دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
می صوفی افکن کجا می فروشند؟
نویسنده : سعیده - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۳
 

دلم برای شیراز و آدم هاش پر می زنه

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد/ نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

می دونین چیه؟ یاد قدیم ها افتادم. پارسال همین موقع که من این مطلب رو نوشتم. توی آمار های وبلاگ که نگاه می کردم صد ها بار توی صفحه ی اول سرچ گوگل اومده. این یه موفقیت خوبه. برای این وبلاگ که یه ساله شد. وبلاگی که من درست روز آخر مدرسه رفتم شروعش کردم. چقدر زود گذشت. باید صادقانه اعتراف کنم من عاشق شیرازم.

لایه ی دوم زندگی

 ٢.مسجد نصیر الملک شیرازه. توی یکی از کوچه های فرعی بازار یهودیه ی اطراف شاهچراغ. راستش رو بخواید به یه دلیل دخترونه حس کردم بی ادبی است اگه داخلش برم. دلم هوا اش رو کرده. حتما اگر دوباره پام به خاک شیراز رسید می رم و شبستانش رو نگاه بارون می کنم. آی شیراز ناز من...

نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۶/٢٧
 

        دانشجو شدم. شیراز. انتخاب اولم از آن صد تا. شهر، همه دل و دل بازار. سبز و پر از سرو های سهی. زمرد کویر. نگین جنوب. مردمانش گرم بالهجه ای آسوده و بی گیر و خش. شاه چراغش چراغ راه تازه واردان. و بس ساکت که سکوتش مثل هوا دورت را می گیرد و اجتناب نا پذیر است. هوا آتش هم که ببارد- به قول راننده ی تاکسی تابستان شاید 50 درجه – نه شرجی است نه نفس گیر. من مثل چمران در تپه های لبنان فقط یک کتاب همراه داشتم. «کویر»، و چه کویری. مزبله ی شهر سه خیابان با حافظ من فاصله داشت. و حافظ من باز خرابات نشین. بس غریب که بر سردرش چند کولیِ «چیز فروش» فال می فروختند. یکی شان وقیحت را به حد رسانده جار می زد حراجش کردم، نیت کن صد تومن. انگار باقلا بفروشد. بغض کردم و تو رفتم. از پله ها که بالا می رفتم چند انگل آنگلوساکسون نشسته بودند فارغ از رب النوعی که بر آستانش بودند مشغول به دنیای عفونت زده شان.از بد روزگار زبان این جماعت را فهمیدم و بابتش از تو حافظ من شرمگینم. بغض کردم و تو رفتم. بر بالینت که ایستادم بغض به قطر ترنج شده را چون خنجر فرو دادم . ربنای شجریان می آمد. شجریان بد است اما صدایش خوب.

       دانشگاه در جوار باغ ارم بود. دانشگاه که نه،بهشت شدّاد. خوابگاه هم همانجا. زندگی در چنین جایی افسانه است و من چه باک که ساقی این افسانه باشم. تا ظهر خسته شدم. پاها از ایستادن آماس کرده و مغز از تذکرات «پدر» کلافه و جیغ کشان از سالن ثبت نام بیرون آمدم. بلند گویی بلند می گفت با لحنی آشنا. برگشتم سوی فریاد آشنا. ای دل غافل، دکتر عباسی عزیز، دکتر عباسی وسیع بر سر مضیق خاتمی این روح چرک فریاد می کشید. و صدایش در این غریبستان چه چسبید. انگار صدایم زد. غرفه ی انجمن اسلامی و اردوهای جهادی. دو جوانی صدایشان شب زنده دار با ریشی یکی نه کلیشه ای و دیگری آری گفتند چه خوب. که بخش کشاورزی مان هم بسیار فعال است. غریو کورش کبیر از پس قرون می آمد که «به پیش». سید علی نایب امامم بر در و دیوار لبخند می زد و من به یاد عهدی افتادم که نوروز امسال دست در دست امام رضا وقتی او را دیدم – برای اولین بار – به لبخند آوردن روی لبانش بستم. همان موقع بود که گفت «نو بیاورید و شکوفا کنید.».

 

comment نظرات ( 7)

 

 پی نوشت:
١.من از کجا می دونستم شجریان هم ...؟ باید بگم یک سال پیش فقط و فقط حس کردم و کلمه ی « ب د » رو نوشتم. خیلی ها حق دارند نامرد باشند و از پشت خنجر بزنند. یا اون چیزی که درست قبل از سی سال قبل ته دلشون قایم کردند و به این سی سال پا گذاشتند رو سر بزنگاه رو کنند. حق دارند. گاهی توی یه تناقض گیر می کنم. آره همه حق دارند. کدوم تناقض بذار به چادرم فحش بدهند. هر چی باشه من یه فاندامنتالیستم ! افسوس