دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
وقتی روی بشقاب شام خوابت ببرد
نویسنده : سعیده - ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧
 

 لامپ پلکت را سوزانده  دهانت تلخ لپتاپ ذوق ذوقان باز و نور افشان و بشقابی جلویت کج افتاده پر از مورچه ساعت چهار صبح است. ماسماسک پر از پیامک اصدقا رنجیده دست و پایت یخ کرده ساعت چهار صبح است. کنار سینک ظرفها تا سقف چیده کتابها و کاغذ ها کنار یخچال روی زمین ریخته سفره پهن ساعت چهار صبح است. بعد دعوا گرافیک را سه طلاقه کرده سه هفته سینما نرفته فرمان سردبیر نشنیده باید خودش بجوشد ساعت چهار صبح است. سه تار زیر میز کج افتاده اسپانیولیات هرکجا پلا شیشه ی عطر دیوار به دیوار بخاری ساعت چهار صبح است. بوی عطر و تن ماهی و عسل مشام گزان هوا نیم گرم و غلیظ قاب گرفته در دیوار های خاکستری کم رنگ ساعت چهار صبح است.

قهوه ی تلخ می بینم و هی بهتم می زند و هی بفرما زیتونی که من باید به هوا بزنم کتاب زیتون روی صندلی افتاده الیو پروداکشن گردن کلف به زبان زبان نفهم ها می نشینی و می شماری صحافی مرکبات نهار نماز ریاضی شستشوی مغزی صحافی کتاب سی اس اس رهپویان عجب رهپویانی صمیمی با هوای تازه و خنک که هیچ بوی خاصی نمی دهد و هیچ مزه ی خاصی نمی دهد و هیچ جور خاصی نیست چند تا میز و چند تا صندلی و چند تایی کامپیوتر و یک تخته سفید و چند عینک و چند چادر و چند لبخند.

هشت و نیم است باید رفت و ظرفها را شست و نهاری ساخت و تنی به آب داد و چادری از آب گرفت و بار و بنه ای بست برای یک روز شلوغ دیگر بدون سینما و بدون نقاشی و بدون رفیق و بدون لبخند و بدون دعوا و بدون طمأنینه. بدون همه ی اینها که باشم توی مسیرم و می دانم همه چیز با آنچه بیش از همه می خواهم هماهنگ است حتی موذیانه های تیز تیز روحم حتی بی وقتی های ریز ریز روزهایم حتی لبخند های نرم نرم بی جوابم حتی پلک پلک زدن توی صورت آدم هایی که رد می شوند حتی سگ دو زدن توی کوچه ها و خیابان ها و آموزشگاه ها و دانشگاه و پارک و اینجا و آنجا دنبال چکه ای یاد داشتن که مثلا به درد زخمی بخورد .

اسلام است که باید جهانی شود