دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
من فکر می کنم پس هستم
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱
 

داشتم فکر می کردم دیگه وقتشه عاشق بشم. دیگه وقتشه که محبت یه جفت چشم همه ی قلبم رو پر کنه. از این غریبی و دربدری و بی پناهی خسته شدم، از اینکه هیچ شونه ای نباشه تا سرم رو روش بذارم. این روزا بیشتر آرایش می کنم. وقت هایی که تنها هستم. نفس گیر زیبا می شم. چیز لذت بخشی است، و پر وسوسه. وقتی توی آینه نگاه می کنم با خودم میگم چه فاجعه ای اگر من مذهبی نبودم. به قول برادر مارمولک این اسلام هم عجب دست و پای ما رو بسته ها! هیس! Volume مغزم رو پایین آوردم و فکر کردم « این همه مستی رو کجا ببرم؟ ». یاد این شعر افتادم که عمو الهی قمشه ای همیشه می خونه ؛ پری رو تاب مستوری ندارد/ چو در بندی سر از روزن بر آرد. بعد با خودم فکر کردم مرد من چه شکلی می تونه باشه؟ واقعا اگر من ازدواج کنم چی میشه؟ بعدش فکر کردم شاید این مخ فلفلی ام یه کم آروم بشه یا یه سر پناه پیدا کنم، یه پناه. توی همین فکر ها بودم که یه چیزی به ذهنم رسید. خوب! هر کسی ازدواج کنه دیر یا زود بچه دار میشه. من همیشه از حاملگی و زایمان می ترسیدم و عقم می گرفته. به دردش رو که فکر می کنم مو به تنم سیخ می شه. 16 ساله بودم که یه بعد از ظهر پاییز خوابی دیدم. آقای فاطمی می گفت توی خواب چشم و گوش، چشم و گوش برزخی است. حرفش رو خوب می فهمم. نه اینکه مثلا آدم ها رو جونور ببینی ها! نه. ولی سطح آگاهی یه Level بالاتره. انگار توی خواب آدم یه پیش فرض هایی داره که آی بهشون مطمئنه. مثل مزه ی خرمالوی رسیده می مونه گرفتی چی میگم؟ (- من که می دونم نگرفتی! -) توی اون خواب، اصلا واضح نبود ها! ولی انگار یه موجود زنده توی شکم من بود و بعد روح خدا دمیده شد و اون حیوون محض، اون توده ی گوشت و خون یهو آدم شد. و بعد (- می فهمی که چی می گم؟ الآن حسّم زرد کم رنگه. رنگ آفتاب که از لای درخت های دانشکده روی اون نیمکت های بتونی همیشه خاکی می تابه -) و بعد بزرگتر شد و بعد، بعد به دنیا اومد و بعد در آغوش من، یه تیکه از من اما نه من! و من اونقدر حس عجیبی از لذت و بهت و محبت داشتم (مثل یه لبخند پهن) که همه اون ترس ها دود شد البته هنوزم از دردش ترس دارم. بعد فکر کردم. زیاد بهش فکر می کنم. دخترها با پسرها فرق دارند. این بزرگترین فرقشونه. اینکه کِی میاد؟ کجا میاد؟ اگر شوهرت پایه باشه، گل باشه، ناز و نازک باشه، باهات میاد، باهاش میاد. اگر هم نباشه ملالی نیست، تنها میری. مهرم حلال جونم آزاد، عشقم آزاد. اما اگر بچه توی شکمت باشه و بیاد، اگه بچه ات شیر خور باشه و بیاد چه سخته، اون وقت باید اسمش رو بذاری اسمائیل. باید بذاریش زیر پا. زیر پا؟ اصلا درسته؟ نباید نشست و از آب و گل درش آورد؟ حتی اگر بیاد؟؟ ( زن بودن عجیب و عزیزه. بفاطمة و ابیها... و السّر المستودع فیها... . سرّ. یه چیزی هست اما نمی دونم چی. برای همینه که اگر زن سر زا بمیره شهیده ) به این میگن طوفان فتنه، به این میگن امتحان. یه اتفاق دیگه هم می تونه بیفته. اون قدر نیاد تا تو بچه ات رو بزرگ کنی. بکنی اش سر باز، که سرش رو بذاره سر این قمار، سر این Legend . مثل اون اتفاق توی کربلا. سر پسر من هم اسلحه است. من هدیه ای که دادم پس نمی گیرم. خدایا تقبل هذه القربان. مادره سر بچه اش رو پرتاب کرد سمت لشکر دشمن ...؟ تا اینجاش درست اما پس من چی؟ اگر پیر بشم، خدا اون روز رو نیاره که بیاد و نتونم  باهاش برم. خدا اون روز رو نیاره؟ بیاره. (- بشکست اگر دل من به فدای چشم مستش -) پروردگارا تو راحت باش! بی خی، هر جور عشقت می کشه. اصلا خدا رو چه دیدی شاید سه تایی رفتیم، چهار تایی، شونزه تایی؟ چه شود! آدم چه فکر هایی می کنه! این طوری که نمی شه. غم دنیا رو بی خیال! فکرش رو نکن. حالا بریم سر اصل مطلب! « ای بابا، مهریه چیه؟ بچه ام سرش رو می ذاره زیر پاش، گلتون رو به ما میدین؟ » این رو مادر یکی از خواستگارهام می گفت، هفت هشت ماه پیش. اون وقتا که تازه دانشجو شده بودم، سال صفری! 12 سال ازم بزرگتر بود. اولین خواستگاری که دین و ایمون درست درمون داشت. اصلا من نمی دونم چی ام به آدم های خلاف می خوره که هر چی هفت خطه میاد سراغم. به بچه ها می گفتم حالا صبر کنین سال دیگه خود اوباما شخصا میاد من رو به عنوان خانوم کوچیک امریکا از بابام خواستگاری می کنه! راستی یه سوال فنی بپرسم؟ مهریه چند باشه خوبه؟ راستش، من اول ها که کله ام داغ بود می گفتم یه ربع سکه به نیت خدای احد و واحد! بعدها که مهندس شدم با خودم فکر کردم پول احداث یه گل خونه ی بی زبون دیگه لااقل باید باشه! یه چیزی تو مایه های پونصد تا سکه. بعدش که یه کم پژوهش کردم فهمیدم که می شه مثلا مهریه ات این باشه که مردت بهت یه چیزی یاد بده، یه تخصص. یا حتی می تونه سه تا شاخه گل باشه به یاد پدر، پسر، روح القدس؛ Trinity بدون نقاب! بعد یه فکری به مخم لگد زد. اصلا نمی خوام. هزار و سیصد و هشتاد و هشت تا سکه ی بهار آزادی؟ جمعش کن این بساط رو. خر ما از کره گی دم نداشت! اصلا بذار خودش بیاد تکلیف من رو با شما روشن کنه. زود میاد. کاش زود بیاد. به خدا اگه قراره اوضاع همین طوری پیش بره من، من اصلا مرد می خوام چیکار، پناه می خوام چیکار، نگاه می خوام چیکار؟ هر طلایی که اسم اون روش نباشه هر سکه ای که سکه ی امپراتوری اون نباشه ( حالاهر چی، حتی حتی حتی سکه ی جمهوری اسلامی ) حالم رو به هم می زنه. کاش بشه مهریه ام باشه یه سکه ی طلای... راستی فکر می کنی اسمش رو چی بذاره؟ بهار آزادی؟ کدوم آزادی؟ این کلک ها دیگه قدیمی شده. زود باش ارباب! اسمش رو چی می ذاری؟ دیگه وقتشه عاشق بشم. (باور کنیم ملک خدا را که سرمد است/ باور کنیم سکه بنام  م ح م د  است)