دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
سفری که با سوتی شروع شد و با سوتی به پایان رسید
نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧
 

بگذارید غریبه ای باشم در میانتان، به لباس پوشیدنم اخم کنید، به شیطنت های جگرسوزم اخم انگ بزنید، از طرز حرف زدنم شرم کنید و بگویید (نظر خصوصی بگذار). بگذارید غریبه ای باشم در میانتان. غریبه ای که با قاب پیش ساخته تان نمی خواند، بگذارید غریبه ای باشم خانه به دوش که شلخته چادر سر می کند و لفظ قلم صحبت نمی کند. بگذارید غریبه ای باشم بی سانسور از سرزمینی دور با اسلامی که نمی پسندید که گاهی جای صلوات دست می زنم، آزاد و بی قید می خندم و از ترس اشتباه نگاهم را می دزدم. بگذارید غریبه ای باشم خوش صدا و خوش پر و بال با شاپرهای رنگین و نه آن کلاغ سیاه اخمو و محبوب. من غریبه ام، غریبه ام، غریبه ام؛ قبول امّا، شما را به خدا امّا بگذارید غریبه ای باشم در میانتان.

از دهمین نشست سالانه ی اتحادیه انجمن های اسلامی مستقل دانشگاه ها برگشتم. چیز های عجیب زیاد دیدم. ازغدی را دوباره دیدم، این بار نه آن طور که دیده بودم. حداد عادل دوست داشتنی که گفت هدیه نمی خواهم فقط عزیزی بیاید من با او دست بدهم؛ معلم ساده ی استخوانی با یک لبخند. و پناهیان، این می خالص و پر افسون، گاهی به جزرت می کِشد، گاهی به مدّت می کُشد. و دو وزیر و چند تا سخنران که سالی یک جمله می گویند و یک انجمنی پر حرارت و بامزه ی خاص که خیلی شبیه من است. آنیموس؟ و امپراتورانی از توران که افشا شدند و تهدید جانی کردند و سه ماه و یک روز زندان انداختند و زیر مشت و لگد گرفتند و سایت هک کردند. آخ که چه هزینه دارد این استقلال، چه هزینه دارد این تشکیلات، چه هزینه دارد این اسلام. دوستی یافتم دل انگیز از زاهدان که بر سر مشاور معاون وزیر اطلاعات بی باک و طوفان فریاد می کشید. دوستی که با سیم دلت بازی می کند امّا قیافه اش را دوست نداری. این چه بازی ای است؟