دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
می ترسم. انگار دارم عقلم رو از دست میدم
نویسنده : سعیده - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱
 

امروز بی هوا سر کلاس چشمام شروع کرد به سوختن و اشک اومدن

اول فک کردم چیزی تو چشمم رفته یا شیرفلکه ی غدد اشکی م هرز شده

ولی اشک بود که پشت اشک می اومد. قلبم داشت از سینه می زد بیرون

خون آشام که از  بعد روز پایان نامه ام غیبش زده بود، سمت راستم نشسته بود.

میخ شده بود رو من که ببینه چمه. الهه و سعید کنارش بودن. اشاره داد.

سارا که کنار دستم نشسته بود دستاش رو دو طرف شونه ام گذاشت و سرم رو خم کرد که کسی صورتمو نبینه.

اونقدر خسته کننده بود که سرهای زیادی روی میزا بود. ولی بیم این می رفت که زیر پام دریاچه درست کنم. داشتم از ترس سکته می کردم. چه م بود؟

فایده نداشت. عین یه ساعت شنی انگار یه چیزی توی قفسه سینه ام داشت می ریخت و تو یه سوراخ کشیده می شد. یه دیواری داشت می شکست. یه سقفی داشت می اومد پایین.

شوکه بودم، بی هیچ دلیلی، بی هیچ پیش زمینه ای. چی شده بود؟

بند نمی اومد

زدم بیرون.  لبه ی پیادو رو زیر یه درخت نشستم و پاهام رو جمع کردم تو سینه ام

قلبم تحت فشار بود

مخم هنگ کرده بود

یه ربعی نفس نفس زدم و اشک ریختم و مچاله شدم

هرچی سرم رو بالا می گرفتم و به خورشید نگاه می کردم بازم اشکم بند نمی اومد

دور دورا کارگر ها پشت گلخونه با بیلهاشون می رقصیدند

اول عین ماهی گیرای چینی  رو شونه هاشون حایل کرده بودند و عین عربا هلهله می کردن و دور هم پریده پریده راه می رفتن

بعد با ادای کندن بیل رو از زمین بلند می کردن و به زمین می زدن

تماشاشون کردم. یواش یواش برا خودم آواز خوندم و آرنجم رو مالیدم تا آروم شدم.

ولی این صورت به درد به کلاس برگشتن نمی خورد

تا ظهر همونجا توی خودم مچاله نشستم