دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
یک کلاه گشاد
نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
 

دیروز که برای خرید بیرون رفته بودم در طبقه ی بالای یک پاساژ بزرگ، به چیز عجیبی برخوردم؛ « ته مانده ی لاشه ی یک ستاد محسن رضایی!» روی شیشه هم کاغذی با خط درشت توی چشم می زد به این مظمون که «این ملک اجاره داده می شود». خندیدیم و گذشتیم اما راستش را بخواهید ته مزه ی دهانم گس شده بود.

انتخابات ریاست جمهوری، مناظره هایی که درش کم مانده بود به سوی هم نارنجک پرت کنند، انقلاب مخملی، اغتشاشات، فحش ها و کتک کاری ها، شلوغی ها، صدا ها، رنگ ها، نورها، کشته ها و زخمی ها، دادگاه ها، سبز یا سه رنگ، ایرانی بودن ها...

همه ی این ها گذشت طوری که انگار مدت ها و مدت ها پیش اتفاق افتاده بود. آسان هم نگذشت ها! که مثلا انگار کنی رفت پی کارش و هیچ در هیچ.

بالاخره این خیمه شب بازی سوزناک مسبّبانی داشت و انگار نه انگار که مسبّبانی داشت. خوب! دوستان، بیایید خر شویم و به هم لبخند بزنم.

آن همه خون که به ناحق ریخته شد، آن همه تخریبی که از بیت المال صورت گرفت، آبرویی که از ملت ایران در چشم جهانیان فرو ریخت، آن همه تشویشی که به جان مردم افتاد... . بله بیایید خر شویم و به هم لبخند بزنیم.

گاهی هم که خیلی حس خریّت کردیم می توانیم محض رضای خدا کمی به جوش و خروش آییم و با یک لنگه کفش ِ ناز، قدرت نشانه گیری مان را به رخ این و آن بکشیم. بعد هم لابد کلی دلمان خنک شود و خنده راه بیندازیم و عکس هایش را بلوتوث کنیم. کارمان هم که تمام شد سر خویش برگیریم و برویم ادامه ی خر شدنمان را بشویم.

بس نیست؟ شلوغ می شود که بشود، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. مگر خون آدم ها توی این مملکت از همدیگر رنگین تر است؟ بهمان می گویند دیکتاتور؟ ها ها ها! ترسیدیم! مگر تا به حال اسممان را چی صدا می کردند. همین بی شدتی هاست که طرفمان را جری می کند. باید بفهمند که این شهر هرت همچین هم شهر هرت نیست که به نظر می رسد.

نه آقا جان، آب از آب تکان نمی خورد. مملکت قانون دارد؟! بسیار خوب، حداقل خواسته ی ما این است که لااقل موسوی و کروبی را جایی، گوشه کناری دادگاهی، چیزی، بخواهند و یک کلام بهشان بگویند شما بیجا کردید که هم پیمان شدید تا به وطن خیانت کنید. خلاص!