دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
Martyr یعنی فدایی، یعنی شهید.
نویسنده : سعیده - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
 

این را می گذارم تا بدانی برایت حاضرم بکشم و بمیرم.


 
 
تلاش ناشیانه برای فرمانروایی بر نخک های قلم مو
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
 

من همیشه عاشق ابزار خشک بوده ام. با صدای حرکت مداد و کُنته روی کاغذ مست می کنم و بوی مداد رنگی را خیلی دوست دام. وقتی بخواهم تابلوی بزرگتری بکشم هم جعبه ی پاستل های گچی ام همیشه توی کارتن لوازم نقاشی انتظارم را می کشد. دیروز به سرم زد مینیاتور بکشم! کمی سرچ کردم و چند تا از کار ها را نگاه کردم. می دانید، آخه مینیاتور ریتم و رقص قشنگی دارد. آدم را به یاد طبیعت می اندازد گرچه هیچ طبیعی نیست، بی هیچ پرسپکتیو؛ همه چیز با کرشمه ای، از پی نگاه یاری، سوار بر دست موجی. همه رو به بالا. مثل درخت. حالا شما هی بگویید هورمون اکتین و چیرگی رأس ساقه و از این استدلالیات. من می نامم شیفتگی.

سخت بود با آب و رنگ و نوک سرکش قلم بازی کردن اما هرچه بود، این اولین کار خیس من است.


 
 
کتاب می جَویم!
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
 

 

 

این روز ها کتاب «اسلام و نیاز های زمان» از شهید مطهری دستم است. یک چیز هایی از آن برایتان برداشته ام. نگاه کنید خوشتان می آید؟عینک

« این درست حرف مسیحی هاست. مسیحی ها گفتند عقل حق ندارد در حوزه ی دین مداخله کند. می گفتند خدا عیسی شد، عیسی خدا شد و همین. منشأ عالم (خدا) یکی است و در عین یکی سه چیز است. آخر چطور می شود هم یکی باشد و هم سه تا؟! عقل می گوید اینچنین نیست، ولی می گویند عقل حق چنین دخالتی ندارد.»

«شخصی نقل می کردکه سابقا یهودی بوده است. او دختری داشت. جوانی که سابقا یهودی بود و مسلمان شده بود، از این دختر خواستگاری کرد و او نمی داد. گفتند چرا نمی دهی؟ گفت: من خودم که مسلمان شدم تا پانزده سال دروغ می گفتم، حالا باور نمی کنم که این جوان راست بگوید، برای اینکه هفت سال است که اسلام آورده است.»

از نظر من تأیید می شود!چشمک در مورد این دوّمی خودم جای دیگری می خواندم که فروپاشی عثمانی به دلیل تهی شدن سرمایه ی انسانی از طریق تشکیلات زیر زمینی ای بود که به آن طریقت بکتاشی گری می گفتند. یهودی هایی که به مسلمان شدن تظاهر می کردند این مذهب شبه فراماسونری را پایه گذاری و اداره می کردند.

در دادگاه های تفتیش عقاید آندلس یا همان اسپانیای کنونی که آن وقت ها مسلمان نشین بوده هم پس از اشغال آنجا توسط اروپایی ها یهودیانی که به مسیحی شدن وانمد می کردند ریاست دادگاه تفتیش عقاید و طرح ریزی عملیات این ماجرای وحشتناک را به عهده داشته اند و میلیون ها تفر مسلمان را قتل عام کرده اند.

در زمان خشایارشاه هم شخصی یهودی به نام «مردخای» با چیزی که این روزها به آن لابی کردن می گویند هزاران هزار نفر  ایرانی  را در شهر شوشتر از  دم تیغ گذراند. برای اینکه مطئن شوید راست می گویم ماجرای قتل عام ایرانیان توسط دسیسه ی این شیطان خبیس در صفر «استر » کتاب «تورات» بخوانید.

همین طور است تحریک چنگیز مغول و سربدار شدن سید جمال اسد آبادی توسط فاتحان تهران و الی آخر.

پاتک عملیاتشان هم برای اینکه هیچ کدام از این ها را باور نکنید چیزی است به نام توهم توطئه که حتما با ریشه های این نظریه هم آشنایی دارید. این پست خیلی طولانی شد.خجالت دارم به این فکر می کنم که چقدر بزرگوارید که وقت نازتان را می گذارید و سیاه مشق های من را می خوانید. دوستتان دارم، با تمام دلم.


 
 
اندر ماجرای کفگیر
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
 

بازنده

خرجم را از پدرم جدا کرده ام.من مهارت های زیادی دارم و از این نظر شاید نگرانی ای نداشته باشم اما در این جریان تجربه های ناخوشایند،زیاد دارم. به خاطر می آورم که برای طراحی گرافیکی ، گل های بلند، طراحی قالب وبلاگ، تایپ و ترجمه ،طراحی لباس ، خیاطی  و نقاشی و...   چه وبلاگ ها و حتی سایت هایی ساختم اما هیچ وقت نتوانستم یک کسب و کار واقعی فراهم کنم. الآن حدود 3 ماه است که یک ریال از پدرم پول نگرفته ام و دارم از جیب می خورم! به پول حج که نباید دست زد اما چون آن را سرمایه گذاری کرده ام مقداری از سودش را برداشته ام . از طرفی به خاطر خرید این اپتاپ جان عزیزم که بهترین دوست من است و حکم یک اتاق کار متحرک را برایم دارد تا خرخره زیر بار قرض رفتم. موبایلم هم کماکان امانتی و فقطسیم کارتش از خودم ، اما همرا اول دائمی است ها. خلاصه سرتان را درد نیاورم کفگیرم  با شدت و حدّت هرچه تمام تر در حال برخورد به ته دیگ است!


 
 
جَوون
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
 

    

روز جوان ولادت خضرت علی اکبر است. دُردانه ی امام حسین. روضه ی علی اکبر خیلی سوز دارد، خیلی. یادش به خیر آن وقت ها که به اردو های انجمن اسلامی دانش آموزان می رفتیم همیشه یک پایه ی قضیه علی اکبر بود. رئیسمان هم که این روز ها دور، دور اوست. آقای حاج علی اکبری را می گویم. آن موقع ها رئیس انجمن اسلامی بود و این موقع ها رئیس سازمان ملی جوانان. ولی خودمانیم، خیلی آدم مهربانی است. حرف زدنش هم شبیه امام خامنه ای است. وعده های مالی اش هم خیلی ردیف است! تیم ما که یک سیر مطالعتی ای داشت و وبلاگی  و برو بیایی، برایمان یک کامپیوتر دربست گرفت توی مصلّای نماز جمعه. این هم خودش کلّی است! حالا چه بکند با جوان ها؟!

یک معلم ادبیاتی داشتیم به اسم خانم «م». شوخ و شیک، فرمانده پایگاه بسیج،برای خودش فازی بود! می گفت جوان یعنی کسی که زود «جَو» می گیردش!

راستی من هم جوان شدم! مادرم گفت پاشو برایمان کیک بپز. گفتم خیر سرم روز من است ها! خوب شد نباید پول دستی بدهم!!!


 
 
دانشگاه و نگرانی های دختر کوچولویی به نام سعیده
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
 

برنامه های پیش روی من برنامه هایی است که برای هر دانشجوی تازه واردی می توان متصور بود. از ورود به دانشگاه حس عجیبی دارمحس  کسی که با چشم بسته در یک اتاق شلوغ راه میرود و هر لحظه ممکن است روی چیزی پا بگذارد . بچه ها برایم از دانشگاه و جو آن کمی صحبت کنید. شما همیشه در این موقعیت ها همراه من بوده اید. دوستان ندیده و نشناخته ی عزیز من . راستی می دانید نتایج کنکور را کی اعلام می کنند؟


 
 
فرزند کنفوسیوس شیفته ی سید علی.
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
 


 
 
رحیم مشایی، خفه شو!
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
 
DOWN WITH ISRAEL مرگ بر اسرائیل

من به عنوان یک دختر هنرمند لطیف و نیلوفری که لای پر قو بزرگ شده ام و با انگشتانم دل انگیزی ها کرده ام و تمام عمرم را با گل و نقش و طرح گذرانده ام حاضرم با همین دستانم در همین لحظه یک چاقوی تیز را در قلب هزار صهیونیست فرو کنم و صد ها و صد ها گلوله در مغز این قلّه های کفر خالی کنم. همین «مردم اسرائیل».

 


 
 
یک طرح قدیمی
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
 

این هم برای شما. انار آن خواهشی است که هیچ گاه فراموش نمی شود و صوفی بر آن فایق نمی آید، عشق.

 


 
 
دارم در عشق تو فرو می روم.
نویسنده : سعیده - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 

مثل ستاره ای که از درون سرد می شود. لا فرار من حکومتک dead poads


 
 
محمود درویش درگذشت
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 

اورا از کتاب های درسی مان می شتاسیم. شاعرملت فلسطین بود و جز برای آزادی قدس نسرود.

دست هایش را از سنگ مردگان آویختند و گفتند تو قاتلی

زیبای کوچکش را ربودند و گفتند تو سارقی

پرچمش را ربودند و از همه ی بندر گاه هایش راندند

ای خونین چشم و خونین دل

نرون مرد ولی رم نمرده است

آیا از  سرزمین تو بود که چوپانان...

 


 
 
تصمیم گرفتم یک قطب نما انتخاب کنم
نویسنده : سعیده - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 

بهترین توصیه ای که در عمرت خواهی شنید این است؛

وقتی خواستی تنبلی کنی، نکن.


 
 
بچه ها دوستتان دارم
نویسنده : سعیده - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 

عاشق این نظر شدم . من تنها هستم  و دیگر حتی دارم از خانواده ام هم جدا می شوم. لا اقل شما هستید تا گاهی برانگیخته ام کنید . نمی دانم درست است یا نه اما به خاطر دل خودم این یادداشت را از بخش نظرات به اینجا آوردم تا بگویم باران عزیزم از اینکه کسی مثل تو هست تا باشد و گرمم کند و لحظه ای از عمرش را که تنها سرمایه ی ما آدم هاست بیاید و به این خط خطی های مخدوش سر بزند هنوز زیر پوستم خون می دود. از تو ممنونم. خیلی زیاد.

من امسال کنکور دادم. درست حدس زدی. دعا کن کشاورزی شیراز قبول باشم. تو شعار ندادی. گاهی لازم است حتی بر سر هم داد بکشیم. اینجا وقتی به باغچه ها آب می دهند جیر جیرک ها سر ذوق می آیند و جیر جیرشان مثل دود معطر فضا را پر می کند. شمال این چیز هایش خوب است. از اینکه یادداشتت را اینجا می گذارم ببخش. به آن نیاز دارم. تو یکی از بهترین آشنایان منی. وبلاگت گل لینکستان من باد.

سلام سعیده جان ، سلام خواهر خوبم... نمیدونم چند ساله ای... تو نوشته هات نوشتی دانش آموز... مدتیه نوشته هاتو میخونم... و به طنابی فکر میکنم که دور گردنت پیچیده شده و احساس خفگی... با همه پستت احساس همدردی کردم انگار که این خود من بودم اما با تفاوتی که شاید اندک نباشد... منم نمیگم هیچ وقت دوستی نداشتم اما لا اقل این روزها دوستی ندارم... تو شاید همسن کوچیک ترین برادر من باشی شاید هم کوچیکتر! احمد ما متولد 69 هست امسال کنکور داشت... و من متولد 61... هنرهای تو رو ندارم و مهارت سیزده شغل هم لای انگشتام خارش نمیکنه!اما به گمانم حداقل چهار شغل باشه که بتونم به راحتی انجام بدم.... بهتر از خیلی های دیگه!! منتها فعلا بیکارم... دیدم ترجمه میکنی من زبان زیاد بلد نیستم تازه شروع کردم یادگرفتن یه چیزایی... دختری بودم شلوغ عین خودت!! و از دورن داغون... هی بگذریم مهم اینه ادم هرچی هم توانایی داشته باشه مال خودش نیست یکی دیگه بهش عاریت داده!

مهم سعی ادمهاست!! و لیس للانسان الا ما سعی... سعیده خوش به حالت......... وقت داری هنوز.... جونی و قدر بدون این لحظات رو....و بدون ادم اگر بخواد فرق نمیکنه چالوس باشی یا تهران یا قم.... اینها نعمتهای الهی ان... که ازشون سوال میشه... شاکر این باش که با فقر همسایه نبودی! هرچند لابد دلیلی داری که درامد مستقل انتخاب کردی! راستی الانه در چه حالی؟! بهتری؟! یا هنوز سعی میکنی سوار بشی بر موج خنده های الکی؟! میدونم حرف زدنم خسته کننده شد و شعاری... اهل شعار نیستم راستی دلم میخواست داستانهاتو بخونم شدنیه؟!

متشکرم باران به موقع تابستانی.

 


 
 
saw
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 

هیچ هم عیب نیست که از اتاق یک دختر صدای ارّه کردن چوب و کوبیدن میخ و تخته بیاید.


 
 
جمهوری اسلامی سوئد !
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
 
اسلام دین دوم سوئد
  
مرکز اسلامی استکهلم علام کرد: با 120 هزار مسلمان اسلام بعد از دین مسیح دومین دین سوئد به شمار می رود. امروزه تعالیم اسلامی در کنار تعالیم مسیحی در مدارس دولتی سوئد تدریس می شود.

به گزارش فارس، پایگاه خبری محیط گزارش داد: مرکز اسلامی استکهلم پایتخت سوئد در گزارشی اعلام کرد که اسلام بعد از دین مسیح دین دوم سوئد به شمار می رود تا جایی که دولت سوئد را به اعتراف به آن واداشته و امروزه تعالیم اسلامی در کنار تعالیم مسیحی در مدارس دولتی تدریس می شود.البته تلاش می شود که مراکز و کانون های تخصصی آموزشی و مطالعاتی در سوئد احداث شود.

این گزارش می افزاید: دین اسلام یا سرعت چشمگیری در سوئد رشد می کند.
بنا به آمارهای رسمی ، در حال حاضر بیش از 120 هزار نفر از مردم سوئد مسلمان هستند.این در حالی است که فعالیت های کافی برای تبلیغ دین اسلام در آنجا صورت نمی گیرد.

پژوهش ها نشان می دهد که سرعت گسترش اسلام در میان جامعه زنان دانشگاهی بسیار چشمگیرتر از سایر گروههاست و این امر به علت اوضاع نابسامانی است که زن غربی در آن دست و پنجه نرم می کند.اسلام بر ادیان دیگر پیشی گرفته و زن مسلمان را با عزت و محترم می داند.

زنان مسلمان سوئد اولین جمعیت زنان مسلمان را در سال 1984در دولت های اسکاندیناوی تاسیس کرده و فعالیت های اجتماعی و دینی شایان توجهی انجام داده اند.برگزاری همایش ها و دوره های اموزشی دینی؛ برپایی نمایشگاه و مراکز فروش خیریه و برپایی دوره هایی برای تربیت فرزندان از جمله فعالیت هایی است که نباید از نظر پنهان بماند.

نخست در دهه پنجاه قرن بیستم تعداد انگشت شماری از مسلمانان آسیای میانه که از دست حکومت‌های مارکسیستی گریخته اند؛ به سوئد مهاجرت کردند.علاوه بر آن تعداد بسیار کمی مسلمان فلسطینی پس از اینکه اسراییل سرزمین هایشان را غصب کرده و آنها را از خانه و کاشانه خود آواره ساخت؛ راهی سوئد شدند.

در اواخر دهه 60 قرن بیستم مهاجرت تعدادی از مراکشی ها و عراقی ها به سوئد آغاز شد و در سال 1976 اولین مسجد در شهر نیویورک؟ - از بزرگترین شهرهای سوئد - ساخته شد.دومین مسجد در شهر "مالمو" که به دانمارک نزدیک تر است بنا گشت. پس از آن ساخت مساجد با سرعت افزون تری در بیشتر شهرهای سوئد از جمله "اوسبالا" ادامه یافت.

 

 


 
 
بعد از مدت ها دوباره آمدم
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩
 

این مدتی که نبودم اتفاقات زیادی بر من گذشت. به خاطر امثال خودم که ثبت نام اینترنتی و انتخاب رشته داشتند تصمیم گرفتم نت را شلوغ نکنم اما خان داداشم حسابی از خجالتشان در آمد.

دعوا های زرگری به کنار ملالی نیست جز دوری شما. تابلوی گلدوری ای داشتم که سال ها پیش شروع کرده بودم. فکر می کنم آن وقت ها دبستانی بودم. تبدیل شده بود به یکی از گره های شخصیتی ام. نماد کارهای ناتمام. حدیثی می خواندم که برای اعتماد به نفس  باید کارها را تمام کرد. سه روز  تمام در این گرما زیر شیربانی دنبال این تکه پارچه ی نه چندان کوچک بودم و عاقبت پیدایش کردم. تمام که شد عکسش را می گذارم. در دانشگاه اعتماد به نفس لازم است که مثل داش پویا نشوم!

چند تایی مطلب از این طرف و آن طرف برایتان می گذارم تا برسیم به دست نوشته های خودم. اگر بدانید چقدر دلم برای شما و این وبلاگ تنگ شده بود! داش مهدی فتوبلاگت را دیدم و آن اسب تنهای رمانتیک! سعیده جان انتخاب اولم هم مهندسی کشاورزی علوم باغبانی شیراز بود. منتظر باش هم شهری می شویم! گندم سبز از تو هم ممنون که فراموشم نمی کنی و می آیی و بزرگوارانه یادم می کنی و نظر می گذاری. بر و بچس جدید هم که چاکریم.

باید سعی کرد. پول در آورد. یک پراید لازم دارم. خدایا بده. مرسی که کامپیوتر و سی دی های دکتر عباسی و موبایل و دانشجویی و خیلی چیز های دیگر دادی. نه اینکه معامله کنم ها! نه. تو بزرگواری . اجازه دادی نفس بکشم و انتخاب کنم. امانت به دوشم گذاشتی . امام زمانت را روی چشم نگه می دارم. کمرم کمی درد می کند. شفایم بده. این طوری که نمی توانم چریک مولا باشم می توانم؟ خیلی پر رو ام نه؟ تو بزرگواری، نازی. گاهی دلم می خواهد بغلت کنم و محکم ببوسمت. تو بهترینی.

شغل و تخصص چیز شناوری است. در هر حال به آرزویم خواهم رسید . مگر من چقدر می خواهم زندگی کنم؟ بدون کشته شدن سرنوشت بیهوده است. شهید اگر نتوان شد بهشت بیهوده است.