دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
ُسلام جناب آقای امام زمان.2
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳
 

هفت سال پیش، همین ساعت توی همین اتاق وقتی پای اون کتابا نشسته بودم، خون تازه توی رگهام موج می زد. هیجان انگیز ترین چیز زندیگیم رو می خوندم. ما ها هم جزء افسانه ای یا اسطوره ای هستیم. و من می تونم هری باشم. البته من ذاتا بیشتر شبیه هرمیون گرنجر هستم. اسم افسانه "شما" بود.

کتابایی که راجع به شما بود خوندم. اون موقع کتابای شفیعی سروستانی و مجله ی موعود. اون موقع ها لات بودم. نمی دونم قبلش بود یا بعدش بود؟ یه روحانی ای بنام رؤیت به مدرسه مون اومد. ما بحث کردیم. خیلی. هنوز هم بهش فکر می کنم. خوب البته خوش تیپ هم بود اما این موضوع بحث ما نیست، هست؟ چی رو قرار بود به "رؤیت" من برسونه؟

فک کنم تقصیر اون بود که بعد ملحق شدم به یه تیم. رسما رجیستر شدم برای اینکه کتاب بخونم و مذهبی بشم. مطهری. حوزوی ها. تجربه ی عجیبی بود. اینکه فک کنی هرچی لازمه توی یه منبع باستانی به اسم قرآن و حدیث هست. فقط لازمه مثل هری بری و فوتش کنی که گرد و خاکش بره.

بیرون از توی جنگل (آی وُندِر مگه جنگلی هم تو چالوس مونده؟) زوزه ی یه گرگ بلنده. اون روزا جمله ای که به خودم می گفتم این بود: من ذهنم رو باز می کنم و می پذیرم چون حس می کنم این درسته یا مهمه یا خفنه یا بخشی از یه مأموریته

Well, Its decent. I wanna be one of them, who cares, huh?