دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
یو یو: رشت، چالوس
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤
 

تعرق، حشره شناسی، کشیدن زیپ چادر، کفش لگد زننده(البته از تو!)، دعوا سر فیلم قزل آلا، پیاده روی در حد تیم ملی، کلاسهای فشرده ی خمیازه، نقاشی های نیمه تموم، گواهی تن دادن به رانندگی قانونی، انگلیسی، la Spañol، نرم افزارهای عجیب و غریب، کتاب های ضخیم و کلیشه ای، سینما، افسوس کیفر ندیدگی و وسوسه ی چهل سالگی، خنده دارترینش فوتبال!، سی دی، صدای شجریانی که دل بهش سخت بایسته است، 3D game studio، کلوچه، CPU جلبکی DELL بی نوا، پژوی زرد، جاده و درخت و جاده و درخت و جاده و درخت، و اون قدر فکر و خیرگی که متوجه اطرافت نباشی، شنای سوئدی، اکتشافات ماژیکی، چاره ی الکترود های سوخته، چمران و چمران و این اواخر میرزای جنگل، خدا با من قهره، این اواخر گذاشتدم زیر دندونش و به طوری که له نشم اما فشارش مستمر باشه از بالا و پایین پرس ام می کنه. صبح به صبح کلاه لبه دارم رو سرم می کنم، چشم هام رو زیرش قایم می کنم و لبخند زنان می زنم بیرون. این طوری نه کسی می فهمه که توی سرت چقدر صدا هست نه خورشید پدر و پدرجدت رو از سویدای تاریخ در میاره که بیان جلوت بریک برن. هفته ی پیش برای اولین بار در عمرم با یکی از دوستای اینترنتی ام رفتم سینما، و همین پریروز بود که باهاش به یه زیارتگاه رفتم. حورا دختر جالبیه، خیلی با من فرق داره، این همه تفاوت باعث میشه وقتی باهاش راه میرم از تو ساکت باشم و فکر کنم گرچه ظاهرم شلوغ به نظر برسه. زمان هایی بر من گذشت که جدی بودم و ترسناک و ترسیده. زمان هایی بر من گذشت که شیفته بودم و پر شوق و مشوق. زمان هایی بر من گذشت که مضطرب بودم و سوزن حالام گیر بود. زمان هایی بر من گذشت که، بی خیال. من خیلی شبیه بامبی ام. چیکار میشه کرد. روی سرپنجه با چشم های از تعجب و کنجکاوی گشاد شده می دوم و هی با صورت به در و دیوار می خورم، بامبی کوچولوی بی نوا. چادر شالدار طرح خیلی خوبیه به خصوص برای تابستون چون فقط یه روزن به قدر سرت بیرونه و درش چهار قفله کیپ در کیپه میشه زیرش لباسهای خیلی خیلی خنک پوشید بدون اینکه به احدی بر بخوره. مستقیم آبادی روحم رو صاف می کنه، با اون فیلم برداری بی نظیر و اقبال واحدی مهربون و خاطره انگیز، انگور سیستان. گریه ام گرفت بعد به خودم خندیدم که چقدر زود جو می گیردم. آهنگ خونه ی فیروزه ای توی خونه ی خاکستری ما پیچیده و من دارم به این فکر می کنم که واقعا این همه احساس به یه مرد دست میده که همچین شعری بگه؟ فک نکنم، شاید شاعرش یه خانوم بوده که جهت بازار گرمی خواسته یه چیزی در کرده باشه. من اگر این پراکنده ها رو نگم منفجر میشم، ببخشید. نخونید، تحمل کنید، بذارید نم نم زندگی کنم.