دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
و کیف کان دعاویه دعائی
نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
 

 سلام بچه ها. می بینم که این اطراف تار عنکبوت بسته و اینا، مهندس بنزین تموم شد؟ وبلاگم سوت و کور شده؟ خودم کم پیدا شدم؟ این مدت چی شده؟ سعیده ی خدابیامرز رو خدابیامرزه؟ نه نیامرزه بابا هنوز زنده ام، میگین نه؟ ئاه، اینا! بابا خودمم باور کنین!!!

ناقلان اخبار و کاتبان آثار و طوطیان شکّر شکن شیرین گفتار نقل کرده اند که در شهر شعر و ادب و راز، لابه لای طناز کوچه های محصور با سروهای ناز شیراز، ادیب بانویی بود زیبا با چشمان سرمه نکرده سرمه آسای و لبان لعل سیراب به خون نوگل پسران شوریده ی این دیار وی را سعیده نام کردندی و این نام بدان سبب باشد که جیغ نخست در عید سعید مبعث زدی و آن جیغ تحیّر  تاکنون ادامه داشتی که اینجا دیگه کجاست، به جون تو! چرا می ژنی لاکردار؟ مگه خودت خواهر مادر نداری؟(در اینجا فین از فیر خود بالا می کشیم، به قول لرهای غیور)

اصولا این روزها سعیده ی غریب و بی پناه شاسکول شده ی پژوهش های میدانی(ورژن شیرازی اش میشه فِل که ای، دقت داری کاکو جان؟) و غیر میدانی بر روی گیاه عنبرآسای زعفران بود، و دستان سیم سای خود را تا آرنج درون جوی های جلبک بسته ی لجن آسای بوستان اندیشه(کتابخانه ی مفتح دانشکده کشاورزی دانشگاه شیراز) کرده بود به ترجمه ی متون جدیده و قدیمه و مطالعه ی احوالات این موجود به غایت پیچیده و شگفت انگیز که از تیره ی زنبق آسایان باشد به مدد قوه ی الهی.

و این روزها کسانی که با این مهندس جوان سر و کار همی دارند به تایید رسانیده اند که همه چیز را از فیلتر زعفرانی رنگی می بینم که به قول رب تعالی لونها تسر الناظرین. (البته رب تعالی این رو درباره ی یک فروند گاو به کار برده اند که ما سانسور کردیم اما خداوند به مدد جنبه ی بسیار فراوان جماعت مومنین و مومنات سانسور هالی-شاید هم حالی{به هولی؟ استغفر الله}- شان نیست و می فرمایند ان الله لایستحیی ان یضرب مثلا ما بعوذتا فما فوقها فأما الذین بله آقا؟ وای من رو میگه؟ خدایا بی خیال)

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

این چه شمعی ست که جان ها همه پروانه ی اوست

{صدای ترقه(سه مرتبه)}

بچه ها دارم دیوونه میشم

دارم شاعر میشم

دارم آسفالت میشم

دارم سرویس میشم

 

هی دختر عاشق شدی؟ کی؟ من؟ عمرا. ببین داره یه اتفاق هایی می افته. من باید یه کارهایی بکنم. باید یه گیرهایی رو حل کنم. این روزگار ما شده گره خوردیم به زلف محتشم. دارم عاشق میشم. زندونی ترین رفتار من خودش رو کوبیده و داره میاد بیرون. زندونی ترین رفتار من، دارم می میرم بچه ها. دلم خوشه ورداشتم هجرت کردم. کدوم تاریخ شخصی؟ کدوم اتفاق؟ کدوم مرگ، کدوم زندگی. راه افتادم بریدم از هرکی و هر چی که داشتم اومدم جایی که به شعاع 3 استان یه دونه آشنا محض رضای خدا ندارم، سیبل تیر کمون هم نه، شدم سیبل تبر های این و اون که از همه چی حتی نقطه هم کم می ذارن. راه که می رم شونه هام رو یه حجم خالی فشار میده، تو صورت هرکی لبخند زدم فحشم داده. دیگه آخرشه...

مراغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار، این قفس را

بر شکن و زیر و زبر کن

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم، داده بر باد

ای خدا ای فلک ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

شعله فکن بر قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای یاس گل عجین

بیشتر کن

بیشتر کن

بیش تر ...

جمعه خورشید می گیره. این جمعه هم نمی آی لوطی؟ به خدا دارم می میرم. می خوای بیای چی رو جمع کنی بعدش؟ دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز؟ داشتم فک می کردم جان فشانی یه چیزی می شه تو مایه های اسپری کردن جون. آره دیگه همین میشه اگه افشانه رو اسپری ترجمه کنی. ببین یعنی می خوام بگم این قدر مهیبه، می فهمی؟