دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
جلی فیش و میلیاردها نفر دوستاش sos sos sos sos
نویسنده : سعیده - ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٢
 

از دیروز بعد چیت چت مسرور همین جوری یه ریز فکرالودم. یه چیزی ته ته ته حرفاش دل دل دل دل دل می کنه که نمی دونم چی. برس نرس غروب چمباتمه زده بودم و عین پیرمردا کتاب هوش هیجانی تونی بازان رو تو فاصله ی ده سانتی چشمم نگه داشته بودم و همچین محو با مداد اتودک تاریخی گوشه صفحه ها خلاصه بر می داشتم. مچ خودم رو وقتی گرفتم که یهو حس کردم جاش قاب چت لایو موکا جلوم بازه. چیزی که این نوشته اون هندانه و راجستانی زندگی می کنه

در مجموع بخوای حساب کنی من در این صحنه اخوان ثالثم که سرشو گرفته لای دستاشو با اکو تو سیاهی داد می کشه، آی شاتقی، فیلسوف امی...! در حالی که یه دود غلیظ از سیگاری که بین انگشتاش همچین سست گرفته نرم تو هوا ول میشه. تو هر لحظه می ترسی مو بسوزونه

...تا همین چند ثانیه پیش که ضامنش با خوندن یه وبلاگ آزاد شد و پروانه ها که خودشونو محکم می کوفن به دیفال شیکمم مهر روباه 9دم رو شکستن و از نافم فیسسسسس زدن بیرون (من دارم چی میگم؟نیشخند) ناروتو رو تا چهل یه ضرب زدما! صداش اکو میشه که

»I want to have a million friends«

با همه شون هم فاب باشم. بعد ماجرای روز اول صحبتمون رو مو به مو برا من تعریف کرد. تو عصبانی بوی. sleeping lion, jelly fish, shark, gold fish, white whale. و با لبخند gold fish رو دوباره گفت. آیا من اون موقع ها به باغ وحش فکر می کردم؟ آیا من میخواستم بزنمش یا گازش بگیرم؟ کسی که بعدها خودم با همین دستای خودم یادش دادم حلیم بپزه. آی، رفیق خوب نعمته

پ.ن:

شکّر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود

 پ.ن:

خواستنش رو که نقدا یک میلیارد دوست میخوام! اما مثل مسرور تو رفاقت دارکوبیت ندارم. در نهایت گربه صفتی آدم ها رو تو خلا (خلا نه نیشخند خلأ) ول میدم میرم دنبال بقیه ی زندگی. تونی بازان میگه برو رفاقت کن. حرفای گریچن رابین که اثر کرده. من با این وبلاگ، دلخوش ترم مژه

حال دلم اینجوریه:
دل دل ااااای دل اااااای دل ااااای دل ااااا ای دل
ای دل ای دل
ای گنج نوشدارو..... تا اونجایی که نان استاپ میگه
اندر امیدواری اندر امیدواری اندر امیدواری اندر امیدواری اندر امی...

پ.ن:
یه بوی عجیب میدم
بوی صمغ کاج و علف و عطر و یه عطر دیگه و عرق و صابون و گشنگی و حلوا و زعفرون و سیر داغ و نفتالین و آبمردگی و الکل و اون بویی که همیشه توی کشوهای چوبی کتابخونه میاد

پ.ن:
از دیروز تا حالا هرچی فکر می کنم دلیل این moodiness رو نمی دونم و اون oo و ss کاملا تشدید و تشنج احوالاتمو همچین ملس می توصیفه. حلوا ساختم و تسبیح رو جوری رو کابینت جا گذاشتم که معلوم باشه 33 تای آخرشو نخوندم. دراز کشیدم پام رو راست آیفون (اف اف) دادم بالا و تایم گرفتم دقیق یک ساعت به خودم پیچیدم و یه کله گریه کردم.
همین طور که به پایه های چوبی تراش خورده خیره شده بودم یه مکاشفه ی خرکی بهم دست داد که آآآآی زندگی آروم و شاد و معمولی و استاندارد ایز سویرلی باگینگ می تو دث. ای بسا این فرمی بودن منو بکشه
پاسیبلی مال نقاشی ها هم هست. نامحسوس می تراشه و میره ته ته پستو ی مخت جایی چارقفله اش کردی که عرب پشت درش نی میندازه به یه چیزی چنگ می زنه می کشدش بیرون یهو نگاه می کنی به کاغذ می بینی اوه! هر چی هم که دوباره اسکچ هه رو نگاه می کنی فقط اوه! نمی دونی داره به کجا سوزن می زنه فقط می شنوی که یه چیزی توت میگه اوه! خنثی 

پ.ن در پ.ن: آیفون و اف اف رو که فهمیدین چیه؟ حالا که بهش نیگا نیگا می کنم می بینم هر دوتاشون یه کژتابی ایهامانه ی نافرم دارن :دی

پ. ن:شعر بیخ عکس اخوان رو که تماشا می کنی دوزاریت می افته که زیر پوستی به دوبیتیانگی کردن مشغولهمژه

-------دلم تنگ است              --------بد آهنگ است
----------------------               ----همین رنگ است؟

پ.ن: قصه چه سر درازی داشت :) ...