دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
ادامه ی راه یک دارکوب شلنگچی
نویسنده : سعیده - ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۸
 

روز بلندی بود. بوغ سگ پاشدن. رانندگی طولانی. سر و کله زدن با عمله ها. پیاده کردن آبیاری قطره ای. تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر تر پمپ. فک کنم باید فامیلیمو عوض کنم بذارم "شلنگچی" نیشخند 

خیلی راه رفتم، خیلی عرق ریختم، خیلی هم خوابیدم. ساعت چهار دنبال نهار. (چرا قافیه دست از سر من بر نمی داره؟منتظر) اکیپی پاشدیم رفتیم اونجایی که پارسال پاتق کرده بودیم. حتی خاک زیر پاشونم جمع کرده بودن برده بودن! درش در این حد تخته شده بودا

سعیده نوشته: « همه خوشبختی هایی  که به من روی آورده از درهایی وارد شده است که آنها را به دقت بسته بودم . » دلم براش تنگ شده بود

لای کامنتهای عهد دقیانوس آدرس بلاگ فاطمه رو پیدا کردم. چه جوون بودیم اون وقتا مژه. علی یک ماهه شد

محسن یه فایل از صدای جوونی های ره بر گذاشته. رئیس جمهور بوده و میخواستن محاکمه اش کنن. -آشناست.- یه چیزی ته دلم داره با اون صدا بازی می کنه که من نمی دونم چیه. it delves under the surface of my nature ادامه ی راه. بعد محمود... صفحه ی نظرات بلاگش روبروم بازه. بیشتر از اونکه بخونم یا بنویسم یا قصد خوندن و نوشتن نظر داشته باشم حرفاش فکریم کرده. نوشته هاش همیشه فکریم می کنه.

حالا من مثلا تمام قد برم تو رجا و فقط یه کتاب دستم بگیرم بیام بیرون. آیا من ویار کتاب دارم؟ مام اگه الآن اینجا بود قطعا بهم می گفت "سطحی نگر"!!! ;) ماجرای سطحی نگرو نگفتم براتون نه؟ نیشخند

لولیتا دیگه لولیتا نیست، دیگه زمینه ی سفید و معصوم پرشین بلاگش منو هوایی نمی کنه. نشستم و لیست کردم چیش توم ته نشین شده. نشستم وبلاگهای شبه لولیتا رو دید می زنم و اشتراکاتشون رو لیست می کنم. گیجم. نظریه دارم

هشامدو (No.2) با هن هن و عرق از دیوار پرشین بلاگ بالارفته تا توی جو صد درصد فارسی اینجا واسم پیام خصوصی بذاره. چهارتا خیلی ممنون و سلام علیک تکراری کلامزی ساده و مات مات مات که روحم رو تازه کرد. مژه توی طرح فارسی تغییرایی دادم. پنج شنبه کلی ورد آو ده دی ضبط کردم. اصولا مشکل اینه که خیلی از آنتی ویروسها یا سرویسهای نت خارجی دامنه های ایرانی رو بلوک می کنند. من از رو نمیرم

NO WAY IN HELL

پرنده ی ماه مهر دارکوبه. سختکوشی، پشتکار فولادین، پیله کردن، بی نظمی(!) . ظاهرا جواب یکی دیگه از سوالای اساسی ای که دد موقع بزرگ کردن من هی هی از خودش می پرسیده هم پیدا شد. نیشخند

تو جاده دیدم تابلو زده درشت "طوطیان سخنگو". یه مغازه ی پرنده فروشی که مطب دامپزشک بود. دلم کشید