دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
راک استار امروز سیدا بود
نویسنده : سعیده - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٧
 

چرا من نشستم توی وبلاگم چیز میز می نویسم؟ چون "پروژه ی شادی" میگه تحقیقات علمی ثابت کرده که وبلاگ داشتن یکی از علل شادی انسان هاست. از دو سه روز پیش هی دارم فک می کنم مگه اون وقتایی که من تو وبلاگم می نوشتم علاوه تر شاد بودم؟ بودم؟

با توجه به اینکه طی چند سال گذشته محبوب ترین مطلب وبلاگم "آموزش کاشت فلفل دلمه" بوده، یه جورایی خداییش زندگی من و این وبلاگ سوژه ی بامزه ای برای خنده اس. کام آن!!!! فلفل دلمه؟؟؟؟ بیخیال چی میگی

بیشترین چیزی که منو تو زندگیم شاد میکنه بودن پیش شیواست. وقتی که با هم هستیم تا دو روز فکم از شدت خندیدن رگ به رگه. ضمنا ما یه روز در میون همدیگه رو می بینیم پس تنها روزی که ماهیچه های لپ من استراحت می کنن جمعه هاست.

 

ظهر، بعد از اینکه یک ساعت توی چمران معطل شدم فهمیدم که همیشه نیم ساعت زودتر راه افتادن چقدر ارزش داره، همین یه ذره شل اومدن باعث شد چهار ساعت وقتی که گذاشتم بی ارزش بشه. سه و ربع جلو در دانشکده هنر معماری بودم. سی کیلو کتاب دستم بود ولی یه ربع از وقت اداری گذشته بود! زررررشک

امروز یه عالمه دعوا کردم، حسابی دعوا کردم، تا میخورد سرتق بودم، لوله کش، حاجی ریش همسایه، راننده شل تاکسی، پسر خوشگله ی اتاق فرمان حکمت، زن صاحبخونه، زن پشت سریم که یکسره ور می زد و صداش نو یاد معلم سوم دبستانم می انداخت. بعضی وقتا عصبانی بودن خوشحالم می کنه

اولین جلسه ی کلاس حافظه و تکنیک برتر دکتر محمد سیدا بود. بعد از اینکه واسه چیزایی که خودم تو کتابا بارها خونده بودم دویست چوق سلفیدم و صدام در نیومد ارزش چیزایی که میدونم و عمل نمی کنم برام دوباره و صد باره معلوم شد. کی من می نشستم و یه کتاب برعکسو رو با ریتم "یک و دو و سه" مثل جت خط می بردم؟ میدونی از یه طرف هم خوبه ها. عملا نفوذ میکنه تو مخت

وسط کلاس برقا رفت. کجا؟ حکمت. آقا هیری ویری، فیل در خانه ی تاریکی. مدال "من عمرا از رو نمی رم" این هفته تعلق می گیره به محمد سیدا که توی ظلمات واسه ملت املا می گفت و آموزش لبخوانی میداد!!!! والا

امروز کلی با مردم خوش بودم. برق کل منطقه رفته بود. با سیدا و بیست سی نفر دیگه جلوی در وایساده بودیم جهت سوال بارون کردن و مخ تلیت کردن. شب، دور و بر همه جا تاریک. شهر زیر پامون دشت کرم شب تاب (بابا تشبیه!!!)

پسری که کنار دستم وایساده بود از تاثیر منفی داروی افسردگی روی حافظه اش شکایت می کرد. صورت برده بود به رائفی پور اما شیرینی صدای اون رو نداشت. پیرهنش نه آجری بود نه صورتی بود نه نارنجی. توی اون کور مکوری این رنگ خیلی منو گرفته بود. می گفت آیکیوم صد و سی. درسم به گند میره. حالا فک کن گندش چی بود؟ معدل هفده و نیم (این عکسه مناسبه نه؟ ^_^)

بعد جنگ آی کیو ها درگرفت. من صد و چل. سیدا 168. صد و شصت و هشت؟ منطقیه؟ نمی دونم. اینقد نابغه اس یا اینقد رو خودش کار کرده؟ حالا که چی؟ اوهههااااا

صحبت افسردگی بود. سیدا گفت: 1-تحرک 2-جلوگیری از تجمع افکار منفی (کتاب و طبیعت و دانس و الخ). بازم شمشیرم رو کشیدم بیرون. شمشیرم رو. مغانه شمشیرم رو. "پروژه ی شادی". همین روزا باید برا نویسنده اش ایمیل بزنم. از اون کتاباییه که زندگی منو لرزوند.

از صبح کلی آمار گرفتم. جامعه ی نمونه ام آدم هایی بودن که بغل دستم می نشستن. از قشر های مختلف مردم. توی یه آرشیو یه دسته نقاشی آبرنگ و سیاه قلم همراهم بود. ازشون می پرسیدم بی قاب و با قاب حاضری برای اینا چقدر پول بدی؟ میانگین ها ارقام عجیبی بود. بین دو تومن تا ده تومن.

همین نقاشی ها توی آتلیه ها زیر هفتاد قیمت نمی خوره. اما بحث سر اینه که آیا کسی توی این نمایشگاه ها نقاشی می خره؟ برای امثال من نمایشگاهی سه چار تا کار فروش میره. یعنی واسه اجاره ی گالری باید یه چیزی هم بذارم روش. 

متوسط نقاشی ای سه ساعت وقت می بره. حقوق کارگر 15 ساعتی سی تومن بگیریم می کنه به عبارتی طرحی شیش تومن پول وقتش. پونصد کاغذ، پونصد استهلاک ابزار و رنگ، میشه هفت چوق. یعنی تک به تک اگه برسه اگه نرسه که یر به یر شه. مگر آن خضر فرخ پی بر آید...

See purchase options

 

آهان داشتم می گفتم رفیق. توی تاریکی خیابونا می گفتیم و راه می رفتیم. یه دوستی پیدا کردم دکترای ریاضی. کلی گفتیم و خندیدیم. از توپولوژی تا جاده ی پیچ پیچ چالوس. دختر خوش اخلاقی بود. ولی حیف اگه یه مرد همراهمون بود مجبور نبودیم تازه سر شب کات بدیم و نخود نخود هر که رود...

واقعا فایده ی داشتن کلکسیون شماره موبایل معلم های پارکور چیه؟

See purchase options