دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
از بی سر و ته شاعری کردن های این روزها
نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

به هر در می زنم شاید مرا باشد هماوردی
میان بوته ای شاید گلی نه شاخه ی زردی
نه می فهمم چه می خوانم نه می دانم چه می گویم
پریشان دیو تنهایی چه کاری با دلم کردی

دلم از دوری و غربت هوایی می شود سید
و سهمم از همه عالم جدایی می شود سید

هوا دارد دلم پر وا کند زین جا
و می ترسم دلم پروا کند زین جا

میان مزرع گندم زمانی شاعری کردن
برای قلب این مردم زمانی شاعری کردن

پریدن تا سر آن کوهسارانی که می دانی
و دشت واژه گونی لاله زارانی که می دانی

ز هم وا کردن آغوش بر چمران
دیار آخرین همراهی انسان

ز کوی یار اگر آیی نسیم باد نوروزی
بگو بی اعتنا یارا چرا جان و دلم سوزی

بماند از من نم اشکی که او تبخیر خواهد شد
همین فردا همین فردا برایم دیر خواهد شد

ببخش ار حرفهایم را برایت می زنم سید
به دل افتاده افسوسی که من جان می کنم سید

به یادت باشد ای جانان غریبان را میازاری
غریبان بی کسان خلوت نشین مردان بیداری

غریبانی که از راز درون بر خویش می لرزند
و از نامردی نامحرمان بسیار می ترسند

حریفم گر نبودی یک از این شاید نمی گفتم
نبود آن روز کز نامردمی در خود نیاشفتم

الا با من بگفتی چون تویی هر دم کنار او
بگو شمعی شود جانم بسوزد در مزار او؟

سه رنگ پرچم غربت به روی گور بیداری
بگو چمران من شاید از این بیگانه بیزاری؟

نمی سازد غزل دیگر سعیده
هم امشب موسم مرگش رسیده

برفته یار دیرین از بر او
غباری مانده باز از پیکر او

دو بالم را بدیدم رفت سید
به خون دل تپیدم، رفت سید

برفت احسان رب ماه و خورشید
که درد و اشک هایم را نفهمید

و هر شب می شوم زخمی تر از پیش
که رفت از من همه جان و خود و خویش

چه دام و دانه؟ بی او مرگ بهتر
خزانی شاخه ها بی برگ بهتر

خدا را هر نفس زخمی ترم من
خزانی شاخه های بی برم من

ولیکن راز دل با خویش گفتن
به از گل های حرمت را شکفتن

همین بهتر که ابیات نهانی
برای غیر و نامحرم نخوانی