دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
زمانی برای تغییر
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤
 

امروز اون قدر ورزش کردم که نزدیک بود بمیرم. باید اعتراف کنم در سه ماه گذشته این تنها کار مفیدی بود که کردم.نیشخند بعد از اون چندتا از مهم ترین کارهای عقب افتاده ام رو انجام دادم، ساعت ها فیلم مونتاژ کردم، تعداد زیادی ایمیل زدم و حتی ایده ی چند تا کاریکاتور توپ به سرم زد که می کشم شون. راستش رو بخواید توی مخمصه ای گیر افتاده بودم که فلج ام کرده بود.اوه اما خدا رو شکر که یکی از بر و بچس به دادم رسید. گفت سعیده این اصلا درست نیست که تو یکی بعد از دیگری از زیر نقش هات شونه خالی کنی تا حالت بهتر بشه، کار هات رو کم نکن دل مشغولی هات رو کم کن. خودت رو جسما خسته کن، خستگی ای که ته ته خستگی هات رو از بین می بره.لبخند حالا زمانیه که من  باید برای سال جدید اسباب کشی کنم، دارم به یکی از شلوغ ترین قلعه های دانشگاه شیراز بعد از خوابگاه مفتح یعنی خوابگاه سیزده می رم.گاوچران جایی که به همراه چهار نفر دیگه قراره توی یه اتاق ده دوازده متری زندگی کنم. داخل پستویی توی دیوار بخوابم، و دوباره عادت کنم که همه ی زندگی ام رو توی یه چمدون جا بدم. البته خوابیدن توی یه پستو همچین هم بد نیست، تخت ها توی دیوار کار گذاشته شدند و پرده دارند. یعنی یه جای محصور یک در دو متر. این می تونه گوشه دنج خوبی باشه البته. مثل فیلم هامژه. حتی می تونه یه غار تنهایی باشه، یه غار حرا توی خوابگاه سیزده ارم بلوک A !!! بخوان به نام پروردگارت،‌ ها ها ها ها هااااااااااااا.... آره دیگه باید عادت کنم خودم باشم و چادرم. مثل عمو احمدی نژاد که خودشه و کاپشن اش. می خوام همه چیزم رو به جز یه جامه دان با محتویاتش، یه مشت کتاب، لپتاپم و رختخوابم و یه تابه ی تفلون و دو تا بشقاب و لیوان و قاشق چنگال ببخشم. فقر و عشق و تنهایی. باز از نو.