دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
موضوع انشاء: شونزده آذر خود را چگونه گذراندید؟
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧
 

انتظارش را نداشتم. لااقل نه به این زودی ها. شونزده آذر بود، باران نم نم بود، شیراز هم بود! همه چیز آماده برای یک روز هیجان انگیز و شلوغ اما انگار قسمت نبود. غیر از من خیلی های دیگر از ور های مختلف، غیر خودی، خودی، نخودی و بیخودی، در خیابان های خیس هی به افق خیره می شدند بلکه ولوله ای ببینند و آخ جون دعوایی و بکش کنار ما آمدیم ای و از این بساط ها. به در دانشگاه که نزدیک می شدم درها بسته بود! و از شکافی برادران بادی بیلدینگ سورمه ای حراست یکی یکی بچه ها را با کارت دانشجویی از مرز رد می کردند. صدا توی صورت صدا می خورد که «وطن یعنی گذشتن ز آتش و خون...» آن هم از باجه های حراست. نه بابا! داخل هم خبری نبود. سالن اجتماعات تریبون آزاد بود و کرسی آزاد اندیشی. دعواها همه آنجا بود. تمام شده، نشده سر خویش گرفتیم سوی خوابگاه. باران شدید شده بود و مانده بودم بی چتر. حرف یکی از سبز های اموی دو آتیشه توی سرم در تردد بود: «دلم برای معترضین می سوزه». عجیب درشت می آمد، دلم برای معترضین می سوزه؟ خوب البته روی نقشه ایران هر چه به سمت بالاشهر تهران نزدیک بشوید این بازی ها غلیظ تر است اما من اصلا انتظارش را نداشتم. جنبش مرفهین مهال است که چیزی توی مایه های انقلاب بشود. به قول امام خمینی، در راه مبارزه تنها پابرهنگان تا آخر ایستاده اند. بله! مستضعفین و پابرهنگان. بنازم بر و بچس دولت 8 ساله را که همه درد آشنا هستند، یک عده عناصر بی کفش با جوراب های سوراخ.چشمک