دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
طینت مخمّر آدم
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱
 

هیپنوتیزمهر روز که از نفس کشیدن در شهر زادگاهم می گذره عجایب تازه ای برام رو می شه. توی این مدت فهمیدم که این یک سالی که شیراز بودم و توی دانشگاه مشغول کل کل با عناصر اونجا، اهالی این شهر همیشه نم دار همچین هم بی کار ننشسته اند و به خصوص درباره ی اندرونی خونه ی بابام که من باشمابرو فعالیت های عدیده ای انجام داده اند. و من که به ازعان غریبه و آشنا دهنم به میزان متنابهی بوی شیر می ده از شنیدنشون سر جام میخ کوب شدم.تعجب وقتی که من طفل معصوم بچه مثبت یک سال تموم روی چمن های دانشکده می نشستم و با فرشته درس می خوندم یا بستنی لیس می زدم یا هی توی این بیابون های باجگاه دنبال گونه های عجیب و غریب گیاهی می گشتمفرشته توطئه هایی (مسلما جمع مکسر توطئه چیز خنده داری باید باشه عینک) در این سوی ایران بر علیه من در جریان بوده. اونم نه یکی نه دوتا! شیش هفت گروه قوم الظالمین با دسته گل و جعبه شیرینی از در  خونه ی بابام اومدن تو و بدون دسته گل و جعبه شیرینی اومدن بیرون.چشم مساله از اونجایی داره بیخ پیدا می کنه که هر لحظه کاشف به عمل میاد که بعله! و یه کودتای دیگه لو می ره.گاوچران تو رو خدا به این شاهکار ها نگاه کنید ببینید این همه تفاهم رو توی کجای دنیا سراغ دارین؟ حالا من این اطلاعات رو با چه لطایف الحیل ای از زیر زبون مامانه کشیدم بیرون، بماند.از خود راضی صدا از کسی درز نکنه ها! اینا جزء اسرار خانوادگیه.ساکت تو رو خدا تماشا کنید: (خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااکلافه)

یه دندون پزشک خر پول که نماز نمی خونه! و شیش ماه از سال رو خارج زندگی می کنه. (مامانم اینا!)ابرو

یه وکیل 32 ساله که همه اش 13 سال (مفت!چشمک) ازم بزرگتر بوده، شدیدا مذهبی، کچل، دارای قد بسیار بلند! (چه شود!). بابام با باباش اختلاف داشته از جوونی. شنیده ها حاکی از اینه که باباش علاوه بر اختلاف با بابام عنق! هم هست. (جل الخالق هیپنوتیزم)

دو تا دانشجوی عمران دانشگاه آزاد. اولی سابق بر این یه شکست عشقی داشتهدل شکسته و دومی از اون رپیست های خفن تیغ تیغیه بازندهکه همه ی دختر های شهر رو به جز من امتحان کرده!سبز از اینا که سر کوچه با بر و بچسشون جمع می شن حرف مفت می زنن و دنبال ناموس مردم... (ایش)

یه مهندس کامپیوتر مظلوم و جدی که الان سربازه و هم زمان کار هم می کنهاوه. نیمه مذهبی، باسواد و زشت. دارای حدودا سه تا بیماری ارثی، تا اینجا!

یه مهندس عمران. از نوع مرفه بی درد. توی دست و پای مامانش بزرگ شده بوده. تخصصش هم کار خونه بوده.قهقهه خفن طور خر پول،یول پویا نظری. اوضاع فکری، فاجعه. مشکوک به کمونیسم مزمن خانوادگی.عصبانی مامانش رو که یه بار توی عروسی یکی از آشنا ها دیده بودم، مونده بودم چرا این طوری نگا می کنه. تازه بامزه اش اینجاست که با اون عمران شکست عشقی هه سر من دعواشون شده بوده نگران (صحنه رو تصور کن!متفکر ملت چه سر کارَن ها!مژه)

... (دسیسه  های دیگری توسط سربازان گمنام امام زمانچشمک در حال کشف و خنثی سازی می باشد، خدا رحم کنه! بچه ها دارم خل می شم گریه)