دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
همه ی حیله ها اول عطر خوشی دارند
نویسنده : سعیده - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱
 

عراف مردم حلبچه را که از رزمنده های ایرانی استقبال کرده بودند با گاز های شیمیایی تاوون و سیانور بمب باران کرد. اول بوی خوبی می شنوی. بعد سینه ات می سوزد. سخت نفس می کشی؛ سرفه های شدید، تاول های بزرگ و می بینی همه ی اطرافیانت مثل تو شده اند؛ به زمین چنگ می زنند، انگار که می خواهند سینه ی زمین را بشکافند و مرگ را التماس می کنند که زودتر بیاید. این هدیه ی نامردی است که از دست تو و رفقایت عاجز شده. فکر می کنی این جا آخر دنیاست، اما نیست. زنده می مانی. رفتن دوستانت را می بینی، اما زنده می مانی. ده سال، پانزده سال، بیست سال یا بیشتر؛ تا بالاخره آن سرفه ها و درد ها و تاول ها دوباره بیایند؛ همان طور که مرگ بالاخره می آید. اول بو های خوبی می شنوی. بعد انگار همه چیز سفید می شود. پنج هزار نفر در ده دقیقه مردند.

خون... سرفه ی خشک... درد... بیمارستان

آیینه ای از نبرد ... بیمارستان

ناگاه صدای شیون شیر زنی

یک خط کشیده... مَرد... بیمارستان!