دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
زخم کبود کبوتر
نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
 

 

هلا به ریگ روان تاب راه باید کرد

هلا بریدِ سفر، بوی آه باید کرد

 

هلا بریدِ سفر بوی آه خواهم کرد

هلا چراغ شکن چشم ماه خواهم کردابرو

 

هلا که محمل خود بی جهاز باید بست

دوال عزم به قصد حجاز باید بست

 

ز شور آه، گداز نفس برانگیزید

بریدِ قافله را بی جرس بر انگیزید

 

ز پویه بر زِبر مروه داغ بنشانید

به مویه بر جگر شروه داغ بنشانید

 

هلا که  سختِ سفر را به هور یا ماهور

هلا که همسفرانی  ز هند یا لاهور

 

رصد کنید به سمت سهیل در تشویر

اگرچه ماه به عقرب، رتیل در تکثیر

 

هلا ز پردگیان گیس خود پریشیدن

به آب یخ زده گلبرگ را خَریشیدن

 

به زنجموره، تپش در زُحل در افکندن

به گریه ساق شتر در وحل در افکندن

 

هلا هلاک امیرم؛ برید را گویید

که عنقریب بمیرم برید را گوییداوه

 

برید را که ز مغرب ستاره برگشته ست

که از مصیبت یثرب شراره برگشته ست

 

هلا هلاک امیرم بگو خبر چون است

بگو دروغ، بگو پیک راه مجنون است

 

بگو که مرکز لیل و نهار آسوده ستنگران

بگو که غنچه ی هجده بهار آسوده است

 

بگو که لیلة اسری نه این زمان بوده ست

بگو که لاله ی لولاک در امان بوده ست

 

بگو امیر دلش غصّه و غبار نداشت

بگو که هودج شب رفته گل به بار نداشت

 

بگو کسی به شب و ماه در تظلّم نیست

امیر بر زبر چاه در تکلّم نیست

 

هلا هلاک امیرم بگو خبر چون است

بگو دروغ، بگو پیک راه مجنون استدل شکسته

 

بگو که پشت فلک را شکست پیغامت

نطاق طاقت ما را گسست پیغامت

 

بگو که بقعه ی باغ بقیع معمور است

بگو که لال زبانم، بگو بلا دور است

 

بگو که صورت قبر بقیع باطل بود

بگو که ما برّیا به بدر کامل بود

 

بگو که ماتم مرگ جوان نبود آن جا

بقیع را نفسی سوگخوان نبود آن جا

*

نه از تمام توم جز چشم تر نمی بینم

تو را چنان که تویی خوش خبر نمی بینمگریه

 

تو را چنان که تویی خوش خبر؟ محال است این

لب گزیده، بشارت؟ عجب خیال است این

 

کمر گسسته، پریشان، عصابه آشفته ست

دلت شکسته، زبان هم، خطابه آشفته است

 

نگاه فرجه ی زخمی که سخت خوش نمک است

نفس شماره، گریبان قباله ی فدک است

 

دو چشم، کاسه ی پر خون، سبوی اشکت خشک

حمایلت یله بر زین، گلوی مشکت خشک

*

نه از تمام تو جز چشم تر نمی بینم

تو را چنان که تویی خوش خبر نمی بینمآخگریه

 

تو را چنان که تویی خوش خبر؟ محال است این

لب گزیده، بشارت؟ عجب خیال است این

*

کبوتری که پیامی ز خون تر آوردی

پیام زخم کبود کبوتر آوردی

 

مرا گواه دل است این که مرغوا داری

بگو مرا که خبر از که، از کجا داری

 

درای قافله در بادها رثا خوانده ست

زمین به گوش من از داغ «مرتضی» خوانده ست

 

شکن شکن تن تبدار خاک موییده ست

ز خاک نام خوشی چون گیاه روییده ست

همین زنجره تا صبح

غلامرضا کافی...