دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
همه اش فیلم است، سرکاریم!
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

برداشت اول: امروز وقتی رفته بودم سحری ام را (سبزی پلو با ماهی قزل آلا) از سلف بگیرم، کارگر سلف برای اینکه ماهی سرخ شده در ظرفم جا شود جانور را شکست. کمرش را تا کرد. ترق. صدایش هنوز توی گوشم است. حس بدی دارم. اصلا لازم نکرده ما ماهی بخوریم!

برداش دوم: اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد!(ارمیا/رضا امیر خای/٢٠٠)

برداشت سوم: آنان (پارسیان) از پنج سالگی تا بیست سالگی به کودکان خود فقط سه چیز می آموزند: اسب سواری، تیر اندازی و راستگویی... هر چه در کردار برایشان ممنوع است به زبان نیز نباید جاری شود (هرودوت/کتاب یکم/بند های ١٣۶ تا ١٣٨)ایرانی تربیت شده در برابر خوردنی و نوشیدنی معقول و معتدل است و تحریک شدن با دیدن خوردنی و نوشیدنی را مخصوص خوکان و جانوران وحشی می داند.(کزنفون/کورشنامه/کتاب پنجم/صل دوم)

برداشت چهارم: افلاطون در رساله ی میهمانی (ضیافت) از قول آپوودوروس می گوید: «روزی تصادفا سقراط را دید که از گرمابه در آمده بود و کفش به پا داشت و چنین چیزی کم اتفاق می افتاد. پرسیدم به کجا می رویم که خود را چنین آراسته ای»!/١٧۴ آلیکیبیادس شب، مست لایعقل در حالیکه تاجی از پیچک و نوار های رنگین بر سر داشت و دست بر دوش کنیزکی نی نواز و عریان داخل مجلس شد و به بانگ بلند گفت: آگاثون کجاست؟ مرا در کنار آگاثون بنشانید! در باز بود به ناگاه جماعتی ناشناس داخل شدند و سر و صدا بسیار شد و باده گساری ناگزیر. چنین می رفت تا آریستودموس را خواب در ربود و سحرگاه به آواز خروس بیدر شد دید مهانان رفته،چند تنی در خوابند و تنها آگثون و آریستوفانس و سقراط هنوز بیدارند و از جامی بزرگ به نوبت از راست به چپ شراب می نوشند(افلاطون/ضیافت/سطر های آخر)

برداشت آخر: حالم از خاتمی و دار و دسته اش به هم می خورد. حالم از اینکه یک ایرانی باشم و خاتمی جلوی جک استراو و شیراک رکوع کند به هم می خورد. حالم از اینکه از ستاد قیطریه  ی میر حسین برنامه ی زنده ی بر اندازی ایران برای شبکه ی BBC ضبط شود به هم می خورد. اصلا من از روی کورش خجالت می کشم که ذوالقرنین باشد و من زیر سایه اش، نیمه راه آرامگاهش کشاورزی بخوانم. چه می دانم بروید بگویید سعیده از خجالت آب شد.