دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
مهاجرت به شجاعت / روز دوم
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۸
 

 

تصمیم به اسباب کشی از این سایت

تصمیمی بود که شاید ده پونزده بار گرفته بودم

ولی هر بار به دلیلی سرکوبش کردم

 

شجاعت امروز، شجاعت تموم کردن ارتباط با آدماییه که

اذیتم کردن و بهم حال بدی دادن، باهام مثل غریبه رفتار کردن

و بار ها پس از بارها بعد از بارها قلبمو تو فشار گذاشتن

و بهم بغض و انزجار دادن

باهام مث یه پاره نجاست برخورد کردن

جوری که فرشته با شیطان برخورد میکنه

یا طرزی که یه پارسا با زن بد کار رفتار میکنه

 

صرف اینکه دل در گرو دین داری، دلیل این نیست که به هر قیمتی خودتو به دیندارا بچسبونی

و تحمل کنی

هیچ اجباری وجود نداره

اجباری نیست جایی باشی که بهش تعلق نداری

اجباری نیست جایی باشی که اگه گاهی به سلامت علیک میگن فقط برای اینه که چیزی می ماسه

 

 

یک فقره شجاعت امروز همین بود

علاوه بر اون تا دیروخت شب طبق روال عادی گذشت

 

پ.ن:

امروز البته پدرم به من ثابت کرد یه تیکه زمین هشتصد متری حاشیه ی شهر

براش از آینده و آرزوی من بیشتر می ارزه

و تا وختی پول نداشته باشی

هیچ جا جات نیست

هیچ آینده ای نداری

همه تحملت میکنن

همه چی یه حدی داره

و از اون سقف به بعد

یه تاریکی مطلقه

 

پ.ن:

امروز دیگه؟ امروز!

من کاری نکردم و هیزم تری نفروختم که استحقاق میزربل بودن و گردن فرود بودن رو در بر داشته باشه

زندگی

همینجوری میگذره

 

پ.ن:
از اون دسته آدمایی ام که وختی ته تونل وای میسی و نگاه میکنی

هیچ چیزی پشت سرش نگذاشته

یالقوز و یه لا پیرهن

 

دیگه به احدی سواری نمیدم

تموم شد

دندون پوسیده رو کندم

 

اگه قراره یه تنهای درمونده ی تحت فشار باشم

آدما رو تف میکنم و یه تنهای درمونده ی سبکبال میشم

تنهایی و درموندگی چاره ناپذیره