دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
آتش سبز/سه
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
 

یادداشت خام تماشاست:

شروع از روی مجسمه های یونانی مآب دادگاه. صدا؛ زن یا سرزمینی که فقط در تبرّج خودش رو خلاصه کرده. بازی صداها مصنوعیه ولی این فرم روهم چینی رو دوس دارم
....

صحنه ی قلعه و الخ
تشنگی و اشتیاق بی پاسخ مردم به تاریخ
لباسهای وره ی پهلوی علامت سوال خوشمزه ایه
....

این دو تا صحنه، یا پرده یا فراز یا هر کوفتی که اسمشه و من به تمامت نمیدونم
ایندوتا ایمپلیکیشنش
ون ساختن فاضییه که الآن تاریخ بین ما داره
....

گلدرشتی و ادبیات گونگی دیالوگ ها شاید علت به خورد آدم نرفتن  ِ بعضی جاهاست
....

آوخ از این صدا ها
این گوشه ها، تحریر ها، تن ت تن و آواز و آآآآآی که با ته دل آدم چه می کنند

توی قلعه، بالاسر ناردانه، اگه به گوشم اطمینان کنم، این تحریر، از موسیقی ترکمنه. «چنان بُرده است صبر از دل/که ترکان خوان یغما را».

به جمله ی من سیر نگاه کنید:
گوشه ی مغولی گذاشتن روی قلعه ی ویرون  ِ رها شده ی بی آب.

و سر آخر، صدا، در اوج  ِ فرودش بارقه هایی از صداهای خراسان رگه رگه توش هست.
....

بعدش پناه بردن دختر (اندیشه) توی تاریکی  ِ پستو (ناخودآگاه) و زانو بغل زدن و سر لای دست گرفتن و راه پله ی منتهی به پایین؛ یعنی هر لحظه غرق تر
صدای باد و لولای در
این فیلم، خیلی هنره...
....

زمزمه، چیه؟ حس ششم و حافظه ی دور، زیر گوش من میگه مناجات زرتشتی. دلیل؟ندارم

ناشیانگیش امن و پاکیزه بودن پله راهه، رتیل پشمالو اندازه ی کف دست، عقرب، گربه، بچه گربه، تخم کبوتر، مارمولک تارعنکبوت های خفن، بدتر از اینا تو راهرو ی پشت تالار خونه ی آقابزرگ هست، اینجوری تو فیگور کِرفری راه رفتن برا آدم کویر دیده بعید از عقله

القصه
از مناره مانندی بالا میره، به نور و به آسمون میاد، چادر یا شال یا سر انداز زرتشتی-ایرانی توی با تکون میخوره و خودنمایی میکنه؛ بعد، سفیدی تو سفیدی فِید میشه و چیزی جز گچ بری طاق مسجد وار نیست.
یعنی یاد اسلام آوردن یه ملت و زمینشون
....

دیوارهای سفید و بقیه ی راه پله و نقش های منظم روی دیوار قطر کناری پله (مثل تخت جمشید؟) و شمع.
برای من مزه ی عمیق غرق شدن تو رویای ناخوآگاه جمعی ای که هم پاکه هم آگاهنه رو تدایی میکنه
....

و چشم به هم نمی زنی که می بینی مملو زمینه های سفید و طاق های هلالی، آتیشی که می سوزه رو پشت سر گذاشتن.

آخ، بچگی، آخ، یزد، من با این معماری بازم نقطه سر خط، زاده و زنده شدم و میشم و تا دنیا دنیاست خواهم شد، گرچه خواهم شد صورت فعلی بعید غیر محاوره ای فارسی ایه که من ازش یه جورایی متنفرم
....

حسم اینه که باقیش رو نبینم

شأنش سر شام یدن نیست که هم غذا یخ کنه، هم دست زیر دفترچه خواب بره.

مث محسن اشباح که خوندن «بی وتن» رو تا إلی یوم معلوم عقب انداخت، تا حالی حاصل بشه مگر کتاب، پا که بر می داره و پا که رو زمین میذاره کتاب، ردّ پاش رو رو کاغذ بنویسه (حبیبتی، این یک متن ادبی بید عایا؟ :ی)

نقدا، میرم سراغ یکی از همون فیلمای بل هم اذل رده کیفی الف تهوع برانگیز و دیدن این فیلم رو تا وقتی در سکوت و خودکار بدست، گارد گرفته و حاضر یراق نشسته باشم و فیلم، پا که بر می داره و پا که رو زمین میذاره فیلم، رد پاش رو روی کاغذ بنویسم.

قرص رو توی جلد و نه پشت گوش میذارم و دُوری دی وی دی رو تا همون إلی یوم معلوم روی چشم نگه میدارم و از قول شیرازیا، رو چشم میذارم

روی 9 دقیقه نگهداشتم

 

پ.ن:
این تنیدگی  ِ دو دنیا، الآن و قبل، تئاتر اینو بازی کردن تو زندگی عادی، حواس جمع  ِ این مفهوم بودن که ما طوعاً و کرهاً، تکرار  ِ لاجَرَم  ِ چیزی هستیم؛ حالت خاصی توی دل من ایجاد می کنه

پ.ن:
ناردانه