‌میرند، باید این تعداد باشند، یا برخی از مردم منطقه علیه حکام خودشان خروش می‌کنند و برخی از حکام در این شرایط می‌میرند، این ها مسایلی است که در حوادث ظهور ذکر شده و نمی‌خواهیم الان به این بحث بپردازیم، احتیاط خیلی بالایی هم وجود دارد که انسان بتواند، حوادث را تطبیق بدهد، یعنی آنچه که در روایات در باب ظهور آمده است، بتواند تطبیق بدهد که این اتفاقی که در این منطقه افتاده، مصداق همان نکته‌ای است که ائمه بزرگوار علیه‌السلام در روایات، بیان فرمودند، به هر حال بحث پرطرفدار و دقیقی لازم دارد که باید در جای خودش به آن پرداخت.

حجت‌الاسلام والمسلمین علیضرا پناهیان در نوروز سال جاری، سخنرانی مبسوطی در شلمچه ایراد کرد که به بیان قواعد ظهور اختصاص داشت. وی در این گفتار خواندنی به تبیین مقوله "انتظار اجتماعی" و ارتباط آن با آیه شریفه "قل انما اعظکم بوحدة ان تقوموا لله..." می‌پردازد و تأکید می‌کند که ...


 
 
توهمات یک متوهم
نویسنده : سعیده - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

چند صباحی هست که کمر همت بسته ام به ترجمه ی این کتاب. دو هکتار زمین اجاره کرده ام به انضمام چاه آب و حکایتم این در و آن در زدن است برای وام کشاورزی و کاخانه ی روغن کشی. شجره ی طیبه کاری شده است کارم و روزهایم آن قدر زیتونی اند که خودم کم کم دارم شک می برم آدمم یا درخت. پیوسته شعری در ذهنم زنگ می زند، درخت زیتون را می آورند، دستبند به دست، جرمش اینکه میوه هاش یکی در میان گلوله الخ.


 
 
مترسانیدمان از مرگ ما پیغمبر مرگیم خدا با ما که دلتنگیم سر سنگین نخواهد شد
نویسنده : سعیده - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

دلا در باغ سنگی٬ غنچه ها آذین نخواهد شد

به رو مرگ٬ شعرت سوره یاسین نخواهد شد

فریبت می دهند این فصل ها٬ تقویم ها٬ گل ها

از اسفند شما پیداست٬ فروردین نخواهد شد!

مگر در جستجـــوی ربنای تازه ای باشیــم

وگرنه صد دعا زین دست یک نفرین نخواهد شد

مترسـانیدمان از مــرگ ما پیغمبر مرگیــم!

خدا با ما که دلتنگیم سرسنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد

بگو تا انتظار این است٬ اسبی زین نخواهد شد!

 


 
 
دوبیتی های فاطمیه
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

کمی از پراکنده های این زمان بی مادری

 

غسلی کنم و تر کنم این خشکی جان را
آتش بزنم دامن صد آه و فغان را
بیت دگری سر کنم از غربت مادر
از این غم دیرینه برم قلب جهان را

از جان و تن اندیشه ی این شعله نمی رفت
بی حوصله شد شاعر بی تاب نگون بخت
وقت است که آغاز کند راه مدینه
از شهر جدا گردد از اینجا ببرد رخت

روز دگری مانده و شعر دگری هست
در سینه غمی مانده و از آن اثری هست
گر رشته کنی در غم او قافیه ها را
اکسیر اثر کرده و مس رفته، زری هست

همه شب یا علی گفتم
فشاندم اشک بر دامان
دلم صد چاک بی مرهم
دوبیتی هام بی سامان
تو این ویرانه را امشب
به بیتی می کنی مهمان؟

خانه و در، کل عالم هاج و واج
فاطمه سوز دلش می کرد علاج
ذکر او هر دم علی مولا علی
پیش چشمش ابتهاج و ابتهاج

دست محسن را بنه در دست او
مست او شو مست او شو مست او
میخ و آتش هر دو در آغوش گیر
وین دل دیوانه کن دربست او

جان فدای بهترین مادران
مادر دلخسته و قامت کمان
آنکه افکنده ز غربت های خود
آتشی در اندرون جانمان

من کنون وا می کنم سیلاب اشک
چون مثالی می شوم از تیر و مشک
می کنم با گریه های بی امان
هر دو دنیا را پر از افسون و رشک

بی بی عالم میان سعی های هاجرانه
خسته بال و پر شکسته می پرد تا بی کرانه
یاد غربت های مادر از زمین و آسمان به
ما و ماتم، سوگ و درد و غصه های مادرانه

فاطمیه چیست یاران؟
یاد مادر زیر باران
یاد خون های حسین و
حسرت محمل سواران

می رسد از ره دوباره، مادر ماه محرم
قصه ی پهلو شکسته، تازیانه بهر مرهم
خسته از افسون دنیا، آمدم در روضه هایت
تا بشویم این دل خود، زیر باران های ماتم

سینه تا سینه و جانانه ی من پشت به پشت
گشته است این غم دیرینه که اجدادم کشت
می رسد موسم سوز جگر مادر و لیک
انتقام است که گشته است مرا قوت مشت

اشک غم ریزم به پایت
کنج بستر گشته جایت
دیده وا کن جان مادر
تا نمیرم در عزایت

دیده اش بر اهل خانه
با نگاهی مادرانه
می چکد از روی زینب
قطره اشکی بی بهانه

بر دل ام المصائب
سیل حسرت گشته غالب
چون همان وقتی که او در
نینوا گم کرده صاحب

یا محمد از حبیبم
خسته جان و بی شکیبم
از مدینه بعد کوچت
گشته زخم کین نسیبم

همدم و بانوی مولا
می شتابد سوی بابا
می کند تنها روانه
هم حسین و زینبش را

نور بیت شیر یزدان
چند روزی بوده مهمان
دم گرفته زار و مضطر
هر نفس مظلوم علی جان

یاد او تنها تر از تنهایی است
شیعگی تفسیر بی پروایی است
ارزد ار جان را فدایش می کنی
مقتدا شایسته ی مولایی است

اشک و آه از زخم کینه
کوچه هایت ای مدینه
یادگار روزگار
بی پناهی، سوز سینه

رنگ رخسارش پریده
بی کس و پهلو دریده
پشت در افتاده ای تو
مادر قامت خمیده


 
 
شرور که نیستی گیج و خنگ هم نباش
نویسنده : سعیده - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

پدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ها را مرتب کنید تا من برگردم. می‌خواست ببیند کی چه کار می‌کند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.

یکی از بچه‌ها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و این‌ها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.

آخرش آن بچه‌ شرور همه جا را ریخت به همدیگر. هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این دارد می‌خندد. خوشحال است، ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد. زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش، نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.

حاج اسماعیل دولابی


 
 
باز هم بهار
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱
 

نوروز نود هم اومد

اکنون که زمانه ی جهاد است
جنگ است و به هر گوشه فساد است
ما همت خود فزون نمودیم
چون سال جهاد اقتصاد است

در سال جهاد اقتصادی
با کار و تلاش و عشق و شادی
معنا شود اینکه می توانیم
با همت احمدی نژادی

خیزید بهارانه ی سال نود آمد
این گفته ز ارباب سرای خرد آمد
گر راه و طریق اقتصاد است جهاد
چون سال نود رفت به نزد تو صد آمد

من توی هیچ نوروزی اینقدر احساس جلبکی نمی کردم. وقتی دیدم که تو دنیام اینقدر هوا پسه ترجیح دادم دم سال تحویل چند تا قرص بخورم و بخوابم. حکایت امسال از اون حکایتهای اشک انگیز وحشت ناکه که باید با دو صد من دستمال کاغذی خوندش. زندگی خیلی جالب و بی رحمه. نه اینکه بخوام شکایت کنم و غر و لند راه بندازم اما تو سالی که گذشت من بیشتر از هر چیزی فهمیدم که اگه خدا و بهشت نباشه ما خیلی منتر شدیم. هر روز با یه کوه انرژی از خواب پا شدم ورزش کردم دانشگاه رفتم خندیدم درس خوندم نقاشی کردم فیلم دیدم و به هیچ کدوم از ایده آل هام نرسیدم. حکایت همین حکایت دویدن و نرسیدنه برا همینه که تا دلم تنگ میشه شعر فراق می خونم. خونه ی آخر همینه.

با خودم حرف پشت حرف که بدویم نقاشی بکشیم بنویسیم چادر سر کنیم بترکونیم که آقا بیاد اما این اواخر وقتی خوب نگاه می کنم می بینم هیچ کاری نکردم. شاید هیچ کاری هم نتونم بکنم. آقا میاد


 
 
روز اول
نویسنده : سعیده - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
 

روز اول که شدم شاعر این خوان کریم
و سرودم ز رجز ها و حکایات قدیم
یادم از تندی رگبار غزل واره نبود
بر دل خویش گشودم در طوفان و نسیم


 
 
← صفحه بعد