دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
کاروان در کاروان زنگ مدام
نویسنده : سعیده - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
 

جان من دل، دل روان کن سوی شام
کاروان در کاروان زنگ مدام

او که بر محمل نشسته لیلی است
رد خون از بهر مه پیشانی است

مثل مجنون از ورای سال و سال
وانمودم، وانمودم پرّ و بال

در پس محمل چنان گریان و زار
از سرشکم گِل شده این شوره زار

کودکانش، کودکان شاه دین
مرکز امکان و حجت بر زمین

روی دوش دل نشان بازی کنان
تا مبادا تیره گردد پایشان

عشق را با دوش، با بازو چه کار؟
گریه را با چشم، با ابرو چه کار؟

وصل آن باشد که تو مجنون شوی
بهر دلدارت دو جوی خون شوی

کاروان راهی کنی تا ملک شام
کاروان در کاروان زنگ مدام