دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
شعف و کارت و کتاب و بوی عرق زنیان و بدی بوزا من فضلک
نویسنده : سعیده - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧
 

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن آمده،

چه چاره کنم؟

فتوشاپم دوباره نصب شد.

بابا این refine edge چه چیزیه!!!! زمان ما اصلا امکانات نبود

 

خاطرات یک مغ. یا همون زیارت.

سینش می زنه. چشماش از پشت عینک معلوم نیست.

راجع به کتابهای مشترکمون لبخند های گشاد گشاد می زنیم.

فقط کافیه اسم یه کتاب بیاد تا حرکت پاندولی سر ها و گل انداختن لپ ها شروع بشه.

از دور که همو می بینیم نیشمون تا بناگوش باز میشه.

یقه ی منو می گیره بیا عبری یاد بگیر.

یقه اش رو می گیرم بیا اسپانیولی یاد بگیر.

شاسکولیّتش منو یاد خودم می اندازه

باعث میشه همیشه قبل کلاس فیزیولوژی ته دلم قند آب کنن.

بعضی وقتا تو اوج دپرسی شل شل راه میرم و یهو بهش بر می خورم. ته چشاش برق می زنه. مثل سیلی یادم می اندازه چقد همه چی فوق العاده اس. چقد من بی رحمم. چطور جرات می کنم ناشکر باشم؟

 

سفرک گروه به سروستان دل انگیز بود.

برعکس اسمش اصلا سرو نداشت.

سحر خیز با جوجه اش اومده بود. چه تئاتری

توی راه معدن نمک توجهم رو جلب کرد. فیلم یاد چین و ماچین کرد و کائولینگ و ناژو

کارخونه مانندی بود به اسم شیرین عصاره فارس یا همچین چیزی

برند عرقیات و اسانس «شعف»

صاحب کارخونه یه دبیر زبان بود. معلم ها توی کارهای تولیدی عالین. حسن آقا، دایی بابا یه مثال عالی از این معلم های فهمیده و با سواده. کیوی کار نمونه

هزینه ی تاسیس کارخونه 2 میلیارد

کل زمین حدود دو هزار متر بود. یه سوله، یه استخر، یه انبار روباز، عین انبار بندر نوشهر و چند تا انبار قرنطینه و یه دفتر کوچیک. به اضافه ی یه دیگ عظیم تولید بخار که عین موتور کشتی های قدیمی توی فیلما بود و هی از سوراخ سمبه هاش بخار میزد بیرون

فس فس فس پشت سر هم سیگار می کشید و میگفت گول استادا رو نخورین یه وقت وارد کار تولیدی نشین که بد بخت میشین!!! سحرخیز کاردش می زدی خونش در نمی اومد.

4 تا دیگ تقطیر بزرگ بود با کندانسور و جداکننده ی اسانس از عرق

یه دستگاه پاستوریزاسیون شیر ساخت اسپانیا که برای پاستوریزه کردن عرقیات استفاده می شد.

یه دستگاه بطری زن و در بند به قیمت 25 میلیون تومن

یه دستگاه فینگیلی از این ماسماسک ها که تاریخ انقضا و تاریخ تولید و قیمت می زنن. از این چاپای نقطه نقطه که رو قوطی های سس و پاکت پفک و بقیه ی مواد غذایی میزنن. به قیمت چهل میلیون!!!!

یه آزمایشگاه شیمایی و کشت میکروبی

بیرون هم یه ردیف دیواره دار سیمان کاری شده بود. با تفاله ی کارخونه ورمی کمپوست درست می کردند. از آب کره می گرفتن

3 سال پیش سه کیلو کرم خریده بوده به یک میلیون چوق

بزرگترین شکست کاریش وقتی بوده که 7 تن تفاله اوکالیپتوس آتیش می گیره و نزدیک بوده کارخونه هم باهاش بره هوا. نحوست به اینجا ختم نشده و 300 کیلو اسانس اوکالیپتوس اون گیاها هم روی دستش مونده و هنوز که هنوزه نتونسته بفروشه. کیلویی صد هزار تومنه.

میگفت فصل گلاب گیری توی شهر هم بوی گلاب میاد

تو یک ماه گلاب گیران روزها کمتر از 5 ماه می خوابند

 

کارت عابر بانک من keeps being lost.

از رو هم نمیره. توی هفته ی گذشته سه بار گم شده و هی دوباره پیدا شده

از مکافاتی که قبل از جلسه ی سمینار کائولن بهم وارد کرد بگذریم

شب قبل توی قنادی جا مونده بود. قناد که آذری بود و یه پسر تپل دبستانی داشت که کنار دخلش مشق می نوشت می گفت، واسه پایان نامه شور نزن. ما دوازده سال پیش دانشگاه صنعتی اصفهان عمران می خوندیم. فارغ التحصیل شدیم و سربازی رفتیم بعدشم مهندسی رو بوسیدیم گذاشتیم کنار و با هم دانشگاهی ها این قنادی رو شریکی زدیم!!!!

آی غربتش گرفته بود و دلش پر بود

شبکه هم مشغول بود و وایسادیم به حرف زدن

آخرشم نقد حساب کردم و نون خامه ای ها رو بردم ولی کارت رو نبردم

همه ی دوستام رو تو این هفته بسیج کرده بودم، تمام شهر رو گشتن تا بالاخره اونجا چاجاتّا

امروز دوباره گمش کردم!!!!

تو صدای فاطمه دلخوری هست. باید وقت کنم و برم علی شون رو ببینم. چی مهمتر از این؟ چرا اینقد الکی سرم شلوغه؟

پیمزلر درس 22 ام. eastern arabic. پاک عرب شدم. خیلی دوسش دارم. کیمیای نایابه. یه جوری عربی رو با لهجه ی سوپر عامیانه ی شام یاد میده که تهش در میاد. الان دیگه تو چَت چِت نمی زنم!!! جالبه وقتی مصاحبه های ترجمه شده ی این پسره کیه همون که نقش حضرت یوسف رو بازی می کرد به علی شرف دادم نزدیک بود از شدت ذوق مرگ شدگی سکته کنه.

این که رائفی می گفت سریال یوسف بود که مصر رو تکون داد من الان دارم علنا توی این عنصر می بینم. یعنی همه شون خوره ی سریال حضرت یوسف شدن. بعله اولوالأمر باید حداقل ظاهر الصلاح باشه. الاظهر هم داره به ولایت فقیه اعتراف می کنه. فقط روش نمیشه اسمش رو بگه. همینه که خودشون دستی دستی اولوالامرشون رو topple کردن :))

طبق آماری که من گرفتم محبوب ترین آیه ی دوستای من اینه: مثل نوره کمشکوة ... من شجرة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة .... هاهاها ها حافظا. مال سوره ی نوره

سوره ی دوچرخه، شماره ی 24  :))

دارم خل میشم. صد تا درایور جنیوس دانلود کردم ولی یکیش به این پن تبلت نمی خوره

سی دیش هم انگار آب شده رفته تو زمین

میگه باید سیستم ری استارت بشه. من دیگه برم

میخواستم راجع به رالی ایرانی و آخرین سرقت بنویسم که دیگه بی خیال

دی وی دی پلیرم به معنای واقعی کلمه صدای زوزه ی سگ میده. از بس ازش کار کشیدم به هن هن افتاده

تو اتوبوس وقتی کلاهم رو کشیده بودم تو چشمم و ادای آدم های خواب رو در می آوردم کنترل لبخندم رو نداشتم. انگار پروژه ی شادی داره جواب میده.

هر روز می نویسم. حالم خوشه

آنیونگ هی گه سه یو ^_^