دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
نرو تو با اعمال شاقه
نویسنده : سعیده - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤
 

شیرازی که هوایش از شرجیت میخ داشت خودی سبک می کند و بیرون فش فش باران دم صبح راه انداخته است و من که تا خرخره نقاشی کرده ام و از شکست در زیر نویس کردن یک فیلم برگشته ام دارم اینجا پشت این دیوار پر از یادگاری زبان اسپانیولی یاد می گیرم. شروع کردم و دیدم دستم چندان قوی نیست بی خیالش شدم و از بین کمیک های ژاپنی ای که توی کتابخانه ی کامپیوترم واقع در درایو E لابلای کاغذ پاره ها و مدلهای نقاشی داشته ام ده تا جلد اول ناروتو را برداشته ام و دارم هی فیگورها و پرسپکتیو ها را تجزیه می کنم و سعی می کنم بگیرم که مثلا یک چشم بادامی ای بیست سال پیش چطوری کشیده استشان. بعد که یک کار درخشانی بروز می دهم اول خوشحال می شوم بعد حس بیهودگی بهم دست می دهد برمیدارم دو سه تا عکس از بین آنهایی که به لطایف الحیل از چمران پیدا کرده ام می کشم و هی سختم است که چطوری از بین این انبوه ریشه یک لب پایینی زده است بیرون که نه معلوم است چطوری است و نه چی بعد از بی داستانی یک عالم به خودم لعنت می فرستم و یک بار دیگر مسیرش را دنبال می کنم، از ایران به امریکا و بعد مصر و بعد لبنان و بعد ایران و بعد هوا. که خدا می داند چه ها برش گذشته، از روی ماجراش بلند می شوم میروم سراغ ادامه ی نقاشی ها میرسم به جایی که یارو پشت بار بد مستی می کند و از بس مشروب خورده پخش میز شده و کشیدنش با آن پاهای پهن افتاده و بازوان شل و انگشت های مثل جسد عنکبوت چپ کرده برای خودش شاهکار است. یک دایره عوض سر، فک را می گذارم و بهش جهت می دهم گوش و یک استوانه ی کمرنگ که مثلا اینجا و اینجا باید گردن باشد که لای بازوها مخفی شده و یک دایره برای مفصل شانه و ماجرای کوتاه کشیدن ساعد وقتی از جلو بهش نگاه می کنی با آن وسواسی که باید تازه طبیعی هم به نظر برسد وگرنه قیافه ی نقاشی ات را عین دلقک ها می کند. بطری را که سایه می زنم با خودم فکر می کنم الان چمران دارد از آن بالا به من پوزخند می زند که اهی هی این رو باش، تازه باز خدا خیر داده ورداشته یک چیز مثبتی پیدا کرده، ناروتو! بچه وایسا نرو تو! میرم توی پریشب ببینم کی بلده جلوم رو بگیره،اون وقتی که خسته و بدون هیچ گونه حال و احوالی به قطر نیم سانت کاغذ از همین ژست و اداها کشیده بودم و مانده بودم که آخرش چی به چی شد خواستم برایش قرآن بخوانم بلکم یک کمکی برساند به این دید سه بعدی خراب شده ی مهندس علاف علف های باغ نمی دانم چه شد که یادم رفت بخوانم اما حداقل اثرش این بود، حالا که به صدای فش فش عبور ماشین ها از روی خیابان های درحال خیس شدن گوش می دهم و کنار این دیفال پر از خش زخم و زیلی چمباتمه زده ام حس می کنم اسپانیایی ها به مرکبات می گویند la naranja و دیوانه وار این آدم عجیب اما عینکی را عاشقم.
عشق یعنی حرکت نرم مداد
در رگ مغز مهندس انسداد
عشق یعنی چایی پر رنگ و نبات
شکلک نافرم این جزوه برات
زجر یعنی کفش تنگ و بی کسی
هم اتاقی با دو صد قلب قصی
زجر یعنی غزه زیر آتشه
کار علمی بر سر لارو پشه
درد یعنی ترم تابستونه رشت
شستن رخت ها توی استخر تشت
درد یعنی کود کیوی فسفره
ناظر گلکاری ما قلدره
کشک یعنی ترم جاری رو هواست
سهم ما کم کم شده کنسرو و ماست
کشک اسم دیگه ی وبلاگمه
قافیه دیگه نمونده، قابلمه