دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
آخرین سخنرانی حجت الاسلام پناهیان در نوروز 90
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳
 
دومینوی منتهی به ظهور و راهکار زدن شبکه بین‌المللی ظالمان با استفاده از آیه "قل انما اعظکم بوحدة..."
 

 

برای منتظران قیام آقا امام زمان عجل‌الله تعالی فرجه الشریف هیچ مطلبی زیباتر از این نیست که در مورد زمان، شرایط و چگونگی قیام حضرت سخن گفته شود. هرجایی در عالم حرکتی رخ می‌دهد، منتظران حضرت، این حرکت را در ارتباط با قیام مورد محاسبه قرار می دهند که  انشاءالله این اتفاق‌های عالم، بد و خوب و تلخ و شیرین همه این مقدمات عاجل باشد و طبیعی هم هست، امتی که 1400 سال منتظر بوده، خیلی مراقب اوضاع عالم هست تا ببیند چه زمانی مولای او، که منجی عالم است، ظهور خواهد کرد.

اما برای نزدیک بودن ظهور، دو نوع دلیل وجود دارد که یکی از این دو نوع، حوادثِ در آستانه ظهور هستند، حوادثی که در عالم رخ می دهند و در روایات هم این حوادث ذکر شده است، ما با آن حوادث در این جلسه زیاد کاری نداریم و آن حوادث زیاد تکلیفی برای انسان روشن نمی‌کند، حوادثی هستند که باید رخ دهند و یا بعضا مبهم هستند و یا ممکن است حتی این حوادث رخ ندهد و ظهور رخ دهد، کما اینکه این مطلب در روایات تصریح شده است، ما به حوادث کاری نداریم، سیل‌ها و زلزله‌ها باید این‌گونه باشند، تعداد کسانی که به مرگ طبیعی و غیرطبیعی می‌میرند، باید این تعداد باشند، یا برخی از مردم منطقه علیه حکام خودشان خروش می‌کنند و برخی از حکام در این شرایط می‌میرند، این ها مسایلی است که در حوادث ظهور ذکر شده و نمی‌خواهیم الان به این بحث بپردازیم، احتیاط خیلی بالایی هم وجود دارد که انسان بتواند، حوادث را تطبیق بدهد، یعنی آنچه که در روایات در باب ظهور آمده است، بتواند تطبیق بدهد که این اتفاقی که در این منطقه افتاده، مصداق همان نکته‌ای است که ائمه بزرگوار علیه‌السلام در روایات، بیان فرمودند، به هر حال بحث پرطرفدار و دقیقی لازم دارد که باید در جای خودش به آن پرداخت.

حجت‌الاسلام والمسلمین علیضرا پناهیان در نوروز سال جاری، سخنرانی مبسوطی در شلمچه ایراد کرد که به بیان قواعد ظهور اختصاص داشت. وی در این گفتار خواندنی به تبیین مقوله "انتظار اجتماعی" و ارتباط آن با آیه شریفه "قل انما اعظکم بوحدة ان تقوموا لله..." می‌پردازد و تأکید می‌کند که ...


 
 
توهمات یک متوهم
نویسنده : سعیده - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

چند صباحی هست که کمر همت بسته ام به ترجمه ی این کتاب. دو هکتار زمین اجاره کرده ام به انضمام چاه آب و حکایتم این در و آن در زدن است برای وام کشاورزی و کاخانه ی روغن کشی. شجره ی طیبه کاری شده است کارم و روزهایم آن قدر زیتونی اند که خودم کم کم دارم شک می برم آدمم یا درخت. پیوسته شعری در ذهنم زنگ می زند، درخت زیتون را می آورند، دستبند به دست، جرمش اینکه میوه هاش یکی در میان گلوله الخ.


 
 
مترسانیدمان از مرگ ما پیغمبر مرگیم خدا با ما که دلتنگیم سر سنگین نخواهد شد
نویسنده : سعیده - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

دلا در باغ سنگی٬ غنچه ها آذین نخواهد شد

به رو مرگ٬ شعرت سوره یاسین نخواهد شد

فریبت می دهند این فصل ها٬ تقویم ها٬ گل ها

از اسفند شما پیداست٬ فروردین نخواهد شد!

مگر در جستجـــوی ربنای تازه ای باشیــم

وگرنه صد دعا زین دست یک نفرین نخواهد شد

مترسـانیدمان از مــرگ ما پیغمبر مرگیــم!

خدا با ما که دلتنگیم سرسنگین نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد

بگو تا انتظار این است٬ اسبی زین نخواهد شد!

 


 
 
دوبیتی های فاطمیه
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

کمی از پراکنده های این زمان بی مادری

 

غسلی کنم و تر کنم این خشکی جان را
آتش بزنم دامن صد آه و فغان را
بیت دگری سر کنم از غربت مادر
از این غم دیرینه برم قلب جهان را

از جان و تن اندیشه ی این شعله نمی رفت
بی حوصله شد شاعر بی تاب نگون بخت
وقت است که آغاز کند راه مدینه
از شهر جدا گردد از اینجا ببرد رخت

روز دگری مانده و شعر دگری هست
در سینه غمی مانده و از آن اثری هست
گر رشته کنی در غم او قافیه ها را
اکسیر اثر کرده و مس رفته، زری هست

همه شب یا علی گفتم
فشاندم اشک بر دامان
دلم صد چاک بی مرهم
دوبیتی هام بی سامان
تو این ویرانه را امشب
به بیتی می کنی مهمان؟

خانه و در، کل عالم هاج و واج
فاطمه سوز دلش می کرد علاج
ذکر او هر دم علی مولا علی
پیش چشمش ابتهاج و ابتهاج

دست محسن را بنه در دست او
مست او شو مست او شو مست او
میخ و آتش هر دو در آغوش گیر
وین دل دیوانه کن دربست او

جان فدای بهترین مادران
مادر دلخسته و قامت کمان
آنکه افکنده ز غربت های خود
آتشی در اندرون جانمان

من کنون وا می کنم سیلاب اشک
چون مثالی می شوم از تیر و مشک
می کنم با گریه های بی امان
هر دو دنیا را پر از افسون و رشک

بی بی عالم میان سعی های هاجرانه
خسته بال و پر شکسته می پرد تا بی کرانه
یاد غربت های مادر از زمین و آسمان به
ما و ماتم، سوگ و درد و غصه های مادرانه

فاطمیه چیست یاران؟
یاد مادر زیر باران
یاد خون های حسین و
حسرت محمل سواران

می رسد از ره دوباره، مادر ماه محرم
قصه ی پهلو شکسته، تازیانه بهر مرهم
خسته از افسون دنیا، آمدم در روضه هایت
تا بشویم این دل خود، زیر باران های ماتم

سینه تا سینه و جانانه ی من پشت به پشت
گشته است این غم دیرینه که اجدادم کشت
می رسد موسم سوز جگر مادر و لیک
انتقام است که گشته است مرا قوت مشت

اشک غم ریزم به پایت
کنج بستر گشته جایت
دیده وا کن جان مادر
تا نمیرم در عزایت

دیده اش بر اهل خانه
با نگاهی مادرانه
می چکد از روی زینب
قطره اشکی بی بهانه

بر دل ام المصائب
سیل حسرت گشته غالب
چون همان وقتی که او در
نینوا گم کرده صاحب

یا محمد از حبیبم
خسته جان و بی شکیبم
از مدینه بعد کوچت
گشته زخم کین نسیبم

همدم و بانوی مولا
می شتابد سوی بابا
می کند تنها روانه
هم حسین و زینبش را

نور بیت شیر یزدان
چند روزی بوده مهمان
دم گرفته زار و مضطر
هر نفس مظلوم علی جان

یاد او تنها تر از تنهایی است
شیعگی تفسیر بی پروایی است
ارزد ار جان را فدایش می کنی
مقتدا شایسته ی مولایی است

اشک و آه از زخم کینه
کوچه هایت ای مدینه
یادگار روزگار
بی پناهی، سوز سینه

رنگ رخسارش پریده
بی کس و پهلو دریده
پشت در افتاده ای تو
مادر قامت خمیده


 
 
شرور که نیستی گیج و خنگ هم نباش
نویسنده : سعیده - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

پدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ها را مرتب کنید تا من برگردم. می‌خواست ببیند کی چه کار می‌کند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.

یکی از بچه‌ها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و این‌ها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم.

آخرش آن بچه‌ شرور همه جا را ریخت به همدیگر. هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این دارد می‌خندد. خوشحال است، ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد. زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش، نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.

حاج اسماعیل دولابی


 
 
باز هم بهار
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱
 

نوروز نود هم اومد

اکنون که زمانه ی جهاد است
جنگ است و به هر گوشه فساد است
ما همت خود فزون نمودیم
چون سال جهاد اقتصاد است

در سال جهاد اقتصادی
با کار و تلاش و عشق و شادی
معنا شود اینکه می توانیم
با همت احمدی نژادی

خیزید بهارانه ی سال نود آمد
این گفته ز ارباب سرای خرد آمد
گر راه و طریق اقتصاد است جهاد
چون سال نود رفت به نزد تو صد آمد

من توی هیچ نوروزی اینقدر احساس جلبکی نمی کردم. وقتی دیدم که تو دنیام اینقدر هوا پسه ترجیح دادم دم سال تحویل چند تا قرص بخورم و بخوابم. حکایت امسال از اون حکایتهای اشک انگیز وحشت ناکه که باید با دو صد من دستمال کاغذی خوندش. زندگی خیلی جالب و بی رحمه. نه اینکه بخوام شکایت کنم و غر و لند راه بندازم اما تو سالی که گذشت من بیشتر از هر چیزی فهمیدم که اگه خدا و بهشت نباشه ما خیلی منتر شدیم. هر روز با یه کوه انرژی از خواب پا شدم ورزش کردم دانشگاه رفتم خندیدم درس خوندم نقاشی کردم فیلم دیدم و به هیچ کدوم از ایده آل هام نرسیدم. حکایت همین حکایت دویدن و نرسیدنه برا همینه که تا دلم تنگ میشه شعر فراق می خونم. خونه ی آخر همینه.

با خودم حرف پشت حرف که بدویم نقاشی بکشیم بنویسیم چادر سر کنیم بترکونیم که آقا بیاد اما این اواخر وقتی خوب نگاه می کنم می بینم هیچ کاری نکردم. شاید هیچ کاری هم نتونم بکنم. آقا میاد