دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
جلیلی جان/ پارکور=نابینایی در عهد پارینه سنگی
نویسنده : سعیده - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳٠
 

امتحانا داره منو خل می کنه
این داستان یعنی چی آخه؟ شلوغ کردن سر ماها تا حد مرگ، عملا یعنی حذف قشر دانش آموز و دانشجو از دل مشغولی های انتخاباتی.
انتخابات قبلی چه شور و غوغایی داشت
یادمه روزی که غائله ختم به خیر شد به دوستام گفتم «ما قوم از نبرد برگشته ایم». تا زانو تو خون و عرق خودمون وایساده بودیم و کلّی زخم برداشته بودیم. ماهیچه های دست هایی که سنگینی شمشیر و سپر رو به عهده داشتن تا یک سال گرفته بود. چه روزایی بود
پریروز طبق عادت مألوف شال و کلاه کردم و بندهای کتونی م رو گره پاپیونی زدم که برم بیرون بدوم. خیلی دویدم.

دکه ی روزنامه فروشی ای که تو تیررسم بود 9 دی هفته ی قبل رو گل درشت گذاشته بود جلوی همه چی. یه جلیلی بزرگ روش. منم این روزنامه رو خونه داشتم. پرتش کرده بودم رو تختم، لبخند پدر سوخته ی المؤمن کیّس جلیلی و جیغ بالای جیغی که اسرائیلی ها بابت اومدنش کشیده بودن و مصاحبه ی فایننشال تایمزش و عرقی که جلوی چشم منو گرفته بود و پای راست شکسته ام که هنوز موقع دویدن اذیت می کرد و بخار داغی که بغل گوشام زیر مقنعه جمع شده بود و هوا که داشت می رفت که تاریک بشه و بوق کر کننده ی اتوبوس 73 غول تشن قرمزی که داشت منو زیر می گرفت کافی بود تا برگردم خونه و اینو بکشم.

 

(کلیک بر عکس می بزرگد)


اولین چهره ای که با آبرنگ کشیدم. تمرین مدادیش روی کاغذ داغون بود، اما همیشه practice makes perfect. صورت سختی داره. رنگ خیلی از ضعف ها رو می پوشونه. موهای ریشش رو ببینین. من یه قلم موی نازک تر لازم دارم، مگه نه؟