دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
What a carefree guy I am today :)
نویسنده : سعیده - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٤
 

دوسیه ی کائولین امروز ختم به خیر شد. یه پروژه ی موفق دیگه

برام خیلی آموزنده بود. امروز لبهام سرخ و خندون بود.

قضیه ی ختم به خیر شدن در مورد cuite boy هم صدق می کنه. مانگایی که مدتهاست دارم میخونمش.

Cutie Boy Manga » Volume 1

داستان جذابی داشت. سر یه سوء تفاهم یه تعلیق خیلی جالب شکل گرفته بود.

گرچه طراحیش صددرصد باب طبعم نبود اما جذابیت داستانش به همه چی می ارزید.

http://www.anymanga.com/cutie-boy/

اینم لینکش

سیر جالبی داره

داستان کره ای هست

به ژاپنی مانگا شده

ترجمه ی انگلیسیش رو خوندم

چون خیلی داستان رو دوست دارم دلم میخواد ترجمه اش کنم. باید یه فتوشاپ برا خودم ردیف کنم بعدش

با paint خیلی دردسر داره

بالاخره باید توبه ی فتوشاپ رو بشکنم

یانا یعنی سوزان. به ترکی. یانا یه بچه داره! کی فکرشو میکرد!!! عین دختر مدرسه ای هاست. ولی وقتی داشت از کلاس بیرون می رفت یه وجه زنیّت تو طرز راه رفتنش دیدم.

همایش لنکرانی برگزار شد. نزدیک خونه بود

من هنوز منتظرم ببینم ولایتی میخواد چیکار کنه

الان توی گوشم یه رلاتوی شعر اسپنیاییه، مال سرخیو استپانسکی

با همه چی بازی می کنم

ولی روحم سیر نمیشه...

juego mi vida,cambio mi vido, do todos modos la llevo perdida

و ریتم افغانی، احمد ظاهر

اگر میخواره بهستم

به کس چی به کس چی

اگر آواره بهستم

به کس چی به کس چی

نتونستم با حبیب صحبت کنم. سی پی یوم خیلی مشغوله، هیچ کاری نمی تونم باهاش بکنم. الان ایرانه. مشهد. جز مرحبا و اهلین هیچی به هم نتونستیم بگیم. یکسره رو اعصاب بود. برعکس علی و محا که هر وقت سر و کله شون پیدا میشه یه ساعت زیر گوش هم جیک جیک می کنیم

طبقه ی بالای بخش ترویج توی سایه ی یه تخته، توی ایوونی که درش قفله یه گربه 5 تا بچه گربه به دنیا آورده. یکی شون خجالتیه، چهار تای دیگه پر رو اند. از پشت پنجره روی سر و کول هم بالا میرن که سرک بکشن کی داره رد میشه. آدم میخواد بگیره محکم ماچشون کنه

چل چل چل مه ره هاتی مه ره هاتی چل هه یا...

غلط نکنم این چل یه ربطی به اون گل گل گل ترکی داره

حس ششم اینو میگه

دلم برای دکتر زمردیان تنگ شده. هر وقت دلم براش تنگ میشه بغضم می گیره. نمی دونم چرا ولی هیچ کدوم از استاد های بخشمون توی دلم جوونه ندارن. دکتر راحمی رو دو سه بار دیدم ولی بعض بقیه است. محبت رضایی مقدم ترویج داره توی من رشد می کنه. فک می کنم بی ربطه. درصد بالاییش ژسته

حمیده رو دوست دارم. خیلی دوست دارم

دلم برای خولیان تنگ شده. خنده های از سر آسودگی دخترش. لحن کشدار مادرش وقتی میگه bailar. دلم برای خجالتی بودن خولیان تنگ شده. برای دندونای جلوش. برای گیتار زدن ناشیانه اش و فیگور گیاهخواریش. برای اون freedom های همیشگی که سه رنگ زرد و آبی و قرمز می نویسه. برای عدم تعادلش دلم تنگ شده. اینکه یه روز دلش به ojt گیره یه روز تو روسیه سیر می کنه. الانم که غیبت کبرا تو فرانسه

look straight in the eyes

say that its over now

well, its over now

از آوازهای تودماغی آمریکایی خوشم میاد

از اخلاق مارک خوشم میاد. هنوز درک نمی کنم امپرسیونیسمی که میگه یعنی چی، تنها چیزی که می تونم تشخیص بدم لکه های رنگ گلدرشت و خطوط پیرامونیه. میگه رنگ روغن رو روی مقوا می کشه. crazy! شایدم خوب بشه، باید امتحان کرد

سر در نمیارم چرا فانکیمانکی باید با اون ژست مبتذل پشت سینتیک بشینه و چهره های تکراری اتود بزنه وقتی اینقدر خوشبخته. وقتی مجبورم سر کلاس آز ژنتیک بشینم و خون خونم رو بخوره، قدر خوشبختی بقیه ی نقاش ها رو می دونم

الان دوازده و نیمه

میخوام یه چیزی بکشم بعد بخوابم

باید برم تو deviant art یه فیگوراتیوی چیزی پیدا کنم

نظرتون چیه روی مقوا بکشم، یه مقوای اُکر کهنه کاری شده و کنته ی قهوه ای

آآآآآ ته دلم داره یه سیمی می لرزه فقط وقتی تصورش می کنم

به خاطر محتویات جمجمه ام خوشبختم

اگه یه روزی نوم تو...