دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
Bedtime stories
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧
 

بچه که بودیم
یزد، شبا رو تخت چوبی قژ قژی تو حیاط، خنک،
آسمون غرق ستاره، اصن یه فضایی!

بی بی که قصه می گفت
دل تو دلمون نبود که کی به این تیکه ش میرسه
«بالا رفتیم ماست بود
پایین اومدیم دوغ بود
قصه ی ما دروغ بود!»
قصه هه دروغ که بود
فک می کردیم چه خیانتی بهمون شده!
حالمونو اساسی میگرفت می کرد تو قوطی.

جای ماست و دوغ که بعضی وختا عوض می شد و
قافیه، لاجرم به «ماست» و «راست» می افتاد
لبخند های گشاد گشاد می زدیم و تازه حکایت شروع میشد
می افتادیم تو خیالات که «ئه! اگه راست بوده
واقعا چه جوری بوده؟
اگه من بودم چیکار می کردم؟»
به خاطر همین خوابمون نمی برد
بی بی هم کمتر قصه ی راست می گفت

 

پ.ن:
نقاشیای پاسکال رو که نگا می کنم
یاد لحظه های ملایم زندگیم می افتم
http://pascalcampion.deviantart.com

And this is where this story ends. by PascalCampion