دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
آخ دستم!
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤
 

خسته بودم. هر دو دستم پر بود.نگران بعد از مدت ها بی پولی کشیدن و حتی بدون داشتن یه 50 تومنی برای اتوبوس پیاده گز کردن مجبور شده بودم یکی از تراول های 50 تومنی ام را که یه چیزی توی مایه های حساب ذخیره ی ارزی می مونه خرد کنم.ناراحت به جای کفش پاره ی سفیدم که باهاش ماجرا ها دارم خواندنی(از سنخ اثبات توحید!) یه کفش تابستونه ی شیک مشکی خریدم.مژه این هفته پول نداشتم ژتون بخرم -دقت کنید اوضاع چقدر وخیم بوده! دوستم فاطمه هم شاهدهفرشته- مجبور شدم چند تا کنسرو بگیرم. این قوطی حلبی ها هم خوب گرونند لاکردار ها! ضرر کردم اما نمی ارزید از بچه ها پول دستی بگیرم جواب (خودم) رو چی می دادم.قهر هر پرس غذای سلف می شه 180 تومن. نهار و شام جمعه و شام پنجشنبه رو که سلف نمی ده می مونه به قرار یازده وعده می کنه یه چیزی حدود 2 هزار تومن. با یه صبحانه ی 280 تومنی می شه حدودا 2 هزار و سیصد.یول من یه تن ماهی خریدم و یه لوبیا و یه بادمجون. شد حدودا 3 هزار تومن تازه برنج و روغن و اینا و استحلاک اسکاج و مایع ظرف شویی به کنار! چشمک.(سوپر های توی خوابگاه ها همه چیزشون از بیرون ارزون تره. تازه من هم داغون ترین نوع لوبیا و تن رو برداشتم. گاهی فکر می کنم ما اینقدر برای ایران می صرفیم که به پامون این هوا خرج می کنه؟ شوخی نیستا. مثلا یکشنبه ها که کباب کوبیده می دن! حالا هر چی هم مرخص و آفساید باشه پرسی 180 تومن؟)سوال

خلاصه اش اینکه خسته بودم! داشتم در یه شیشه رو باز می کردم. نشد. گفتم با چاقو بکنم. یادم افتاد چاقوم بوی پیاز داغ می ده گفتم پیف قراره هر وقت که از این شیشه چیزی می خورم بوی گندش بزنه تو دماقم. کاتر سبزم رو برداشتم.(ای لعنت بر میر حسین موسویسبز تکبیر!) حمله ور شدم. در تلاش بودم. آقا در رفت در رفتنی! زد روی بند انگشت اشاره ی بد بختم. خون فواره زد بیرون. یک سره می گفتم الله. با لرز انگشتم رو تکون دادم. می ترسیدم عصبش قطع شده باشه اما انگشتم زنده بود. چشمم سیاهی می رفت.هیپنوتیزم عین صحنه(استغفرالله) های فیلم های اکشن شده بود. همین جوری خون می چکید. چشمام سیاهی می رفت. کف حمام دراز کشیدم.  عین اینایی که می خوان خود کشی کنند. همین طوری خون می زد بیرون من فشار می دادم تا نیاد اما نمی شد. گوش هام زنگ می زد. کف حمام سفت بود. به جمجمه ام فشار می آورد. صورتم بی حس شده بود. بالاخره پا شدم. انگار دستم سوراخ شده بود.تعجبنگران درست روی بند تا شدن انگشتم. خوابیدم. بالشتم پر از خون شد. با همون حال بلند شدم و روبالشی رو آب کشیدم. وضو ی جبیره که می گرفتم  گریه می کردم. می گفتم خدا باید من رو محکم بغل کنی. نشستم و یه ربع به بی کسی خودم گریه کردم.گریه به مامان و بابا نمی تونستم چیزی بگم. بابا مهدی ام رو صدا زدم. بعد با اسمش کلی گریه کردم. بعد دعا خوندم و نماز. گفتم کاش بیای تا دیگه کسی نتونه به ما که پناهی جز خدا نداریم چپ نگا کنه. اینم عکسشه. دست بد بخت من بعد از ماجرا.ناراحت بد جوری درد می کنه. از درد نمی تونم راحت خمش کنم. دعا کنید. بای.