دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
روزهای خرمالویی
نویسنده : سعیده - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱
 

بنا داشتم بیایم و برایتان از شفق ماکارون پارس و انجمن خوشنویسان شیراز و خط شکسته بنویسم و چمران و چمران و فاطمه و فاطمه و خواب های عجیب و غریبی که می بینم و توطئه هایی که این روزها بد جوری در جریان است و قصه هایی که تمام می شوند و شروع نمی شوند و نقاشی هایی که تند تند دارند پشت سر هم کشیده می شنوند و اعصابی که پی در پی خورد می شود و معده یی که از غذای سلف به ستوه آمده و دو هفته ی تمام به طور شیفتی مربای هویج و نیمرو و ناگت مرغ خورده است یک عالم هم عکس گرفته بودم که نشانتان بدهم از خورد کردن بلورهای درشت مرکب سنتی با در کرم دور چشم بگیر و برو تا آخرش که انتها ندارد. راستی دیروز دوباره همان بستنی فروش را دیدم، جلوی مسجد فاطمه که ساعت ١٢ درش چهار قفله بود که حالا مثلا این زندگی بامزه ی کاریکاتوری من شده رفت و آمد بین این سه تا مسجد خوشگل نقلی و مامانی و متفاوت فاطمه و زهرا و مسجد دانشگاه که هر سه یک جورایی با همه ی مسجد هایی که تا حالا دیده ام فرق دارند مسجد فاطمه انگار مال علوم پزشکی باشد خیلی سفید است و خیلی هم چند وجهی اصلا مثل یک بلور می ماند درست برعکس بلور های مرکب سنتی و مسجد دانشگاه که خوش تراش و فیروزه ای رنگ است و شبیه یک کله قند فیروزه ای است که از وسط یک جعبه ی مقوایی زده بیرون یا شاید چیزی توی مایه های همان و مسجد زهرا که درست جلوی خوابگاه ماست و پر پیرزن و پیرمرد های لب بام است و فرقش با همه ی مسجد ها این است که خیلی بند انگشتی است و دستشویی تمیزی دارد. بین یک سری مغازه یکهو می بینی سر در کاشی کاری و چند پله ی تو رفته مثل قلبی است در متن زندگی که حالا مثلا در اینجا متن زندگی باید قلب هم داشته باشد؟ جمله بندی را حال کنید