دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
غوغا خواهی تا پاسی از شب
نویسنده : سعیده - ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٢
 

دلم یه مهمونی شلووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووغ میخواد

از اونا که توش همه ناغافل قاه قاه قاه می خندن

از اونایی که توش، حول و هوش ساعت ده شب یه لحظه سرتو بلند می کنی می بینی یه دود نارنجی که نه تو مایه های ایندین یلو همچین نامحسوس بین آدما تو هوا پیچیده و عجب ناااااااااااااااااااااافرم لونها تسر الناظرین

دلم از اون سفره های غارت شده میخواد

الان که دارم میگم صداش تو سرم پیچیده، مث اون حالتی که قند تو دل آدم آب میشه، مثلا اون وقتایی که کوچولو بودیم خونه ی عمه فرح.

لامپ گرم، خونه ی گرم، عمه ی گرم، علیرضای خل و چل، ولی آقا که وقتی از خنده روده بر میشه صورتش مثل لبو میشه و هی کل سیستمش بالاپایین میره و صورتش مث اتودهای "ماجرای سعیده به تقلید از مایی" عین قلب میشه

آخی

به قول بی بی، های های های های های ماااااااااااااااااااااااااااااادر

یا به قول اُسّا (با خمیازه و لهجه ی یزدی)، آخِّی خدااااااای کِّریم

 

پ. ن. هوووف
پ.ن. دلم میخواد این آقای امامی بسیار عزیز کتابفروش زیر زمین اسفند، سر علم هم تو مهمونی باشه و مثل این آقاهه بخونده و هی نگانگا کنه