دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
امروزنامه، روز دهم نامه، عاشورام نامه
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٤
 

 

جای پنجول زمان بر چهره دارد پیرزن
چشم سرخش رو به کوچه بین صدها سینه زن

می گذشتم تیز از او اسباب عکاسی به دست
لیک از این لحن  ِ گذشتن، چیزکی در من شکست

می گذشتم، خانه های کوچه را پایان نبود
می گذشتم، لخته خون و پچ پچ و دیوار و دود

پیش رویم دشتِ آدم های صف زنجیر زن
وانتی گهواره می بُرد از قفاشان سوی من

روی آن گهواره انگاری که اسم هیئتی
متن او گویا «بنی هاشم»، و خطش حالتی...

با خودم گفتم دریغا جای ما اینجا نبود
سیل اولاد بنی هاشم اگر این قدر بود

پیش رفتم بی خود از خود را وجود
آدمی دیدم سراسر اشک و فریاد و کبود

بر سر دوش جماعت «کو حسینا!» می کشید
داد می زد، از جماعت «کشته شد!» هی می شنید

دیگر اصلا از خود و احوال خویشم نیست یاد
جز دویدن، گریه کردن، نو شدن، عکس زیاد

چشم واکردم، کجایم، پشت درب شاچراغ
تا فرو اندازم این تن را به آغوش فراغ

نیست گفتا خانم دارای پرچوبِ دراز
رد پای خرت و پرت آلات عکسیدن مجاز

ای بسا خواهد فتادن با حراست کار ما
ده قدم دور است دکان امانت دار ما

گفت دکاندار «یک کارت شناسایی، عمو!»
پاسخش گفتم «بکَن گر دیدی از این دست مو!»

- «کارت احراز هویت نیستت، منطق که هست!»
که دهان زخم را با تیزی حرفش ببست

من؛ کدام عکاس بی اسبابِ توی لیستم؟
از کجا خواهند دانستن که من، خود نیستم؟

از زبان «محسن آقا خان، هُویَّت، حُبَّنا»
مدتی واماندم آنجا در قدمگاهِ فنا

پ.ن:
..../..../..../...
as I told before