دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
کو
نویسنده : سعیده - ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۸
 

آویخته از درخت تنهایی خویش

پاخسته ز گیوه های شیدایی خویش

 

می رفتم از آن جاده ی مألوف به خانه

تا کوچه ی آلونک معروف به خانه

 

یک، دو، سه، چهار، از سرم خون می رفت

پنج و شش و... دست آخر اینجا هم هفت

 

شیطان به قفام سنگ می اندازد

...فکری که به روح چنگ می اندازد

 

در عمق وجود من هیاهو می کرد

با رفتگری که خسته جارو می کرد

 

یک زمزمه از ایرج بسطامی، لب

سرگرم تپش، تپش، به آرامی، لب

 

با زمزمه ی کسی که جارو می کرد

درویشِ نشسته  بود و هوهو می کرد

 

شرجی، خفه، آسمان ِ بی رنگ شده

با این من ِ بی قرار ِ دلتنگ شده

 

بین در و یک کلید، جنگی برپا

افتاد، بگیرش و دوباره، برپا...

 

خون در رگ بازوان پیکار نبود

باز آنکه نبود، باز، انگار نبود

 

یک قفل سکوت و... داد بیداد این لب

آبستن نطفه های فریاد این لب

 

یک جیغ ز تیغ قله می غلتید و...

از کر شدن جهان نمی ترسید و...

 

«من کودک قحطی زده ام، نانم کو؟

مردار منم، منم، بگو جانم کو؟

 

تو خنده ی بی بهانه، تو لحن نجیب

از سر، تو عجیب، تا به پاهات، عجیب

 

تو کو؟ تو کجا؟ تو کِی؟ کدامینی تو؟

سرگشتگی مرا نمی بینی تو؟

 

مسئولیتی بزرگ داری یا نه؟

اصلا سر آمدن تو داری؟ یا نه؟»