دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
آگهی مناقصه
نویسنده : سعیده - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

این روز ها شاید زندگی من سخت تحت تاثیر اتفاقاتی باشد که پیرامونم در حال وقوع است. نفس کشیدن های من شاید دست خوش تعلیقی عمیق و صرع آور شده است که می توان نامی غیر از حیات برای آن متصور بود. شب ها و روز ها پشت سر هم شتابان از در وارد می شوند و سعی دارند مرا از پنجره بیرون کنند. تلاش های مضبوحانه ی من هم برای سوار شدن بر شرایط خنده دارم به جایی نرسیده است. وبلاگم بازدیدکنندگان خود را به تدریج از دست می دهد و دوستی های عمیقم جای خود را به سلام و علیک خشک و ترد و تصنعی داده است. من دوستی ندارم و هیچ وقت نداشته ام. اگر مرا از نزدیک ببینید خواهید گفت خدایا شاد تر و شلوغ تر از این دختر انسان ندیده ام اما درون من پر آشوب تر از آن است که بیرونم تاب و تحمل به دوش کشیدن نمود آن را داشته باشد. کاش موبایل عاریه ای ام خراب نشده بود تا چند عکس می گرفتم و نشانتان می دادم که در چه طویله ای زندگی می کنم. مخلوط چندش ناکی از اتاق یک دانش آموز، یک هنرمند، یک سیاستمدار، یک زن زندگی، یک دلبر، یک جنگجو، یک شاعر، یک رمان نویس، یک نقاش و یک انسان. آسمان شهر ما مثل امشب این روز ها زیا می بارد. شهر کوچک و نفرت بر انگیز ما چالوس با مردم تجمل زده ی ضد دین و بی فرهنگ خود مرا فرا گرفته و هر روز حلقه ی محاصره اش را به دور گردنم تنگ تر می کند. دو ماه است که خواستگاری نداشته ام. با برادرم تقریبا دعواهای اعتقادی را به صورت طنز نود شبی در آورده ایم. یک طنز مسخره از لجبازی و فحاشی او و منطق و دل بازی های من. مادرم کماکان به شباهت خود با استالین ادامه می دهد و پدرم کاش آقای پناهیان بود، اما نیست و کاش آقای پناهیان اینجا بود تا با لبخند طلبکارانه ای به او می فهماندم که یک دختر فقط در قصه ها می تواند بر پدرش تکیه کند چنان که میترا بر یوسف حشمتی پدر عاشق پیشه و شعر دوستش کرد. میترای کوچک رمان من، تو شاید پدری داشته باشی که من آرزوی داشتنش را دارم. و تو بنفشه، تو هم بهروز را داری همان برادری که دلم می خواست داشته باشم. کاش در شهری گمنام بودم و کاش می توانستم به جایی روم که مطمئن باشم در آنجا هیچ کس مرا نخواهد شناخت و هیچ کس بر من اصرار نخواهد کرد پزشک شوم و هیچ کس هر روز ظهر نتیجه ی بحث هایش را با اهالی شهر درباره عدم کفایت من در زندگی اعلام نخواهد کرد.کاش شغلی داشتم و در آمدی. کاش مردم می دانستند که مهارت سیزده شغل مختلف لای انگشتان من خارش ایجاد می کند و صهیونیست ها در عراق زمین می خرند، مثل فلسطین پنجاه سال قبل. کاش ماشینی داشتم و با آن سفر می کردم و مجبور نبودم بگویم کجا خواهم رفت. کاش افسار قلمم را در دست می گرفتم و در کاربرد ضمایر گیج نمی شدم. کاش منشی پدرم راجع به انگیزه های چادر سر کردنم تحلیل علمی نمی داد و کاش پدرم جز خوردن و تحقیر کردن سرگرمی دیگری داشت. کاش کسی می آمد و این ها را می خواند و برای کوتاهی و بلندی نوشته هایم بر من خرده نمی گرفت و نمی نوشت به روزم وبلاگم را ببین. کاش کسی از غیب شاید پیدا می شد و می فهمید گلویم را فشار می دهند.