دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
فقط سعیده بخواند!!!
نویسنده : سعیده - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧
 

سعیده جون اینم متنی که قولش رو داده بودم. به نظر بی کاربرد و بی سر و ته میاد ولی وقتی داشتم بهش فکر می کردم با خودم گفتم می تونه یه خواب تعبیر دار حسّی باشه برای صفحه ی اول یه رمان. کافیه زیرش بنویسی « ساعت با جیغ ممتد خود...» بعد هم زندگی یه آدم آشفته یا یه آدم آروم در حال آشفته شدن! چه می دونم. از ذوق دانشگا قبول شدن قاطی کردم!!!


باد با زوزه ای مهیب در میان شاخه های درختان می پیچید و می لولید. بارانِ ام نم صورتش را خیس کرده بود، خیس و سرد.

            دخترک بی صدا ایستاده بود. فقط نگاه می کرد، در ذهنش عقل و دل و احساس و عشق و وجدان و وظیفه و هزار جور استاد پیر و کهنه کار، نصیحت آغاز کرده بودند. اوهامش به همهمه ای می ماند در خیابانی یا در راهی یادر ... هر جایی غیر از اینجا. بر سرشان فریاد کشید، همه ساکت شدند. او مانده بود و یک موجود بی عقلِ بی دلِ بی احاسِ بی عشقِ بی وجدانِ بی وظیفه ی بی رنگ... سکوت بیرونش بوی سکوت درون را به خود گرفته بود. بوی تند چوب خیس یا شاید بوی آب. بوی تنها صدا، بوی باد. عجب بوی بیرنگی!!

از فکر کردن به این چیزها خنده اش کی گرفت، او اینجا بود تا...

چرا اینجا بود؟

واقعا چرا اینجا بود؟

شاید به این دلیل که باید باشد. یا به این دلیل که مجبور است باشد.

نسیمِ سرد دوباره طوفان شده بود، انگار. غریو شاخه های بر زمین افتاده رنگش را زرد کرد. آرام و پر تلاطم سعی کرد به پشت سرش نگاه کند. صدا، صدای زمین خوردن چند شاخ تناور بود اما آن دورترها ، حجم شیاه بی انتها او را به سوی گور می خواند. از ترس گردنش فلج شده بود. نفسش بند آمد. روجش به درون آن سیاه چاله کشیده می شد.

اما این درست نبود. نمی توانست درست باشد. با هیچ معادله ای سازگاری نداشت. او هر روز آینده اش را، راهش را، هدفش را در ذهنش می کاوید. می توانست قسم بخورد که این نبود. به خدا این نبود!!

ساق پایش را منقبض کرد، خون در رگهایش می جهید و می دوید، سرخِ سرخ. در یک لحظه تصمیمش را گرفت و تا می توانست در سوی خلاف سیاهی گریختن آغازید. انگار سیاهی هم در قفایش می آمد، صدای گام های او را می توانست بشنود، حُرم یخ زده ی نفس هایش را پشت گردنش حس می کرد. سخت بود اما باید می رفت. باید، می رفت. یک لحظه قصد کرد دستان خود را رها کند و بگذارد خویشتنش بیفتد و در سیاهی فرو رود. ولی دوید. تا جایی که دیگر بُرید. دیگر نمی توانست بتواند. چشمانش را بَست و خود را  در فضای روبرویش پرتاب کرد و می اندیشید که دیگر تمام است... .

استخوان گونه اش محکم به چیز سختی برخورد کرد، یک ستون، یک دیوار، یک درخت یا یک انسان؛ و بعد هم پیشانی اش. درد، از پیشانی اش شعله کشید و چشمش داغ کرد. پیش رفت تا مغزش، تا وجودش، تا ذهنش. خود را روی زمین انداخت. این تنها کاری بود که می توانست بکند. دستانش را اطراف صورتش روی زمین گذاشت و زخمش را به زمین فشرد. نفس نفس می زد. هر لحظه منتظر بود تا سکوتی مرگبار و سیاه او را در رباید.

ناگهان در چشمانش شراره ی قرمزی تیغه کشید. صورتش را بیشتر به زمین فشرد تا در امان باشد. مغزش چیزهایی دریافت می کرد ولی باور نداشت. جیر جیر و جیز جیز وحشیانه و آشنایی درگوشش فرو می رفت. سعی کرد بیازماید. سرش را بالا کشید و چشمانش را هراس مند گشود و دوباره بست.