دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
متنفرم
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٥
 

گاهی می شود که از همه چیز بدت می آید. از پدرت، از مادرت، از برادرت، از زمین و زمان . از هر اتفاقی که دور و برت می گذرد. از راهی که انتخاب کرده ای از محیطی که تو را فراگرفته و نمی گذارد خودت باشی. از اینکه برای قبول شدن در رشته ای که عشق توست و خدا تو را برای آن ساخته است باید با هزار تا کور و کچل و نادان و خر خوان رقابت کنی. از اینکه برادرت به رهبرت فحش می دهد. از اینکه پدرت بی غیرت است از اینکه مادرت هرکاری را که درست می داند همان را می کند و تو عملا هیچ کاره ای. از اینکه مجبوری در این زندان خوش رنگ و لعاب مثل یک عروسک کوکی زیبا یا یک الاغ لبخند بزنی و همه ی این کوچک بودن ها را دوست داشته باشی. از همه ی این ها متنفرم. خدایا من فقط تو را دارم. همیشه دانسته ام که دوستی نخواهم داشت و با هستی بیگانه ام. همیشه دانسته ام که خانواده ای نخواهم داشت و با محبتی که طبیعت به من تحمیل می کند بیگانه ام. همیشه دانسته ام که دانستن چیز خوبی است و عشق؛ تویی و آن کس که گفتی امام زمانش بخوانیم و بر آستانش سر بساییم.