دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
دوبیتی های فاطمیه
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

کمی از پراکنده های این زمان بی مادری

 

غسلی کنم و تر کنم این خشکی جان را
آتش بزنم دامن صد آه و فغان را
بیت دگری سر کنم از غربت مادر
از این غم دیرینه برم قلب جهان را

از جان و تن اندیشه ی این شعله نمی رفت
بی حوصله شد شاعر بی تاب نگون بخت
وقت است که آغاز کند راه مدینه
از شهر جدا گردد از اینجا ببرد رخت

روز دگری مانده و شعر دگری هست
در سینه غمی مانده و از آن اثری هست
گر رشته کنی در غم او قافیه ها را
اکسیر اثر کرده و مس رفته، زری هست

همه شب یا علی گفتم
فشاندم اشک بر دامان
دلم صد چاک بی مرهم
دوبیتی هام بی سامان
تو این ویرانه را امشب
به بیتی می کنی مهمان؟

خانه و در، کل عالم هاج و واج
فاطمه سوز دلش می کرد علاج
ذکر او هر دم علی مولا علی
پیش چشمش ابتهاج و ابتهاج

دست محسن را بنه در دست او
مست او شو مست او شو مست او
میخ و آتش هر دو در آغوش گیر
وین دل دیوانه کن دربست او

جان فدای بهترین مادران
مادر دلخسته و قامت کمان
آنکه افکنده ز غربت های خود
آتشی در اندرون جانمان

من کنون وا می کنم سیلاب اشک
چون مثالی می شوم از تیر و مشک
می کنم با گریه های بی امان
هر دو دنیا را پر از افسون و رشک

بی بی عالم میان سعی های هاجرانه
خسته بال و پر شکسته می پرد تا بی کرانه
یاد غربت های مادر از زمین و آسمان به
ما و ماتم، سوگ و درد و غصه های مادرانه

فاطمیه چیست یاران؟
یاد مادر زیر باران
یاد خون های حسین و
حسرت محمل سواران

می رسد از ره دوباره، مادر ماه محرم
قصه ی پهلو شکسته، تازیانه بهر مرهم
خسته از افسون دنیا، آمدم در روضه هایت
تا بشویم این دل خود، زیر باران های ماتم

سینه تا سینه و جانانه ی من پشت به پشت
گشته است این غم دیرینه که اجدادم کشت
می رسد موسم سوز جگر مادر و لیک
انتقام است که گشته است مرا قوت مشت

اشک غم ریزم به پایت
کنج بستر گشته جایت
دیده وا کن جان مادر
تا نمیرم در عزایت

دیده اش بر اهل خانه
با نگاهی مادرانه
می چکد از روی زینب
قطره اشکی بی بهانه

بر دل ام المصائب
سیل حسرت گشته غالب
چون همان وقتی که او در
نینوا گم کرده صاحب

یا محمد از حبیبم
خسته جان و بی شکیبم
از مدینه بعد کوچت
گشته زخم کین نسیبم

همدم و بانوی مولا
می شتابد سوی بابا
می کند تنها روانه
هم حسین و زینبش را

نور بیت شیر یزدان
چند روزی بوده مهمان
دم گرفته زار و مضطر
هر نفس مظلوم علی جان

یاد او تنها تر از تنهایی است
شیعگی تفسیر بی پروایی است
ارزد ار جان را فدایش می کنی
مقتدا شایسته ی مولایی است

اشک و آه از زخم کینه
کوچه هایت ای مدینه
یادگار روزگار
بی پناهی، سوز سینه

رنگ رخسارش پریده
بی کس و پهلو دریده
پشت در افتاده ای تو
مادر قامت خمیده