دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
طینت مخمّر آدم
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱
 

هیپنوتیزمهر روز که از نفس کشیدن در شهر زادگاهم می گذره عجایب تازه ای برام رو می شه. توی این مدت فهمیدم که این یک سالی که شیراز بودم و توی دانشگاه مشغول کل کل با عناصر اونجا، اهالی این شهر همیشه نم دار همچین هم بی کار ننشسته اند و به خصوص درباره ی اندرونی خونه ی بابام که من باشمابرو فعالیت های عدیده ای انجام داده اند. و من که به ازعان غریبه و آشنا دهنم به میزان متنابهی بوی شیر می ده از شنیدنشون سر جام میخ کوب شدم.تعجب وقتی که من طفل معصوم بچه مثبت یک سال تموم روی چمن های دانشکده می نشستم و با فرشته درس می خوندم یا بستنی لیس می زدم یا هی توی این بیابون های باجگاه دنبال گونه های عجیب و غریب گیاهی می گشتمفرشته توطئه هایی (مسلما جمع مکسر توطئه چیز خنده داری باید باشه عینک) در این سوی ایران بر علیه من در جریان بوده. اونم نه یکی نه دوتا! شیش هفت گروه قوم الظالمین با دسته گل و جعبه شیرینی از در  خونه ی بابام اومدن تو و بدون دسته گل و جعبه شیرینی اومدن بیرون.چشم مساله از اونجایی داره بیخ پیدا می کنه که هر لحظه کاشف به عمل میاد که بعله! و یه کودتای دیگه لو می ره.گاوچران تو رو خدا به این شاهکار ها نگاه کنید ببینید این همه تفاهم رو توی کجای دنیا سراغ دارین؟ حالا من این اطلاعات رو با چه لطایف الحیل ای از زیر زبون مامانه کشیدم بیرون، بماند.از خود راضی صدا از کسی درز نکنه ها! اینا جزء اسرار خانوادگیه.ساکت تو رو خدا تماشا کنید: (خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااکلافه)

یه دندون پزشک خر پول که نماز نمی خونه! و شیش ماه از سال رو خارج زندگی می کنه. (مامانم اینا!)ابرو

یه وکیل 32 ساله که همه اش 13 سال (مفت!چشمک) ازم بزرگتر بوده، شدیدا مذهبی، کچل، دارای قد بسیار بلند! (چه شود!). بابام با باباش اختلاف داشته از جوونی. شنیده ها حاکی از اینه که باباش علاوه بر اختلاف با بابام عنق! هم هست. (جل الخالق هیپنوتیزم)

دو تا دانشجوی عمران دانشگاه آزاد. اولی سابق بر این یه شکست عشقی داشتهدل شکسته و دومی از اون رپیست های خفن تیغ تیغیه بازندهکه همه ی دختر های شهر رو به جز من امتحان کرده!سبز از اینا که سر کوچه با بر و بچسشون جمع می شن حرف مفت می زنن و دنبال ناموس مردم... (ایش)

یه مهندس کامپیوتر مظلوم و جدی که الان سربازه و هم زمان کار هم می کنهاوه. نیمه مذهبی، باسواد و زشت. دارای حدودا سه تا بیماری ارثی، تا اینجا!

یه مهندس عمران. از نوع مرفه بی درد. توی دست و پای مامانش بزرگ شده بوده. تخصصش هم کار خونه بوده.قهقهه خفن طور خر پول،یول پویا نظری. اوضاع فکری، فاجعه. مشکوک به کمونیسم مزمن خانوادگی.عصبانی مامانش رو که یه بار توی عروسی یکی از آشنا ها دیده بودم، مونده بودم چرا این طوری نگا می کنه. تازه بامزه اش اینجاست که با اون عمران شکست عشقی هه سر من دعواشون شده بوده نگران (صحنه رو تصور کن!متفکر ملت چه سر کارَن ها!مژه)

... (دسیسه  های دیگری توسط سربازان گمنام امام زمانچشمک در حال کشف و خنثی سازی می باشد، خدا رحم کنه! بچه ها دارم خل می شم گریه)


 
 
...
نویسنده : سعیده - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠
 


 
 
کمی تو خاکی
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦
 

داشتم کتاب اصول باغبانی (Principle of Horticulture) قلب رو تموم می کردم. کتاب درسی این ترم که تعدادی از فصل هاش به ما درس داده نشد. کتابی که چند تا از بهترین و با صفاترین و دانشمند ترین استاد های دانشگاه شیراز اون رو نوشتند. مژه

توی صفحه ی آخر، سبک های گل آرایی رو توضیح می داد. راجع به یه سبک صحبت می کرد بنام Ikebana . یه اسلوب ژاپنی است که برخلاف شیوه های اروپایی که بر پایه ی فرم و حجم استوار هستند خط حرف اصلی اون است. پر از نماد های مذهبی باستانی فراموش شده است. نماد هایی که از یاد رفتند اما هنوز توی آثار هنر ایکبانا زنده اند. "مثلا در مفاهیم کلاسیک این نوع گل آرایی، خطوط عمودی نشانگر بهشت و خطوط افقی نشانگر زمین و خطوط شیب دار نشانگر انسان می باشد. " ص 530

یه چیزی ته دلم لرزید. یاد فیزیک افتادم و منحنی هایی که سعی دارند همه چیز رو اثبات کنند. به اینکه تانژانت زاویه ی جهت گیری ما به هر کدوم از محور ها می تونه شیب زندگی مون رو مشخص کنه. من شرق رو در بدوی ترین شکل ممکنش به غرب ترجیح می دم. و باکی ندارم از اینکه وقتی جومونگ قبایل جولبن رو متحد می کنه یاد  اوس و خزرج بیفتم و عقبه. و ما ادراک ما العقبه. آزاد کردن بنده ای یا سیر کردن گرسنه ای در روزگار قحطی یتیمی از خویشان را و بی نوایی خاک نشین ...

می دونین چیه؟ من عاشقم مر حرفه ام را.


 
 
لیلا.
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤
 

این سوره ی محبوب منه. لیل، لیلا. شب کجا بستر خفتن گاه است/ شب کجا روز کجا! شب ماه است...

به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر

(قسم) به شب چون پرده اندازد (1) و روز چون جلوه آغازد (2) و بدو که مرد را آفرید و زن را (3) راستی که سعی تان چه پراکنده است (4) هر آنکس که داد و خود را نگاه داشت (5) و نیکوتر را تصدیق کرد (6) پیش پایش آسانی می نهیم (7) اما آن بخیل که گردن کشید (8) و نیکوتر را به دروغ گرفت (9) بزودی راه دشواری برش نمایان کنیم (10) و چون هلاک شد دیگر مال به چه کارش آید (11) که هدایت بر ماست (12) و آغاز و انجام از برای ما (13)...


 
 
مناظره به پا شد/ این چیزه کله پا شد
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢
 

می دونم بحث انتخابات دیگه قدیمی شده اما به جون خودم قول می دم این دیگه آخرینش باشه. هر جوری با خودم کلنجار رفتم نتونستم از خیر این یکی بگذرم.

یه رفیق خوش ذوقی دارم که مناظره ی میر چی چیز و عمو احمدی رو به شعر در آورده. حالا مونده تا مثنوی ها برای این جنگ توران و ایران گفته بشه. دوستش خواهید داشت.

(1)
 
اول کار چن تا گلایه دارم
تو چار سالی که بنده روی کارم
 
سیصد و بیست هزار تا تهمت زدن
گفتم که دندون رو جگر بذارم
 
حالام که سه به یک جلوم وایسادن
گرچه محاله بنده کم بیارم
 
به جای اینکه برنامه بیارن
دروغ می‌گن فقط رو کار و بارم
 
سه ماهه که شورشو در اوردن 
البته من موسویو دوس دارم!
 
ولی واسه حرف زدن از اعتیاد
من نمیرم یه بازیگر بیارم
 
مجبورم امروز یه چیزایی بگم
قضاوتو به خودتون می سپارم
 
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه»
«سرخ و سفید هرچی می‌گه دروغه»
 

(2)
 
بنده کلامو مختصر می کنم
بگم که احساس خطر می کنم
 
پر از فساد و فقر و بدبختیه
به هرکجا که من نظر می‌کنم
 
مملکتو رو آقا به چیز کشونده
من دارم احساس خطر می کنم
 
الان دیگه هیش کی دوسش نداره
اگه الان نیام ضرر می کنم
 
منم بخوام برم دهات بگردم
یه کاپشن قدیمی بر می کنم
 
یه تیکه سبزِ سبزِ سبزِ سبزه
هرجایی که بنده سفر می کنم
 
طرفداراش همه پایین شهرین
وقتی که صحبت از هنر می کنم ـ
 
یه چیز گنده منفجر می کنن
بله من احساس خطر می کنم!
 
 اخر حرفم از همین تریبون
ملتمونو با خبر می کنم :
 
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه»
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه»
 
(3)
 
مرد حسابی دروغم کجا بود؟
حرف حسابه همشم به جا بود
 
آی میرحسین! من از شما می پرسم
وقتی نخست وزیریتون به را بود
 
اون موقع که همه گرسنه بودن
تورما آمارشون بالا بود
 
خون جوونامونو که می ریختن
حرف جناب‌عالی، استعفا بود
 
اون موقع احساس خطر نکردی؟
غیرتت اون زمونا پس کجا بود؟
 
میرحسین جان من شما رو دوس دارم
نگید که این کار، کار آمریکا بود!
 
بنده تعجب می کنم که میگین
زمان من قانونا رو هوا بود
 
می خوای بگم قانونو کی شکسته؟
می خوای بگم پولا پیش کیا بود؟
 
می خوای بگم زمین چرا گرون شد؟
می خوای بگم کی بود که مافیا بود؟
 
بنده یه پرونده دارم می شناسید
بگم؟ بگم کی بود؟ کیه شما بود؟
 
بی‌قانونی اینه جناب چیز چیز!
تازه اینا گوشه ی ماجرا بود
 
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه!»
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه!»

(4)

این آقا بیخودی ستم می کنه
همه رو داره متهم می کنه
 
عکس زن منو جلوم گرفته
پُش سر هم بگم بگم می کنه
 
فقط یه کار انگاری یاد گرفته
نقاشیای بانکو جم می کنه
 
میره همش تو دهاتا می گرده
اینا چی از درد ما کم می کنه؟
 
«سیب زمینی» وقتی که کم میاره
«چیز» منو فوری علم می کنه
 
این جیقیله به من میگه یه روزی
پای فلانیو قلم می کنه
 
بشین بابا اگه اراده کنه
نسلتو از تو دنیا جم می کنه
 
بله دیگه صدا سیمام دستشه
چیز میکنه تبلیغشم می کنه
 
دیکتاتور زبون دراز پررو
ببین چجور بگم بگم می کنه
 
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه!»
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه!»
 
 (5)
جناب میرحسین منو نیگا کن
جلوی جمعیت یه کم حیا کن
 
خون منو دیگه به جوش اوردی
کم توی مملکت خودت رو جا کن
 
بنده به عنوان جناب شاعر
یه چیز میگم برو باهاش صفا کن
 
شما که اینقد رو زنت حساسی
غیرتتو تو فیلمتم به پا کن 
 
وقتی می خوای روی زنت زوم کنی
اول برو ناخونشو کوتا کن 
 
همین که بعضیا  رو لو ندادم
برو بشین کلی خدا خدا کن 
 
وقتی نشد یه حرفایی رو بگی
فوری برو کروبیو صدا کن 
 
بنده خدا نفس براش نمونده
رحمی به حال پیرمافیا کن 
 
راستی چی شد سیصد ملیون شهرام
توام بیا یه کم از اون دفا کن 
 
ما خودمون این کاره ایم برادر
دست یکی دیگه رو تو حنا کن 
 
اگر خدا نکرده رای اوردی
اول کارای موندتو قضا کن 
 
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه»
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه» 
 
(6)
 
بذاریه کم از قدیماتون بگم
از چیزای از همه پنهون بگم
 
آدمو مجبور میکنی میرحسین
زور میکنی پشت تریبون بگم
 
کی بود که آزادیو کله پا کرد
از آدمای تو خیابون بگم 
 
پای کسی شلوار لی می دیدین
جر می دادین بازم براتون بگم؟
 
فرم سیاه و قهوه ای تیره
از لباسای تحت قانون بگم؟
 
منم بیام پیام استعفامو
سرخودی و بدون فرمون بگم
 
جای امام توی خطاب نامه
ملت قهرمون ایرون بگم
 
امام بگه الان زمان جنگه
ولی به جای بله قربون بگم:
 
سه تا وزیرمو بدین وگرنه
وگرنه چی؟ نذار براشون بگم
 
یه چیزایی رو نمیشه اینجا گفت
بعد کلاس بیا تا بیرون بگم

 
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه
«سرخ و سفید هرچی میگه دروغه
 
(7)
 
حالا چرا به چیز و چیز افتادی
خب به خودت فشار نیار زیادی 
 
امشب برو حسابی مشورت کن
فردا با مشت پر بیا نقادی
 
مناظره با کروبی که مونده
با اون که دیگه توی یه نهادی
 
تا میتونی احمدیو خراب کن
تو میتونی تو بمب استعدادی
 
کروبی که هوای وقتو داره
توام که رو حرف خودت وایسادی
 
که همچنان مث اونای دیگه
تشنه ی خون احمدی نژادی
 
پس چل و پنج دقیقه رو یکسره
بگو آهای مردم حزب بادی
 
«گوش نکنید هرچی میگه دروغه»
«سرخ و سفید هرچی می‌گه دروغه»

 
 
من فکر می کنم پس هستم
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱
 

داشتم فکر می کردم دیگه وقتشه عاشق بشم. دیگه وقتشه که محبت یه جفت چشم همه ی قلبم رو پر کنه. از این غریبی و دربدری و بی پناهی خسته شدم، از اینکه هیچ شونه ای نباشه تا سرم رو روش بذارم. این روزا بیشتر آرایش می کنم. وقت هایی که تنها هستم. نفس گیر زیبا می شم. چیز لذت بخشی است، و پر وسوسه. وقتی توی آینه نگاه می کنم با خودم میگم چه فاجعه ای اگر من مذهبی نبودم. به قول برادر مارمولک این اسلام هم عجب دست و پای ما رو بسته ها! هیس! Volume مغزم رو پایین آوردم و فکر کردم « این همه مستی رو کجا ببرم؟ ». یاد این شعر افتادم که عمو الهی قمشه ای همیشه می خونه ؛ پری رو تاب مستوری ندارد/ چو در بندی سر از روزن بر آرد. بعد با خودم فکر کردم مرد من چه شکلی می تونه باشه؟ واقعا اگر من ازدواج کنم چی میشه؟ بعدش فکر کردم شاید این مخ فلفلی ام یه کم آروم بشه یا یه سر پناه پیدا کنم، یه پناه. توی همین فکر ها بودم که یه چیزی به ذهنم رسید. خوب! هر کسی ازدواج کنه دیر یا زود بچه دار میشه. من همیشه از حاملگی و زایمان می ترسیدم و عقم می گرفته. به دردش رو که فکر می کنم مو به تنم سیخ می شه. 16 ساله بودم که یه بعد از ظهر پاییز خوابی دیدم. آقای فاطمی می گفت توی خواب چشم و گوش، چشم و گوش برزخی است. حرفش رو خوب می فهمم. نه اینکه مثلا آدم ها رو جونور ببینی ها! نه. ولی سطح آگاهی یه Level بالاتره. انگار توی خواب آدم یه پیش فرض هایی داره که آی بهشون مطمئنه. مثل مزه ی خرمالوی رسیده می مونه گرفتی چی میگم؟ (- من که می دونم نگرفتی! -) توی اون خواب، اصلا واضح نبود ها! ولی انگار یه موجود زنده توی شکم من بود و بعد روح خدا دمیده شد و اون حیوون محض، اون توده ی گوشت و خون یهو آدم شد. و بعد (- می فهمی که چی می گم؟ الآن حسّم زرد کم رنگه. رنگ آفتاب که از لای درخت های دانشکده روی اون نیمکت های بتونی همیشه خاکی می تابه -) و بعد بزرگتر شد و بعد، بعد به دنیا اومد و بعد در آغوش من، یه تیکه از من اما نه من! و من اونقدر حس عجیبی از لذت و بهت و محبت داشتم (مثل یه لبخند پهن) که همه اون ترس ها دود شد البته هنوزم از دردش ترس دارم. بعد فکر کردم. زیاد بهش فکر می کنم. دخترها با پسرها فرق دارند. این بزرگترین فرقشونه. اینکه کِی میاد؟ کجا میاد؟ اگر شوهرت پایه باشه، گل باشه، ناز و نازک باشه، باهات میاد، باهاش میاد. اگر هم نباشه ملالی نیست، تنها میری. مهرم حلال جونم آزاد، عشقم آزاد. اما اگر بچه توی شکمت باشه و بیاد، اگه بچه ات شیر خور باشه و بیاد چه سخته، اون وقت باید اسمش رو بذاری اسمائیل. باید بذاریش زیر پا. زیر پا؟ اصلا درسته؟ نباید نشست و از آب و گل درش آورد؟ حتی اگر بیاد؟؟ ( زن بودن عجیب و عزیزه. بفاطمة و ابیها... و السّر المستودع فیها... . سرّ. یه چیزی هست اما نمی دونم چی. برای همینه که اگر زن سر زا بمیره شهیده ) به این میگن طوفان فتنه، به این میگن امتحان. یه اتفاق دیگه هم می تونه بیفته. اون قدر نیاد تا تو بچه ات رو بزرگ کنی. بکنی اش سر باز، که سرش رو بذاره سر این قمار، سر این Legend . مثل اون اتفاق توی کربلا. سر پسر من هم اسلحه است. من هدیه ای که دادم پس نمی گیرم. خدایا تقبل هذه القربان. مادره سر بچه اش رو پرتاب کرد سمت لشکر دشمن ...؟ تا اینجاش درست اما پس من چی؟ اگر پیر بشم، خدا اون روز رو نیاره که بیاد و نتونم  باهاش برم. خدا اون روز رو نیاره؟ بیاره. (- بشکست اگر دل من به فدای چشم مستش -) پروردگارا تو راحت باش! بی خی، هر جور عشقت می کشه. اصلا خدا رو چه دیدی شاید سه تایی رفتیم، چهار تایی، شونزه تایی؟ چه شود! آدم چه فکر هایی می کنه! این طوری که نمی شه. غم دنیا رو بی خیال! فکرش رو نکن. حالا بریم سر اصل مطلب! « ای بابا، مهریه چیه؟ بچه ام سرش رو می ذاره زیر پاش، گلتون رو به ما میدین؟ » این رو مادر یکی از خواستگارهام می گفت، هفت هشت ماه پیش. اون وقتا که تازه دانشجو شده بودم، سال صفری! 12 سال ازم بزرگتر بود. اولین خواستگاری که دین و ایمون درست درمون داشت. اصلا من نمی دونم چی ام به آدم های خلاف می خوره که هر چی هفت خطه میاد سراغم. به بچه ها می گفتم حالا صبر کنین سال دیگه خود اوباما شخصا میاد من رو به عنوان خانوم کوچیک امریکا از بابام خواستگاری می کنه! راستی یه سوال فنی بپرسم؟ مهریه چند باشه خوبه؟ راستش، من اول ها که کله ام داغ بود می گفتم یه ربع سکه به نیت خدای احد و واحد! بعدها که مهندس شدم با خودم فکر کردم پول احداث یه گل خونه ی بی زبون دیگه لااقل باید باشه! یه چیزی تو مایه های پونصد تا سکه. بعدش که یه کم پژوهش کردم فهمیدم که می شه مثلا مهریه ات این باشه که مردت بهت یه چیزی یاد بده، یه تخصص. یا حتی می تونه سه تا شاخه گل باشه به یاد پدر، پسر، روح القدس؛ Trinity بدون نقاب! بعد یه فکری به مخم لگد زد. اصلا نمی خوام. هزار و سیصد و هشتاد و هشت تا سکه ی بهار آزادی؟ جمعش کن این بساط رو. خر ما از کره گی دم نداشت! اصلا بذار خودش بیاد تکلیف من رو با شما روشن کنه. زود میاد. کاش زود بیاد. به خدا اگه قراره اوضاع همین طوری پیش بره من، من اصلا مرد می خوام چیکار، پناه می خوام چیکار، نگاه می خوام چیکار؟ هر طلایی که اسم اون روش نباشه هر سکه ای که سکه ی امپراتوری اون نباشه ( حالاهر چی، حتی حتی حتی سکه ی جمهوری اسلامی ) حالم رو به هم می زنه. کاش بشه مهریه ام باشه یه سکه ی طلای... راستی فکر می کنی اسمش رو چی بذاره؟ بهار آزادی؟ کدوم آزادی؟ این کلک ها دیگه قدیمی شده. زود باش ارباب! اسمش رو چی می ذاری؟ دیگه وقتشه عاشق بشم. (باور کنیم ملک خدا را که سرمد است/ باور کنیم سکه بنام  م ح م د  است)


 
 
یه تیکه کیک می خوای؟ اینجا جشن روز پدر
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧
 

اگر چه بارها بهم ثابت کردین که توی جمع شما مذهبی ها من یه وصله ی ناجورم اما این رو از من داشته باشید


 
 
...
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳
 

عکس
بقایای جسد یک کودک دوساله ی دیویدی که در تاریخ 7 می 1993، تنها 18 روز
بعد از مرگ این کودک گرفته شده است. باقی مانده ی جسد او هرگز شناسایی نشد.


منبع فارس


 
 
و همون طور که میدونید دکتر محرمه!
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳
 

خاتمی وپرستار خانم


 
 
افسانه شجاعان
نویسنده : سعیده - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳
 

شجاع ترین هم اوست که بر هوسش چیره آید

اشجع الناس من غلب هوی

از استراتژیست بزرگ دکتر حسن عباسی درباره ی «دایی» و مدالی که از «عبا شکلاتی» بر یخه اش آویخت.

»»» (برای شنیدن اینجا کلیک کنید) «««

        


 
 
یعنی ممکنه؟
نویسنده : سعیده - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
 

امشب داشتم سرچ می کردم به یه چیز خاص بر خوردم.قلب چه قدر خوش ذوق بوده اون کسی که اینو ساخته.مژه فتوشاپ کار به این میگن نه به من بی عرضه.هیپنوتیزم

آخ که دلم لک زده برای اینکه یه روزی روی کیهان عزیزساکت، کیهان مظلوم،این تیتر رو ببینم.

درشتِ درشت.

برای بزرگتر دیدن اینجا کلیک کنید


 
 
نذر کردم.
نویسنده : سعیده - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
 

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی

  اغتشاشگران اغتشاشگران 

تا در میکده شادان و غزلخوان بروم

تازیان را غم احوال گرانباران نیست

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

 ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون

همره کوکبه ی آصف دوران بروم

   

 


 
 
مثنوی تموم شد، نپرس لیلی زنه یا مرد
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
 

گویند حلاج طبق ها انار خیرات می کرد

علت را جویا شدند بگفت

انار آن خواسته ی عارفان است که هرگز بدان نرسند

انار جوهر عشق است


 
 
چمرانم، دلم برای نفس داغت لک زده
نویسنده : سعیده - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱
 

سلام. علت اینکه این چند روز رو ننوشتم گرفتاری زیاد بود. دانشگاه ناگهان به خاطر همین آشوب ماشوب ها تعطیل شد و ما هم بی امان راهی ولایت شدیم. خیلی سریع، خیلی زیاد. برنامه داشتم که راجع به اتفاقاتی که افتاده بنویسم اما دست و دلم به کار نمی رفت. ناراحتم. دلخورم. می دونین چیه، دلم لک زده برای اون شعری که با بیتاب(گفته اسمش رو نباید توی وبلاگم بنویسم. از این به بعد بهش می گم «ف.») اون شب شنبه توی اتوبوس سرویس دانشگاه برای حسینیه ی رهپویان می خوندیم. آخ ف.، ف. کجایی تا برام آروم آروم بخونی «حرامیان حرامتان». بچه ها دلم بد جوری گریه داره. انگار لای مشت زبری داره له می شه. حالم گسه. گس و تنفر آمیز. این همه مصیبت رو کجای دلم بذارم کجا؟ سامری بایستد و با صدای بلند بگه زودتر از تعلیق سقوط... سفیانی با لبخند قهوه ای رنگش به من و اون همه قشنگی هام دهن کجی کنه و...

آی. آی. آی. آی سوز داره... آی درد داره. چمران من. چمران ناز من. منم یه مهندسم مثل تو، به خاطر تو، شبیه تو. اصلا انجمن اسلامی رو به یاد دلبری تو انتخاب کردم. اما خجالت دارم توی چشم خاطره ات نگاه کنم چمران. چمران چمران. دلم آتیشه چمران. چقدر بی وفااند این آدم ها چمران. از کجاش بگم چمران؟ از مسجد آتیش زدن نه. اینا قبلا هم بوده. تو بیشتر از اینا رو اون زمانا دیدی. از کشتن چادری ها. از شکستن دست و پای بچه هیئتی ها. نه اینا که حرف تازه ای نیست. ما همیشه آتیش مغضوب زیر خاکستر این جماعت بودیم چمران. باز خوبه سیّد هنوز هست. سید رو که می شناسی؟ همون هم رزم دلاورت. همون چریک خندان و ساده ی دوش به دوشت.

چمرانم، درویشم. جانگل آنکل ِ تپه های برکلی. سید علی ِ تو، این روزا کوه غصه است. بمیرم برای اون لبخند های زورکی. بمیرم برای این تنهایی و بی کسی. چمران سیدم. سید علی نازم. رهبرم چی؟ گاهی که دل می دم به دلش این دل دود می شه از شعله ی اسمش.

چمران دیگه از این بو خسته شدم. از بوی این آدم های بی وفا. دلم می خواد برم لبنان. دلم می خواد سر بذارم رو پرچم زرد حزب الله و های های گریه کنم. داوود نبی. تو به فریاد برس. نفاق نفاق.آهای لعنت. نفاق نفاق.