دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
امشب نامه
نویسنده : سعیده - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤
 

من اغلب به این فکر میکنم که بیشتر دوستت داشته باشم و بیشتر هوات رو داشته باشم و بیشتر باهات وقت بگذرونم

عصرها بیشتر باهات بیرون برم و بیشتر کنارت نقاشی بکشم

بیشتر زیر آب آرومت کنم و برات بیشتر چایی اسطخدوس و بهارنارنج دم کنم

اغلب از این فکرا میکنم. اغلب فکر می کنم بزرگترین گنج منی ولی اغلب مث خروس جنگی میندازمت به جون اتفاقا و رأس ساعت میام خونی و مالی بقایات رو با کاردک جمع می کنم.

من در مواظب تو بودن و رفیق تو بودن خیلی بی رحمم. چیزایی رو به خوشی تو مقدم می فرستم و سر مسائلی نادیده ات می گیرم که با تماشاشون رگی توی سرم پاره میشه

مثلا دیشب که زبان میخوندم و تو روی دستات خوابت برده بود و با چراغ روشن ناله می کردی و هی بیدار میشدی و لای خواب و بیدار با دستات که خواب رفته بودن بازی می کردی که این مور مور نکبت از توی رگ و پیشون در بره. وقتی به اهمیت اینکه چقدر باید در اون لحظه چراغا رو خاموش می کردم و لغت ها رو تو هوا پررررت می کردم و می اومدم زیر پتو و تا صبح، من به بی رحمی خودم اعتراف میکنم.

چطور میتونم دست بذارم بیخ خرخره ی بهترین رفیقم؟ چطور میتونم دست بذارم بیخ خرخره ی نفسم و نفس خودم رو خفه کنم؟ حالا که به جمله ش نگاه می کنم از مسخرگی این بازی خنده ام هم می گیره.

تو همه کس منی که گاهی پر استخونت که سرما رسوب میکنه به فرم خیلی خزنده ای خودتو زیر روسری ترکمنی روی دوش من میرسونی و من حس خوشحالی بهم دست میده.

این رفاقت مناسب نشکستنی. این برا هم جون کندن ها و واسه خاطر هم به آب و آتیش و زحمت و فشار زدن ها. این دمپایی صورتی من و دمپایی کرم تو. این فرم جالب در هم تنیده بودن، interwoven بودن. خوبه که من تنها نیستم

نقاشی کنار دستم با خودکار صورتی رو کاغذ کاهی مبین حقیقت خوشمزه ایه. مثل کوکو سبزی اساطیری امشب مثلا.

من از مایع ظرفشویی صورتی سیر و دمپایی سوراخدار خیلی راحت صورتی و خودکار صورتی ای که جوهر پس میده و پلاستیک روپوش آزمایشگاه خیلی خیلی صورتی و جی پنج خیلی صورتی و روزایی که توی تقویم با مارکر صورتی علامت خوردن و تاپ ها و لباس های واقع در زیر صورتی روی سه پایه ی خشک شدن رخت ها و کاغذ نوت های چسبونکی صورتی روی کابینت مبنی بر ذکر کثیر و رهپویان و شیش های خط خورده. از این قفسه های سیمی خیلی صورتی و

من چی میگم؟

میخوام بگم خفه کردن خودم با زراعت غلات و Awans های روی سنبله ی گندم و مفهوم نازنینی مثل تو و

من از دور یه جعبه کفش صورتی هم می بینم. و پوست سی دی های صورتی

صحبت من اینه که همه ی دنیا رو ولش

تو رو عشقه رفیق

شیش هفت ماه دیگه که زحمتامون گل و شکوفه و میوه داد، شیش هفت ماه دیگه که وقتی نیشامون تا بناگوش بازه هی به هم گیو می فایو و بزن قدش میزنیم، شیش هفت ماه دیگه که

یه کتاب صورتی، انگلیسیه. آهان، حوله ی صوورتی و خط های اسلیمی لا به لای جقه های عظیم قرمز و سیاه و کرم این روسری ترکمنی گرم پشمی و قوطی دمنوش آرامش گل کوه و همین خودکار پر رنگ صورتی

در مجموع حالم خوشه گرچه پام مال من نیست و دکتر خوش خبر نبوده و دل من آزادی و نقاشی میخواد و عکسای ماری و اسکار و الکس و بقیه رو موقع ساندویچ سق زدن و هر هر هر خندیدن داشتم نگاه می کردم و هی به خودم می گفتم آی لاو یو گایز و یاد حلبی آباد های لیما می کردم و اون خونه های رنگی پنگی و دلم میخواست بازم عین کش تنبون ولم که میکنن بشینم تو طیاره و سر از سورآمریکا در بیارم.

اگه من مکزیک می موندم قطعا الآن در نیمکره جنوبی پاییز نبود و هیچ کپه برگی که زیر پوستی زیرش یه چاله ی عمیق وجود داشته باشه وجود نداشت و من حال و حس رومانتیک به جونم نمی افتاد و توی هیچ جای پرتی تنها نبودم و الآن پام زنده بود و میتونستم اونقد عکس بگیرم و نقاشی کنم و وحشی بازی در بیارم و رفیق بازی کنم و شبا تا دیروقت با آدم های خیلی عزیز گپ بزنم و فردا صبحش راه برم

چون یادداشت های درازو اغلب کسی نمیخونه منم اغلب اینجاهاش که میرسه حالم خیلی خوشه چون یه دل سیر غر زدم و پروانگی توی دلم رو تخلیه کردم و هیشکی هم نفهمیده و برای هیشکی جالب هم نبوده که بفهمه

مثلا من دلم میخواد اون ترجمه خوشگله ی نهج البلاغه ام رو بخونم و کله ی راننده ای که صبح به صبح میاد دنبالمو بکنم و این عصا رو بشکونم و کتاب شما به خودتان معتاد هستید رو تموم کنم و با اون مانگاکای خفن یونانی دهن پر کن رو هم بریزم

دلم میخواد بال داشتم

و میتونستم تا جایی که حنجره دارم جیغ میکشیدم

و جای ایئون سون بودم که از بهشت اومده و یه جنگاور براش بغض میکنه

من اغلب میدونم که خدا منو برای اینکه چیزی دلم بخواد نیافریده و هر وقت چیزی خواستم به طرفة العینی جلوی چشمم ریش ریش شده و خونش تو صورتم پاشیده اما

حول و حوش ساعت یک و بیست و دو دقیقه که میشه، مثلا، و وقتهایی که فرداش امتحان زراعت غلات داری و اونقد خوندی که داری بالا میاری اما هنوز یه رگی از اون کک بلد نیستم که بدجوری میخاره توی سلسله اعصابته

اینجوری میشه که دلت میخواد بیای همچین حرفای چرتی بزنی

هههههوووووف

رها رها رها من