دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
شاعری تازه رس ولی در دام
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧
 

کاش از قافیه نمی گفتی
دوده های دلم نمی رفتی

شعر با خود برَد دل و دین را
تازه سازد بساط دیرین را

نام تو عادت هماره ی تو
جاده ی کهکشان ستاره ی تو

نام نازت پریدن و آواز
و نهادن در قفس را باز

من نمی ترسم از غزل گفتن
نیش خوردن و از عسل گفتن

آب از سر گذشت و این عجب است
ارتفاعش یکی دو تا وجب است

لرزدار و طنین جان پیچان
آیه ی لا تئاخذوا اخدان

به من بی ستاره خندیدن
شعر گفتن به قصد نشنیدن

شعله هایی که خفت در دل من
غزل نیمه گفت در دل من

دود آهم به چشم خورشید است
قصه دارم ز من که نومید است

کو کجا رفت گلبن شوقم
کفتری بی نشان و بی طوقم

"کاش شعر مرا تو می خواندی"
سوی من دام و دانه می راندی

رونق باغ من شتابان رفت
در پی اش کهکشان انسان رفت

خواب دیدم همیشه از پرواز
رقص می کرد در سرم آواز

دست، صورتگر ظریفی بود
در کمینش ولی حریفی بود

ولی اکنون شده است بی پر و بال
مرغ آوازه خوان دشت شمال

شده ام مشت مشتِ خاکستر
می برد باد حاصلم یکسر

همه امید من همین بیت است
که مگر غصه از دلم برجست

"دل من باز مثل سابق باش
با همان حس و حال عاشق باش"

سوی تو گر نظر نمی دارد
یا که از با تو ای حذر دارد

تو دعا کن که آسمان و که ابر
مهربانی کنند با گل صبر

دلبران خنده بر لبش آرند
بهتران دانه در دلش کارند

تو دعا کن که می رود هر جا
دولت او همیشه پابرجا

خاک های درش طلا باشد
دیده اش فارغ از بلا باشد

نیست باکم از این چنین فرجام
شاعری تازه رس ولی در دام:

نام او فرصتی برای درو
از خزان گاه خوشه خوشه ی تو