دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
به شهوت شب محتوم...(2)
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳
 

به ریگزار عدم دل شکسته می راندیم

شب وجود بر اسبان خسته می راندیم

حضیض جاده ی حجرت جلال غربت داشت

اگرچه دولتمان بوی نیستی می داد

اگر گریز ندیدیم اگر خطر کردیم

به عین خویشتن از خویشتن صفر کردیم

++++

قسم به عصر که پیوسته پوی آواره ست

که بر بساط زمین آدمی زیانکاره ست

چو شمع در جسد موم، مات خواهشهاست

چو موم در سفر شعله محو کاهشهاست

چو موم و شعله سفر جز به خویشتن نکند

شگفت دارم اگر فهم این سخن نکند