دختری از ایران

مرگا به من که با پر طاووس عالمی یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 
 
نویسنده : سعیده - ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
 

جوشن کبیر حرم آه ــــو بان بود. تک تک جمله که می گفت زیر جلی نقاشی می کردم گاهی زیاد تر از یکی تصویر می دیدم نشسته بودم و ننشسته بودم چادر رو دوشم بود و نبود تاریک بود و نبود عکس بابا و بالشش که کنارم خوابیده بودن کمرنگ و پررنگ می شد آجین توی دلم بود عوض گریه لبخندآجین و لبخند انگیز و لبخندانه بودم. لبخند ناک. بابام رفت و بابام اومد. بابام بابای سرو سینه چاک و خون ناک. نشست پیشم و مبل به سمتش خم شد. شبیه دیوونه ی ایمپالسیوی که هستم تسبیح از دستم ول شد، نه، پرت شد پشت مبل. تاریک تاریکا نشستم دست کشیدم که برش دارم گهواره به چپ سنگین شد تسبیح از لای چوب ها سر خورد دلم ریخت که افتاد. بابا با دست چنان گرفتش که سوئسایدل رو نرسیده به پای برج توی هوا بغل می زنند. گهواره رو با شونه نگهداشت و دست کرد که دستمو بذاره تو دست دوازده تا یاشهید جا مونده، رو مچش خراش خراش جای طناب خون می داد. زیادی سرخ، زیادی تازه. جیغ کشیدم که کننات استند ات انی مور. از جا پرید سرم داد کشید و لامپا رو روشن کرد. بوی سرخ شدن کوفته قلقلی می اومد