دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
بعد از مدت ها دوباره آمدم
نویسنده : سعیده - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٩
 

این مدتی که نبودم اتفاقات زیادی بر من گذشت. به خاطر امثال خودم که ثبت نام اینترنتی و انتخاب رشته داشتند تصمیم گرفتم نت را شلوغ نکنم اما خان داداشم حسابی از خجالتشان در آمد.

دعوا های زرگری به کنار ملالی نیست جز دوری شما. تابلوی گلدوری ای داشتم که سال ها پیش شروع کرده بودم. فکر می کنم آن وقت ها دبستانی بودم. تبدیل شده بود به یکی از گره های شخصیتی ام. نماد کارهای ناتمام. حدیثی می خواندم که برای اعتماد به نفس  باید کارها را تمام کرد. سه روز  تمام در این گرما زیر شیربانی دنبال این تکه پارچه ی نه چندان کوچک بودم و عاقبت پیدایش کردم. تمام که شد عکسش را می گذارم. در دانشگاه اعتماد به نفس لازم است که مثل داش پویا نشوم!

چند تایی مطلب از این طرف و آن طرف برایتان می گذارم تا برسیم به دست نوشته های خودم. اگر بدانید چقدر دلم برای شما و این وبلاگ تنگ شده بود! داش مهدی فتوبلاگت را دیدم و آن اسب تنهای رمانتیک! سعیده جان انتخاب اولم هم مهندسی کشاورزی علوم باغبانی شیراز بود. منتظر باش هم شهری می شویم! گندم سبز از تو هم ممنون که فراموشم نمی کنی و می آیی و بزرگوارانه یادم می کنی و نظر می گذاری. بر و بچس جدید هم که چاکریم.

باید سعی کرد. پول در آورد. یک پراید لازم دارم. خدایا بده. مرسی که کامپیوتر و سی دی های دکتر عباسی و موبایل و دانشجویی و خیلی چیز های دیگر دادی. نه اینکه معامله کنم ها! نه. تو بزرگواری . اجازه دادی نفس بکشم و انتخاب کنم. امانت به دوشم گذاشتی . امام زمانت را روی چشم نگه می دارم. کمرم کمی درد می کند. شفایم بده. این طوری که نمی توانم چریک مولا باشم می توانم؟ خیلی پر رو ام نه؟ تو بزرگواری، نازی. گاهی دلم می خواهد بغلت کنم و محکم ببوسمت. تو بهترینی.

شغل و تخصص چیز شناوری است. در هر حال به آرزویم خواهم رسید . مگر من چقدر می خواهم زندگی کنم؟ بدون کشته شدن سرنوشت بیهوده است. شهید اگر نتوان شد بهشت بیهوده است.