دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
قسمت یک
نویسنده : سعیده - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٥
 

با آخرین قلب چایی که داشت از گلوم رد می شد آخرین نگاهم رو به کار فاینال انداختم.  بوم! actually, Ka Boom!!! فردا نه پس فردا می رفت که چاپ بشه. اون دور دور دور دورا. کی فکرشو می کرد، سرزمین های ناشناخته، مکزیک، کلمبیا، برزیل. رویاهای قدیمی قدیمی قدیمی منو کُشتن ولی بالاخره واقعی شدن.

بعد رمضون خودمم میرم. یه راست میرم خونه ی خولیان اینا. یه ماچ محکم از استلا می گیرم، با اون «بایلار» گفتن های کش دارش و یه دور دیگه juego mi vida رو تا آخر واسه اش می خونم. یادمه وقتی باهاش دعوا کردم که چرا این خولیان ننه مرده یه پر گوشت به تن نداره گفت no me gusta cosinar، me gusta leer los libros.

منم عین بز اخوش همین جوری با دهن باز نگاش کردم. بزرگترین معمای زندگیش علت عشق زنهای ایرانی به آشپزیه. چه روز خوبی بود. الان که یادش می کنم کنترل لپم رو ندارم. نیشم تا بناگوش بازه. واو ماری، آبوئلو آنتونیو... دلم براتون یه ذره شده

الکس آن شد!

- hola chico, como estas  دلم برات تنگ شده بود. رنگ کردن کتابت تموم شد؟

بعله! تموم شده بود. نه تا آخرشا، حدود هیژده صفحه. رفتم da یه نگاهی انداختم. مثل همیشه فوق العاده

البته محصول مشترک بود. ماری مدادیش کرده بود. بعد دِسَن کرد. الکس هم یه سری رفت رو اعصاب همه که بذارین من اینو با پاستل رنگ کنم! نتونست کسی رو راضی کنه. آخرش ورداشت یه پرینت از همه اش گرفت تا صبح نشست و با آبرنگ و پاستل همین جوری باهاشون ور رفت که تو رو خدا ببینین بهتر میشه!

یعنی این کودک یه همچین شخصیتی داره ها!

رنگ traditional بهتر بود ولی مُدِرن نبود. میدونین شبیه کمیک های... مثلا چی بگم؟ تارزان برن هوگارت صد سال پیش.

آخرش تصویب شد که بره با sai رنگ بریزه روش. همیشه بنفشِ خون این آدمیزاد بیش از حد زیاد بوده. بازم همه چی بنفشه. حتی سایه ی صورت آدما.

بذا ببینم میتونم پیداش کنم؟ تو مای پیکچرزمه فک کنم. حالا کو تا آپ شه

این یکی قضیه اش کتاب کودکانه. راجع به بچه های سرطانی. ماری اون شخصیت مسخره ی آنتونی کوئین معروف بد بخت رو بازم چاپونده تو قصه. آخه عشق فیلم تا چه حد؟

دوستِ خوب، خیلی خوبه.

یه جورایی پیچوندمش. من این روزا کمپلت تو نخ عربیم. انیه و اسپانیایی بازی تو کتم نمیره که نمیره که نمیره. ولی میدونین چیه؟ از روزی که با ماری دوست شدم، بعدش الکس، بعدش بچه های کا بوم استودیو، حس می کنم رنگ همه چی عوض شده. همه چی پر رنگ شده.

جمیعا یه جورایی نخاله ان ها! مثلا تیکه ی سشوار آرژانتینی که هی به هم می پرونن و هی ریز ریز می خندن و هی من نمی فهمم چی میگن. عین اون تیکه ی :دی بچه های تالار آنتی666 که نمی دونم اصلا قضیه اش چیه

ئه! کوفتی چرا آپلود نمیشه. اینه، خودتون ببینین! ولی فیلتره

یه جورایی سر کیفم. 

امروز ظهر یه امتحان عالی دادم. بیرون غذا خوردم و تا خونه دویدم. رکوردم اینبار خیلی عالی بود، نمی دونم چه ادویه ای توی این غذاهای عربی هست که سرعتم دو برابر شده بود! زنجفیله؟ چیه؟ جا بابا خالی الان اون دیالوگ معروفشو بگه و از خنده ریسه بره. 

دو هفته ای میشه که از بس کیک کردم و دویدم ماهیچه های رونم بدجوری گرفته. اون وقتا که تو ایکس باکس افراط می کردم یه رگی تو کشاله ی رونم درد می گرفت و پام رو نمی تونستم بیارم بالا ولی الان گرفتگیه یه وجب بالای زانومه. البته از طرف پشت!

خدای من! من قهرمان آدرس دادن دنیام! البته از پشت!

ای تو روح این انتخابابت! جلیلی هم که دوباره گند زد به اعصاب من مفلوک. فک کنم خر ما از کره گی دم نداشت

 دیگه اینکه بازم یه پول قلمبه اومده به حسابم. پروژه داره خوب جواب میده. میخوام بشینم و ببینم که پوز هیون وو سان رو خودم می زنم یه آبم روش. هارو کوریا؟ نه جانم چاییدی!

برا ضبط سری دوم باید یه پارتنر خوب پیدا کنم. یکی که زبانش خوب باشه. راستش نمی دونم. همه خیلی گرفتارن. کسی هم وقت اضافه نداره برای اشاعه ی زبون فارسی تو ینگه ی دنیا

آقا اصلانی امروز قبل امتحان بهم زنگ زد. صداش یه جوری بود. انگار سرما خورده باشه. راجع به همسایه اشون می گفت که تا از دور می بینتش شروع می کنه به بلند خوندن «تو ای پری کجایی...». فک کنم فروش تو LA خیلی بالا باشه. اونجا ایرانی زیاده. ایرانی دوست هم زیاده

ویلیام هم سی دی ها رو دوس داشته. ایضا اون یکی استلا که با دو واسطه آوازای فارسی رو انگلیسی و بعد رمانیایی می کنه تا برای دوس پسر ایرانیش بخونه.

تابستون شلوغی بناست بشه.

اول مکزیک

بعد بلغارستان با بچه های سیدا

من یه کم روسی بلدم بخونم. فک کنم بلغارستان هم زبونش اسلاوه. جای خوشگلی باید باشه. این پسره هست گزارشکر پرس تی وی که هی گشاد گشاد صحبت می کنه و می گه سُـــــــــفیا. اینا فک کنم مال بلغارن