دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
صدای هیچ
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳
 

امروز از هیچ، صدایی شنیدم

انگاری که سرباز کوچولوها با چکمه ی شیشه ای رژه می روند
و بین هر دو نفس زدن قدری جلوترها را فتح می کنند
صدای شربت غلیظ
که زانوها را سست می کند
و گونه ها را آتش می زند
و زبانها را در هم می تاباند
از آن صدا هایی، از آنها که در صندوق سینه ات می نشیند

همهمه ای، زمزمه ای، وزوزی تپش کنان، ضد مغز
ریه های توکشیده و تا تیررسی که دیده کار می کند، مه آلود
وادارت می کند تخم چشم هات مثل تشنجی ها بچرخد
دندان هات دنبال گوشت تازه بگردد
شانه هات از خلسه ای، وجدی نادیدنی لرزیدن بگیرد
تا لبهات، آرواره ات، گلوت را به یغما برند
اینجور صدایی به دلم می اندازد که بی پایان زندگی کنم

 

 

پ.ن:
اثر تایلر خان خیام الممالک سفیر کبیر بلاد روم :دی

پ.ن:

Sound of Nothing

I heard the sound of nothing today

Like little soldiers marching in glass boots
Advancing in between each breath
A thick, syrupy sound
That makes knees go weak
Cheeks catch fire
And twists tongues against one another
It's the kind of sound that sits in your chest

A hum that throbs against the brain
Constricting lungs and fogging eyesight
Makes eyes roll back
Teeth find flesh
Shoulders shake against invisible ecstacies
As they ravage cold lips, jaw, throat
It's the kind of sound that makes me want to live forever