دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
آی آدم، من «چشم هایم را» با برگ می پوشانم
نویسنده : سعیده - ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

هجده تا داشتم، سراسیمه مثل خودم سوار اولین قطاری شدم که می رود. و به شهری آمدم که بی قطار  می رود. راه می رود. مسافر می رود. از تپه ای به تپه ای، مسافر می رود. مهاجر می رود. غروب با نفس گرم جاده خواهم رفت؟ پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت؟ بیایم و گریه کنم که مهاجر نرود؟ دُر دَری نرود؟ لاله ی این چمن آلوده ی رنگ است هنوز. نرو جان مولا. مولا که ویلا نداشت.

و من مانده بودم سخت، گیر یک تصویر که برگشته ام تازگی ها به تصویر. این بار که به شمال می روم اسماعیل، به بندر نوشهر، اسماعیل، و ماهی گیر هایی که می روند، اسماعیل، و دیگر بر نمی گردند، اسماعیل. و گله های اسب های وحشی را که کنار ساحل نمی دوند و با موج یکی نمی شوند می بینم اسماعیل، می بینم اسماعیل، یکی  می بینم. افسار گریز و قهوه ای با چشم های تیله ای و تن تب دار که روی شیب صورت و دنده هایش بخار می کند، از بغل یونجه های گوسفندهای دامداری پدربزرگم می خورد، نهایت شیطنتش این است که دنبال بزغاله های بازیگوش بندازد و به باباحاجی که اس ام اس بازی می کند تا روستا سواری دهد، تا پدربزرگ یاد آن روزهایی بکند که به «گهر کلا» می تاخت برای دختری که الان ننه صدایش می کنم. و ساختمان هایی که لابد باید ازشان عکس بگیرم و برای دایی بفرستم تا توی نقشه هایش یادی از آنها بکند، این بار که می روم شمال، اسماعیل. مولا که ویلا نداشت.

صبح که لای سوز می رفتم تا داکاچوئف را روی کاغذ بریزم و افتخارم باشد پدالوژی عوض ادافولوژی! برای استاد بسیجی ای که صورتی کم رنگ می پوشد و اول کلاس مجبورمان می کند صلوات بفرسیم، اسماعیل. کتابخانه سرد بود و پر سر و صدا، اسماعیل. و من که پناه بردم دور دور دور. بیابان های پشت زمین بسکتبال دانشکده در پناه آفتاب، اسماعیل، و پیرزن قشقایی همیشگی را دیدم که علف دارویی جمع می کند و با لبخند می گوید شما تاجیکی ها بهش می گویید فلان. سردش نبود اسماعیل؟ که خانه شان روبروی چشمه بود. روبری مسجد بود. چشمه ی مسجد دهات باجگاه، اسماعیل که معجزه هم داشته اسماعیل، که زمان شاه یک زن بد بالای سرش خشک شده، اسماعیل. مولا که ویلا نداشت.

و من مانده بودم مات تصویر. برگ های نارون توی سرما گوشه ی جو، روبروی کتابخانه ی مفتح؟ یخ زده بودند از سرمای شب. تصویر بود که می خورد توی صورت تصویر. برقی جهید توی این مسیر پرپیچ و خم داخل کاسه ی سرم که هر از گاهی یک ژیاردیا خود را به دیواره اش می گیراند. مولا که ویلا نداشت، اسماعیل.

روی جلدت بالا زدم و پایین زدم. اولش فکر کردم لابد عوض چشم برگ است دیگر، آن هم دیاگرام یک نیمرخ تصویر سازی شده. از آن طرفی که نگاهش کردم یک منحنی تایم لاین لابد که فلان جا فرازی بوده و فلان جا فرودی و آن برگ هم از جایی در آمده مثل آغازی شاید، شهادتی، شهامتی، خدا می داند. نچ. مانده که بودم مات تصویر برگ های نارونی دیدم یخ زده از سرمای دیشب توی جوی روبری کتابخانه ی مفتح، جایی پشت و پسل های سلفی که کباب های افغانی می دهد، مولا که ویلا نداشت.

اما اسماعیل، من چشم هایم را با برگ می پوشانم، اسماعیل. بابا آدم اسم دیگرش سَم برگ است. این هم از فایده های مهندس کشاورزی بودن لابد. آره بچه ها برگ های بابا آدم سمی است، سَم برگ. جای ناجوری بوده لابد. من چشم هایم را با برگ نارون می پوشانم اسماعیل. که آیتی ست به تصویر بیم و شرم و شکوه، نگاه ترد گوزنی ست کز ستیغ بلند، در آب می نگرد؟..... اسماعیل.