دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
اینجا شیراز است
نویسنده : سعیده - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
 

اینجا شیراز است، ته مزه ی دهانت بوی شیرین بهارنارنج می گیرد وقتی که گرگ و میش صبح لای ژاکت کاموایی خاکستری رنگت کز می کنی و انگشتان یخ زده است را در حاشیه ی نارنجی گرم آستینش قایم می کنی و فال فروش های دوره گرد همیشگی را می بینی  که با دسته های بزرگ نرگس شیراز و رز های سرخ کنار خیابان دور آتش سرمای خود را چاره می کنند. دست می کنی زیر نرگس ها و از عطر نوبرانه شان فضای سینه را پر می کنی.

آقا چند؟

دسته ای...

چه گران فروش. آخرین بار که عطر نرگس ها را می بلعی همچین گس، با خودت قول می دهی، تصدیق مهندسی ات را گه گرفتی  ملکه ی گل ایران خواهی شد. نم نمک هفت شده است و اتوبوس ها رسیده اند و ما راهی می شویم تا پانزده کیلومتر را به بهای نیم ساعت ناقابل نرگس کاشتن بیاموزیم.

باجگاه، دانشکده ی کشاورزی شیراز:

شورم به غزل رخصت آواز گشاید

و آهنگ صدا شوق نبودن بزداید

ساکن منشینم به سحرگاهِ تپیدن

چون نرگسم از سوز هوا ناز نماید

خونم به رگ شهر، من اندر طلب شعر

پاییز که پا، برگ خزان ساز نماید