دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
کارت ندارم
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٩
 

بازم قهوه ی تلخ تموم کرده بود. به پیشخون مغازه تکیه داده بودم و بیرون رو نگاه می کردم که یه سایه ی کوتاه قرمز از جلو در رد شد. سر راه مسافرت بودم. دویدم و شونه اش رو گرفتم، صدام رو بچه کردم؛ ببینم خاله چی داری. یه دسته کاغذ دستش بود. همه مینیاتور. خم شدم و خم دستم رو گذاشتم گوشه ی صورتش خجالت کشید. یه قدم رفت عقب. یه پسر چاق از سوپری در اومد و در بستی اش رو انداخت توی پاکت من که به دیوار تکیه داده بودمش. یه متلک آبدار بارش کردم که تا اونجاش سوخت. نگاه که کردم دیدم کلی خندیده. صورتش گرد و چرک بود با دو تا چشم درشت تیله ای و یه بادگیر قرمز نیم بند، باش خوش و بش کردم. اسمت چیه چن سالته کجایی چی ای کلاس چندمی. گفت مدرسه نمیرم. گفتم منم نمیرم. خندید و از ذوق و خجالت رو پاشنه پا چرخید. چون کار ندارم. چی؟ کار نداری؟ کارت ندارم. خودمو زدم به اون راه و از تو کیف پولم کارت های مختلف در آوردم. کارت کتابخونه، کارت دانشگاه، کارت ملی رو با چشم نشون داد. بعد انگشتش رو دراز کرد به سمتش. از اینا. مدرسه نمیرم چون کارت ندارم. پول رو بهش دادم. یه نوجوون رو صدا زد و بقیه پول رو ازش گرفت. کلی خوشحال بود که باهام اختلاط کرده. حواسش نبود و داشت می رفت که صداش زدم، فالم چی؟ دست دراز کرد که یعنی خودت بردار. اونی که گوشه اش نقش درخت داشت با انبوه برگای سبز رو انتخاب کردم. روش دو تا شاهد بود که جام دستشون بود و بد مستی می کردن. ایناهاش هنوز رو میزه. لباس یکی نارنجی بود یکی صورتی، دورشون هم دف و چنگ و میوه و کوزه و رود و سرو و چمن و الخ. پشتش آبی بود به خط خوش.

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع/شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن/بنماید رخ گیتی به هزاران انواع
در زوایای طربخانه ی جمشید فلک/ارغوان ساز کند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آید که کجا شد منکرد/جام در قهقهه آید که کجا شد منّاع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر/که به هر حالتی اینست بهین اوضاع
طره ی شاهد دنیا همه بند است و فریب/عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان می خواهی/که وجودیست عطا بخش کریم نفاع
مظهر لطف ازل روشنی چشم امل/جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع

293- وضعیت کلی زندگانی بهتر از این نخواهد بود. پس به شادی و شادکامی باید گذراند و فریب ظاهر دل فریب دنیا را نباید خورد و تنها روح دنیا و مایه های اصلی زندگانی را باید دید و از آن لذت برد.

واقعا یعنی چی که کارت ملی ندارم؟ یعنی چه طوری میشه که آدم بدون شناسنامه باشه؟ چراش ترسناکه.